عمه خاتون!

با صداي اذان آقا جون از خواب بيدار شدم . اين عادت هر رزوه آقاجون بود هر صبح که از خواب بيدار ميشد. در حين وضو گرفتن با صداي بلند شروع به گفتن اذان ميکرد بقول مادر اين حرکت آقاجون در واقع يک زنگ بيدار باش براي بقيه بود و البته اين حسن را داشت که باعث ميشد همه از خواب بيدار بشويم و نماز صبحمان قضا نميشد اما آنروز صبح من بدليل اينکه شب قبل را دير خوابيده بودم خسته بودم و توان بلند شدن از سر جايم را نداشتم .
چشمانم را بسختي باز کردم . و نگاهم به عمه خاتون افتاد که تازه وضو گرفته بود و ميخواست نماز بخواند . من را که ديد لبخند هميشگي خودش را بر لب اورد و گفت : بلند شو يک آبی به سر و صورتت بزن . وضو بگير و نمازت را بخوان الان قضا ميشود . اين را گفت و بعد چادر نمازش را بسر کرد و مشغول خواندن نمازش شد . از سرجايم بلند شدم تا کاري را که عمه خاتون گفته بود انجام بدهم . نمازم را که خواندم . عمه خاتون هم نمازش را تمام کرده بود .
کنارش نشستم . لبخندي زد و گفت : قبول باشد . در حاليکه سعي ميکردم جلوي خميازه ام را بگيرم . گفتم : قبول حق باشد . نگاه همراه با طمانينه ايي به من کرد و گفت : خسته بنظر ميرسي !

 گفتم : مدتي است که اينطوري شدم . عمه خاتون در حاليکه کمي نگران بنظر ميرسيد گفت : سعي کن از خودت دورش کني . اگر اين خستگي طولاني بشود کم کم افسرده ات ميکند و اين خطرناک است . گفتم : خب چکار کنم :؟
 نگاهم کرد و گفت : اگرهر روز صبح کمي از وقتت را به ورزش اختصاص بدهي ديگر هيچ وقت احساس خستگي نميکني . گفتم : وقتي روح خسته باشد که ورزش فايده ندارد !

عمه خاتون که معلوم بود هم از اين حرف من تعجب کرده است و هم کمي عصباني شده است گفت : روح دختري به سن و سال تو به چه علت بايد خسته باشد ؟
گفتم : عمه خاتون من با اينکه سعي ميکنم هر روزم را با توکل به خدا شروع کنم و هر روزم پايان دلپذيري داشته باشد اما اکثر اوقات چنين نميشود . اکثر روزها آدمهاي اطرافم با اعمال و رفتارهايشان روزم را خراب ميکنند و تازه از آن لذت هم ميبرند من از آنها . از رفتارهای آنها و از نقش بازي کردن هاي انها خسته شدم .

عمه خاتون در حاليکه با حيرت نگاهم ميکرد گفت : خيلي داري تند ميروي ! اولا اين آدمها نيستند که روز ترا خراب ميکنند بلکه اين خود تو هستي که با ارزش قلمداد کردن اعمال انها اجازه ميدهي که روزت خراب بشود ! ثانيا فردي که بقول خودت به خدا توکل ميکند اگر واقعا به خدا ايمان داشته باشد در هيچ شرايطي احساس خستگي نميکند
پس هر دو حالت بستگي به تو و ذهنيات خود تو دارد و بعد براي مدتي مکث کرد و دوباره ادامه داد : حالا راستش را بگو ببينم موضوع خاصي باعث شده است که تو به اين حالت دچار بشوي ؟
سرم را بالا بردم و گفتم : نه !...عمه خاتون نگاه موشکافانه اش را به من انداخت و گفت : به من که دروغ نميگويي ؟
به چشمانش نگاه گردم . من هيچ وقت نتوانسته بودم به عمه خاتون دروغ بگويم و يا احساسي را از او پنهان کنم 
براي همين گفتم : مدتي است نسبت به رفتار يکي از همکلاسيهايم حساس شدم . عمه خاتون پرسيد : چطور ؟ گفتم :در هر شرايطي سعي در خود نمايي دارد احسا س ميکند که از هر نظر بر سايرين برتري دارد 
در هيچ شرايطي موقعيت ديگران را درک نميکند اصلا آنها را به حساب نمي اورد
عمه خاتون گفت : اين فقط تصور خودش است ! درست است ؟ سرم را بعلامت تاييد تکان دادم و گفتم : بله ... کاملا !

گفت : خب پس اين حساسيت تو موردي ندارد !
وقتي تو و يا هر فرد ديگري بر اين امر واقفيد كه اين برتري طلبي او فقط زاييده تصورات خود اوست ديگر جايي براي نگراني تو نميامند!
 و بعد نگاه معني داري به من كرد و گفت : نكند ناراحتي تو به اين دليل است كه او بعضي مواقع امتيازاتي را کسب كرده است و يا توجه ديگران را هم جلب كرده است . درست است ؟
شانه هايم را بالا انداختم و گفتم : نميدانم نميخواهم احساس كنيد كه من نسبت به او حسودي ميكنم....نه !

من اين را ميخواهم بدانم كه چرا او بايد اينقدر به خودش غره بشود ؟

اصلا به چه دليل ما انسانها به بعضي داشته هاي خودمان ميباليم . مگر تمام داشته هاي ما از آن خدا نيست ؟ پس اينهمه خودخواهي ما چه دليلي دارد!

 بس چه زمان ما ميخوايهم به خودمان بياييم و از خواب غفلتمان بيدار بشويم ؟ عمه خاتون لبخندي زد و گفت :
خوشحالم كه چنين فكر ميكني ! 

خوشحالم كه چنين مواردي را در اطرافت ميبيني و آنها را ميفهمي و اين خيلي مهم است !

 اما اين را هم بدان كه ما مسئول تصورات و ذهنيات ديگران نيستيم . مخصوصا اينكه هيچگاه حاضر به تغيیر انديشه هايشان نباشند .

و بعد در حاليكه ديوان حافظ را از قفسه كتابها برميداشت گفت: خيلي وقت است سراغي از حافظ نگرفتيم .
بهتر است ببيننيم اينبار او در اين مورد چه سخني دارد و بعد كتاب را باز كرد و شروع بخواندن اين شعر زيبا كرد!
 
 
 هزار دشمنم ار ميكنند قصد هلاك ......كرم تو دوستي از دشمنان ندارم باك 
مـرا اميـــد وصال تو زنــده ميـــدارد..... .و گرنه هر دمم او هجر تو است بيم هلاك
  نفس نفس اگر از باد نشنوم بويت ......زمام زمان جو كل از غم كنم گريبان جاك
 رود به خواب دو چشم از خيال تو هيهات .... بود صبور از دل اندر فراق تو حاشاك
 اگر تو زخم زني به كه ديگري مرهم ...... وگر تو زهر دهي به كه ديگري ترياك
عنان مبيج كه گر ميزني شمشيرم ....سپر كنم سر و دستت ندارم از فتراك
تو را جنانكه تويي هر نظر كجا بيند ......به قدر دانش خود هر كسي كند ادراك
 به چشم خلق عزيز ان زمان شوى حافظ.....كه بر در تو نهد روي مسكنت بر خاك 
 




/ 15 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمود

سلام...خيلی ممنو ن که بنده رو به وبلاگت راه دادی...لطف شما کم نشه...پا رو چشم ما هم بذارين...

ye doost

سلام . خوبی نازنينم ؟ منکه زياد خوب نيستم ! نيلوفر جان ميشه به اين عمه خاتونت بگی یه فکری به حال این دل ما بکنه ؟ این روزها خیلی تنگه ...نیلوفر مدتیه احساس میکنم این دلم لیاقت همراهی با ادمای خوبو نداره چون زایدی دنیایی شده ...شایستگی اینو نداره که با ادمها باصفا باشه ...برا همین میخوام از اونا دورش کنم ...شاید یه مدتی تو هم منو نبینی ! ...خیلی گرفتارم ..خیلی زیاد ...

عرشيان

سلام.....جالب بود......چه عمه خوبی داری.......قدرشو بدون......يا علی التماس دعا.

ماه مهر

سلام نيلوفر عزيز... چقدر اين داستانت برام ملموس بود... ميدوني منم خيلي وقتها اينجوري ميشم... ولي هيچ راهي پيدا نميكنم... ولي وقتي توجهت به يه نقطه باشه.. وقتي ياد خدا در دل آدم زنده باشه.. اونموقع است كه هيچ چيزي نميتونه به دل آدم رخنه پيدا كنه... و همون وقته كه ما احساس مي كنيم يه پله جلو افتاديم.............. راستي خيلي دلم برات تنگ شده.. خيلي زياد... يادم رفته بود كه بايد چيكار ميكردم ): ببخشيد... در اولين فرصت حتماً... به دايي جان من خيلي سلام برسون.... در پناه خدا باشي!

707

سلام...خوبين//خوبه ديگه ما بايد از همه چی بی خبر باشيم..؟؟!!!...اشکال نداره..موفق باشين يا علی..

دانش جو

سلام. خداقوت. عرض شود که بادکنکها بادشد؛ بله؛ البته نه با فوت ها.... با کمپرسور!! بگذريم اومدم بگم که: «متدین، کارآمد، دلسوز، شجاع» موافقید؟ اصلا بیایید این فصل را با هم بخوانیم!!! موفق باشید و سربلند.

آبدارچی مدیرسایت!(رسانیک)

سلام .... احسنت بر آن شيری که تو را خورد ! ... ببخشيد احسنت بر آن شيری که خوردی ! .... ببخشيد ما دير دير می آييم ..... موفق باشی ... يا حق

زلال

سلام عليکم..يا حق خسته نباشين..مبارکتون باشه تغييرات. وبلاگ..//عجب عمه خانمی دارين و عجب دلی..خدا حفظتون کنه...ممنون که به وبلاگ خودتون سر ميزنين....//((بوی محرم مياد...بوی حسين...ما کجاييم..حسين کجاست...؟؟؟)).....مثل هميشه منتظر حضور معنويتون هستم....يا علی...الهم عجل لويک الفرج..//راستی مثل اينکه من بايد يه تشکر بکنم ميدونم خيلی ديره ولی تازه فهميدم...می خواستم از خانداداش بزرگوارتون تشکر کنم که با نامی ديگه برای من کامنت گذاشته بودن...تشکر ..//واقعا استفاده کرديم.منتظر حضور ایشونم هستیم..ان شا الله.//يا علی...

عرشيان

سلام...خوب هستيد/........يه سری هم به ما بزنيد......يا علی التماس دعا.