مادر و سفره افطار

عمه خاتون

هر سال ماه رمضان که می شد غصه ام میگرفت که  بازهم سحرها باید بیدار بشوم و با حالتی خواب آلودسحری بخورم اگر زور مادر و عمه خاتون نبود ترجیح میدادم بدون سحری روزه بگیرم . مادر عادت داشت دو ساعت قبل از اذان صبح مارا بیدار کند .هرچی هم اعتراض میکردیم که برای ما نیم ساعت قبل از اذان هم کافی است قانع نمیشد و عقیده داشت سحری خوردن وبیدار ماندن ثواب دارد . من و غزاله هردویمان 9ساله که شده بودیم روزه می گرفتیم برای همین هم  عادت کرده بودیم و روزه خیلی اذیتمان  نمی کرد بنابراین حتی اگر سحر هم بیدار نمیشدیم مشکلی نداشتیم اما مگر میشد حریف مادر شد .؟شاید عمه خاتون را  میتوانستیم قانع کنیم اما مادر  به هیچ صراطی مستقیم نبود . اصرار هم داشت که سحر باید پختنی بخوریم . و ما هم گوش می کردیم .

اما حالا که سال ها از آن روزها گذشته است حسرت آن روزها را میخورم . واقعا  چه سحرها و افطارهایی داشتیم . یادش بخیر . سعی می کردیم بیشتر اوقات دور هم باشیم . سفره ایی پهن می کردیم به چه بزرگی . من و غزاله و آقاجون و مادر و عمه خاتون پای ثابت بودیم و بعضی روزها عمه معصومه و دخترش هم به جمع ما اضافه می شدند . افطارها که خیلی به ما خوش می گذشت . چون از بس گرسنه بودیم همه با ذوق و شوق سفره و بساطش را پهن می کردیم . مادر هم همیشه غذاهای رنگین درست می کرد و عجب دستپختی داشت . پای ثابت سفره افطارمان شله زرد و حلوا و خرما و زولبیا بامیه و نون و پنیر و سبزی بود . آش هم که انواع و اقسام داشت . آش رشته یا آش جو . جالب بود که همه غذاها هم خورده میشد . آقاجون عاشق آش هایی که مادر میپخت بود تا آخر آخر آش را تمام میکرد  .

از روزدوم یا سوم تقریبا افطاری دادن ها شروع می شد . اول هم آقاجون میزبان بود . آن سال هم شب دوم ماه رمضان مادر همه را به صرف افطاری دعوت کرده بود . تقریبا همه فامیل جمع بودند مثل عمه و عمو و خاله و دایی با خانواده خودشان و خانواده همسرانشان . مادر عقیده داشت افطاری دادن ثواب دارد و چه بهتر که شلوغ هم باشد . با اینکه خیلی خسته میشد اما دعوت کردن دسته جمعی فامیل ترک نمیشد . من خیلی با شیوه مادر موافق نبودم خب افطاری دادن را میشد با چند تا مهمان و غذاهای ساده هم برگزار کرد . اما مادر قبول نمیکرد. و واقعا هم چیزی کم نمیگذاشت . ان شب هم تدارک زیادی دیده بود . همه چیز هم درست کرده بود . بقول عمو مصطفی آدم می ماند که کدام را بخورد . اذان را که گفتند همه دست ها بطرف سینی چایی و خرما رفت . عمو مصطفی  که تقریبا دیرتر از بقیه هم آمده بود چاییش را که خورد رو به مادر کرد و گفت : " زن داداش خیلی زحمت کشیدی . عجب سفره ایی انداختی ! "

مادر در حالی که خرما را بطرف دهانش میبرد گفت : " نوش جانت آقا مصطفی . " دایی جلال در حالی که مشغول خوردن آش بود رو به مادر گفت : " اما آبجی من که عقیده دارم اگر آدم افطاری را به آدم های نیازمند بدهد ثوابش بیشتر است . "  و بعد رو به عمه خاتون که تا آن لحظه ساکت بود کرد و گفت : " دروغ می گویم عمه خاتون ؟ " عمه خاتون لبخندی زد و گفت : " نه ! دروغ که نمیگویی اما اینطور افطاری دادن هم ثواب دارد . " دایی جلال به سفره و انواع و اقسام غذاهایی که توی آن بود اشاره ایی کرد و گفت : " این آبجی ما همیشه توی افطاری درست کردن اسراف می کند . حرف هم گوش نمی کند آخه خواهر جان با غذاهای کمتر و ساده تر هم میشود افطار کرد و سیر شد " مادر که از نحوه حرف زدن  دایی جلال کمی دلخور شده بود گفت : " داداش !حرفها میزنی ها . افطار با همین غذاهاست که صفا دارد . " و بعد بدون اینکه منتظر هر حرف دیگری از طرف دایی جلال ویا بقیه بشود بطرف آشپزخانه رفت تا چایی تازه دم بیاورد .

من تا حدودی با حرفهای دایی جلال موافق بودم . هرچند افطار دادن به یک عده آدم روزه دار ثواب زیادی دارد اما قواعدش هم باید رعایت بشود . قواعدی که هیچ وقت توی خانه ما رعایت نمیشد اما هر چی که بود همه ما میدانستیم آن طور چیدن سفره افطار مادر از روی چشم و هم چشمی نبود مادر عاشقانه سفره اش را می چید و واقعا از ته دلش وقت صرف می کرد . و هرسال به عشق همین افطاری دادن ماه رمضانش را شروع می کرد . واقعا یاد آن ماه رمضان های باصفا ، آن سحری خوردن هابا حالتی خواب آلود و آن سفره افطاری چیدن ها که همه از روی عشق بود بخیر .

  

/ 9 نظر / 65 بازدید
فریبا

یاد باد آن روزگاران ...یاد باد خاطره ی شیرینی بود .صفای ماه رمضان در همین میهمانی دادن هاست که این روزها از رونق افتاده . افراد فامیل با هم غریبی می کنند ودیگر کمتر کسی افطاری می دهد از یک طرف گرانی و از طرف دیگر مدرنیته شدن و تشریفات نا متعارف زنجیر ارتباط این نسل را از هم گسسته

شینا

وقتی با عشق بوده... دیگر حرفی نمی ماند. یاد باد

کورش شفیعی ایران نژاد

واقعاً با خوندن این پست اشک توی چشمام حلقه زد و یاد خاطرات دوران کودکی و نوجوانی خودم افتادم. حدود سی و پنج شش سال پیش!... چقدر با صفا بود اون سفره های سحری و افطاری و چه حال و هوایی؛ لبریز از روحانیت و معنویت!... نمی دونم چرا ولی دیگه سفره هامون اون صفای سابق رو ندارند و به نظر همه چی تصنعی میاد! شاید ما بزرگتر شدیم و روح لطیف و پاکمون خراشیده شده ، شاید هم ... بگذریم...

باد صبا

سلام طاعاتتون قبول جالب بود [گل]

شيخ پشم الدين

با سلام چند تا از پستها را خواندم و لذت بردم ولي اگر خلاصه تر شوند خيلي بهتره ، [گل]

ليلي

سلام ...واي چقدر دلم گرفت و يادايام كودكي و نوجواني ام افتادم ............ياد خانه كوچك اما پرصفاي مادر............نيلوفر جان غرق دنيا شدم .................................................

برنامه نویس

سلام دوست عزیز در صورتی که به برنامه نویسی و طراحی وب سایت علاقه دارید می تونید در انجمن برنامه نویس عضو شوید و به منابع آموزشی غنی برنامه نویسی و طراحی وب سایت دسترسی پیدا کنید و در صورتی که مطلبی رو یاد دارید با دیگر برنامه نویسان به اشتراک بزارید. انجمن برنامه نویس www.ProgForum.ir ‌ ‌‌