عمه خاتون !

 از مدرسه که به خانه آمدم با حيرت با در نيمه باز خانه مواجه شدم . ابتدا با احتياط اطراف را نگاه کردم اما خبری نبود . در را باز کردم و داخل شدم . آقاجون گوشه حياط مشغول آب دادن به گلهای باغچه بود . و عمه خاتون هم توی ايوان داشت کتاب ميخواند . سلام کردم . اقاجون با تکان سر جوابم را داد . خواستم در را پشت سرم ببندم که اقاجون گفت : در را نبند . مادرت رفته است تا سرکوچه و برگردد . در را به همان حالت رها کردم . و بطرف اتاق حرکت کردم .

لباسهای مدرسه ام را عوض کردم . و دوباره به حياط برگشتم تا آبی به دست و صورتم بزنم . آقاجون به اتاق برگشته بود اما عمه خاتون هنوز توی ايوان نشسته بود . دست و صورتم را شستم و به کنار عمه خاتون رفتم . من را که ديد لبخند هميشگی خودش را بر لب آورد و گفت : خسته نباشيد ! متعاقبا لبخندی زدم و گفتم : سلامت باشيد ..مزاحم که نيستم ؟!. کتابش را بست و در حاليکه به مقسطی که گذاشته بود تکيه ميداد گفت : نه اصلا ! ...آهی کشيدم و گفتم : غزاله هنوز برنگشته است ؟ سرش را بعلامت نفی بالا برد و گقت : نه ! ...اما غزاله دارد اشتباه ميکند ! . با تعجب گفتم : يعنی شما هم حق را به آقاجون ميدهيد ؟! عمه خاتون نگاه عميقی به من کرد و گفت : من حق را به هيچ کس نميدهم . اما يقين دارم  که آقا جونت برای غزاله بد نميخواهد و خدای ناکرده به نارضايتی غزاله راضی نيست منظور من اين است که غزاله با سکوت و ترک اين خانه اقا جون را حساس تر کرده است . و اين عملش اشتباه است .

گفتم : پس بايد چکار ميکرد ؟! . اقا جون اصرار عجيبی داشت که غزاله حتما به خانواده اقای رحيمی جواب مثبت بدهد . در حاليکه غزاله اصلا به انها تمايلی ندارد و حتما هم در اين مورد دلايلی برای خودش دارد . عمه خاتون گفت : خدا خيرت بدهد .من هم ميگويم اگر غزاله برای رد کردن آن خانواده دلايلی دارد بايد با آقاجونت صحبت ميکرد . خان داداش من بر خلاف ان چيزی که نشان ميدهد کاملا ادم منطقی است . شانه هايم را بالا انداختم و گفتم : نميدانم والا ....و بعد از لحظه ايی سکوت گفتم : اما تصميم گرفتن در اين مورد خيلی حساس است . من که هميشه از چنين تصميمی در زندگيم واهمه دارم ! عمه خاتون با تعجب گفت : چطور ؟! اين تصميم شيرينترين تصميم در زندگی هر فردی است ! گفتم : شايد بنوعی شيرين باشد اما پر از استرس و اضطراب است . بخاطر اينکه بايد در مورد فردی فکر کنم و تصميم بگيرم که تا آخرين لحظه های عمرم همدم و همنشين من است و اين تصميم کوچکی نيست که براحتی بشود در موردش نظر داد ! عمه خاتون سرش را بعلامت تاييد تکان داد و گفت : در اين مورد با تو موافقم . اما بلاخره  بايد به يک انتخاب رسيد . تو بايد بلاخره  فردی را برای شريک زندگيت انتخاب کنی نميتوانی که مدام بخاطر دلهره و اضطراب از آن فرار کنی و به آن فکر نکنی . 

به عمه خاتون نگاه کردم و گفتم : اما فکر ميکنم اين لحظه سختترين لحظه برای هر فردی است . عمه خاتون گفت : اگر معيارها و ملاکهای تو برای انتخاب ان فرد منطقی باشد و ضمن اينکه کاملا مشخص باشد اصلا برايت ان لحظه دشوار نيست . چوم تو کاملا آگاهانه در ان مسير قدم ميگذاری . کسانی آن لحظه برايشان سخت است که يا اصلا به ان فکر نکرده اند و يا اينکه معيارهای عجيبی برای انتخاب دارند . گفتم : خب هيچ فردی دلش نميخواهد که در زندگيش با مشکلات روبرو بشود . هر کسی معيارهايش برای انتخاب از نظر خودش کاملا معقول است . عمه خاتون گفت : بله ! اما همه ما در انتخاب معيارهايمان اشتباهاتی داريم . شايد به چيزهايی فکر ميکنيم  که اصلا مهم نيستند و ميشود از انها گذشت . بايد  ملاکها و معيارها را طبقه بندی کرد . بعضی ها را در درجه اول اهمیت قرار داد و بعضی ها را در مراحل بعدی . در اينصورت راحتتر ميشود تصميم گرفت . ابروهايم را بالا بردم و گفتم : شايد ! ...منتها آدم بايد با شناخت و آگاهی کامل اين طبقه بندی ها را انجام بدهد . اين خيلی مهم است . و بعد گفتم : عمه خاتون ! اصلا ميشود يک دختری بنا بدلايل خودش تنها زندگی کند و هيچ وقت ازدواج نکند ؟! عمه خاتون گفت : تنهايی چيز خوبی نيست . خداوند انسانها را بصورت زوج خلق کرده است . انسانها در کنار هم تکيمل ميشوند و به رشد و تعالی ميرسند . پس چقدر خوب است که ادم قبل از اينکه به تنها ماندن فکر کند به انتخاب فردی فکر کند که بتواند تکميل کننده خصوصيات اخلاقيش باشد و چندين قدم او را جلو ببرد . 

و بعد بدون اينکه منتظر پاسخی از جانب من بشود . کتاب حافظ را برداشت و صفحه ايی را آورد و گفت : نميدانی چه شعر جالبی آمده است ! گوش کن ! و شروع بخواندن اين شعر کرد :

     به کوی ميکده يارب سحر چه مشغله بود             که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود

     حديث عشق از حرف و صوت مستغنيست            به ناله دف و نی در خروش و ولوله بود

    مباحثی که در آن مجلس جنون ميرفت                  ورای مدرسه و قال و قيل مسله بود 

    دل از کرشمه ساقی به شکر بود ولی                    ز نامساعدی بختش اندکی گله بود 

     قياس کردم و آن چشم جاودانه مست                  هزار ساحر چون سامريش در گله بود 

    زاخترم نظری سعد در رهست که دوش                  ميان ماه و رخ يار من مقابله بود 

                                          دهان يار که درمان درد حافظ داشت 

                                          فغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود   

/ 38 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sarea

ابديت شد با سر بيا

عروج

سلام ابجی خانم..........می گم مشکوک می زنی.....می گی نه؟؟؟؟؟کجاي؟؟؟؟؟؟؟امروز ۷ تير؟؟؟؟۲۸ خرداد کجا؟؟؟؟؟؟؟؟تا بعد التماس دعا.

نیلوفر

سلام ! ( اون شکلکه که لپاش گل انداخته ) ......خب تقصیر من چیه .؟!!!..ذهن و روحیه حساسم خیلی زود تحت تاثیر شرایط خسته میشن ...میام ...شما اساسی دعام کنين ...منم قول ميدم برگردم زود

حريم وجود

سلام خانومی .. رسیدن ایام فاطمیه رو به تمامی عزیزان و یاران و دوستداران اهل بیت تسلیت گفته و انشالله که دعا کنیم برای فرج برای رسیدن به قبر گم گشته بی بی دوعالم ...امین یا رب العالمین ...متشکر از اينهمه اظهار لطفتتون نسبت به من ... راستی هيچ تقويم و ديدی ...منتظرم هستم و بی نهايت مشتاق... خوشحال ميشم که بازم از نظرات ونصايح عمه خاتون شما استفاده کنم ... اگه ميشه اپديت کنيد ... در ضمن انشاالله که مشکلی برات پيش نيومده باشه ... درپناه حضرت حق التماس دعای فراوان

قاصدك

سلام ...بله خوشبختانه رفتنم هميشگي نبود يعني اصلا تحت خواسته خودم نبود و الحمدالله دوباره توفيق خدمت براي شهدائ نصيبم شد...همون طوري كه شما گفتيد وقتي به عشق شهداء قلم مي زنم بايد تا آخرش بمونم حتي با وجود كوه مشكلات...و من هم برگشتم فقط به خاطر انها و ممنونم از شما دوست عزيز كه اينگونه راهنمايي ام كرديد....يا علي التماس دعا.

علی

ميروم...اما نمیدانم کجا حتی جرئت نمیکنم که از خود بپرسم ره به كجا دارم...؟هدفم چيست...؟مقصد کجاست؟بوسه مي بخشم به پنجره اتافم و در دیوار خانه را برای آخرین بارنظاره میکنم کوله باری برحسب یاد بود به همراه میبرم یاد آور خاطراتم باشند هرچند تمام خاطراتم تلخ بود.////////خيلی زيبا بود //// موفق و سبز باشی

عروج

سلام........چی بگم................خب...........ديگران جنبه ندارن به من چه؟؟؟؟؟؟؟؟من چی کاره بيدم؟؟؟؟؟ باشه............ما ديگه حرف نمی زنيم؟؟؟؟ تا بعد يا علی.......

هرميون

سلام خانمی.متن عالی .ممنون که يه سريع به ما هم زدی .اميدوارم هميشه موفق باشی عزيز.......التماس دعا.يا حق

Mousavi

خير خواخی بزرگترها رو نبايد ناديده گرفت و بايد باور کرد...يا علی