عمه خاتون

چند روز یود که عمه خاتون مثل گذشته ها نبود و خیلی ساکت شده بود . با کسی هم خیلی حرف نمیزد . همه نگرانش شده بودیم . تا حالا سابقه نداشت عمه خاتون اینقدر پکر و بی حوصله باشد . هرجوری بود خودش را به کاری مشغول می کرد تا با کسی حرف نزند . مادر و آقاجون هم خیلی دوروبرش نمی رفتند . نمیدانم که دلخوری آن سه تا مربوط به هم بود یا نه . هرچند آقاجون و مادر با هم حرف می زدند و رفتارشان با هم مثل روزهای قبل بود اما رفتار عمه خاتون عادی نبود . برای همین آن روز بعدازظهر وقتی روی پله های حیاط نشسته بود . دستش هم زیر چانه اش بود به سراغش رفتم . کنارش نشستم و بی مقدمه گفتم : " عمه خاتون ! دلتون گرفته ؟"عمه خاتون دستش را اززیر چانه اش برداشت و به آرامی بطرف من برگشت و گفت : " کی آمدی ؟ " گفتم : " همین الان " . لبخندی زد و گفت : " نمی دانم . دیگه از سن من گذشته است که دلم بگیرد . " گفتم : " با آقاجون و مادربحثتون شده است .؟ " در حالیکه  از این حرف من خنده اش گرفته بود گفت : " نه ! " گفتم " پس چی ؟ من نگرانم " دستش را بطرفم آورد و در حالیکه دستم را در دستش می گرفت  گفت : "الهی من قربون اون نگرانی تو بشوم . عزیزم من چیزیم نیست . یه کم خسته ام . همین " .

احساس کردم دلش نمی خواهد حرفی بزند برای همین گفتم : " اگر من مزاحمم می تونم برم . " عمه خاتون که انگار احساس کرده بود که من ناراحت شدم گفت : " نه تو مزاحم نیستی . " و بعد آهی کشید و ادامه داد : " چند شب است خواب عمو عارفت رو می بینم . خیلی نگران است . صورتش عین گذشته ها مات و مبهوته . با دیدنش یا د گذشته ها افتادم . یاد روزهایی که با هم داشتیم . یاد آشنایی هایمان .یاد دلبری هایی افتادم که برایش می کردم . یاد اذیت هایی که میکردمش . یاد بعضی لحظه هایی که برای خودخواهی های خودم دلش را می شکستم . " با تعجب نگاهش کردم و گفتم : مگه شما هم دل می شکستید ؟ " لبخندی زد و گفت : " تا دلت بخواد ."گفتم :"اما بهتون نمیاد . " نگاهم کرد و گفت : " چون دوستش داشتم اذیتش می کردم . من و عمو عارف عاشق هم بودیم و من بیشتر دوستش داشتم . در واقع با این اذیت کردن هایم دلم می خواست برایش دلبری کنم . دلم می خواست نازم را بکشد . دلم میخواست نازم را بخرد و به دلبری هایم جواب بدهد . "

اصلا به عمه خاتون نمی آمد که بخواهد اینطوری که تعریف میکند دلبری کند . عمه خاتون برای من همیشه نقش یک آدمی را داشت که از رفتارهایش الگو می گرفتم . و حالا می شنیدم که او هم مثل آدم های عادی دیگر چه لحظه هایی توی زندگیش داشته است . گفتم : " خب عمو عارف چه کار میکرد ؟ " آهی کشید و بعد در حالیکه با گوشه روسری اش اشکش را پاک میکرد  گفت :" گاهی جواب می داد . گاهی نازم را می خرید و گاهی هم حوصله اش سر می رفت و از کوره در می رفت و تا مدت ها با هم قهر بودیم . "

گفتم : " خب چرا بهش نمی گفتین که دلیل اذیت هایت چی بوده است ؟ " گفت : " دلم نمی خواست بدوند . دلم میخواست واقعا فکر کند که دارم اذیتش می کنم . انگار از اینکه آزار می بیند لذت می بردم . هرچند قلبا ناراحت می شدم اما از اینکه از دستم می رنجید خوشحال میشدم . عالم جونی بود دیگر . آدم گاهی راه عاشقی کردن را بلد نیست . آدم گاهی راه ناز کردن را بلد نیست . و بخاطر همین نابلدی ها کارهایی میکند که به ضررش میشود . من و عموعارف با اینکه خیلی هم رو دوست داشتیم اما بیشتر اوقات بخاطر لجبازی های بچه گانه مان  از هم دور بودیم . و من الان بخاطر همین ناراحتم . دلم میخواد دوباره آن روزها برگرد و من حالا که راه عاشقی کردن را بلدم برایش به شیوه درست ناز کنم و آن به شیوه درست نازم را بخرد . دلم میخواد بهش بگویم چقدر دوستش دارم .چیزی که هیچ وقت درست و حسابی  بهش نگفتم . "

این ها را که می گفت متوجه این شدم که چقدر دلتنگ است و حرف ها یش را از سر دلتنگی است  دلم برایش سوخت . اصلا به عمه خاتون نمی آمد که روزی هم توانسته باشد دلی را بشکند و یا اینکه عزیزترین فرد زندگیش را از خودش ناراحت کند . 

چقدر آدم ها عجیب اند و در عین حال دوست داشتنی . آدمی مثل عمه خاتون که من در تمام عمرم آرامش را در کنارش حس کردم و از او درس های بزرگی گرفتم یک زمانی فردی را آزار می داده است . یک زمانی آرامش را از دیگری دریغ کرده است . واقعا دنیا و آدم هایش خیلی عجیبند خیلی .

/ 9 نظر / 56 بازدید
ح ر م

خوش بحال این جور آدما... فک کنم دنیاشون عین مولانا باشه

فریبا

تا بوده همین بوده کسی را که بیشتر دوست داریم بیشتر می آزاریم

کورش

سلام http://www.baharnews.ir/vdchi6nx.23nzkdftt2.html

زهرا

وبلاگ قشنگی دارین شما کارمند کدوم بانکین؟

پرنیان

سلام همسر منم همکار شماست بانک رفاه یه شعبه ای کار میکرد که فقط دو نفرشون آقا بودن بقیه خانوم رئیس شعبه هم یه خانوم جوون بود از همسرم که معاونش بود جونتر بودن زندگی من شده بود این خانوم و البته بقیه خانومای این شعبه البته محور تموم حرفاش این خانوم بود راه میرفت میگفت خانوم فلانی غذا میخورد خانوم فلانی و... من خودم قبل از ازدواج سر کار میرفتم ولی هیچوقت با همکارای آقا اینجوری گرم نمیگرفتم خدا خودش میدونه از ماجرای اتاق خواب شب قبلشم این خانوم نمیگذشت همه رو واسه شوهرم میگفت رنگ موهاش وقت آرایشگاهش زایمانش... آخرش 6 ماه از رفتن شوهرم به اون شعبه نگذشته بود که آقا دیگه منو نخواستن و از خونه انداختم بیرون اونم توی شهر غریب و دادگاه و طلاق و... خدا ازش نگذره خانوم ... والبته از شوهر بی ظرفیتم...

باد صبا

سلام ببخشید با تاخیر سال نوتون مبارک و امیدوارم امسال پر از اتفاقای خوب و آرامش بخش برای شما و همه مردم باشه. نوشته تون جالب بود. روحشون شاد سر بلند و پیروز باشید [گل]