عمه خاتون !

بارانی که از دیشب شروع به بارش کرده بود هنوز هم ادامه داشت و گاهی قطره هایی از آن از لای پنجره نیمه باز  اتاق به داخل میریخت . از سرجایم بلند شدم و پنجره را بستم . عمه خاتون گوشه اتاق هنوز مشغول آماده کرد ن وسایل سفرش بود . آخر او تصمیم گرفته بود برای مدت نسبتا طولانی به زادگاهش برگردد . از وقتی که خبر این تصمیمش را به ما داده بود . همه ما  کلی ناراحت شدیم . مادر و آاقاجون هر چقدر سعی کردند او را از این تصمیمش منصرف کنند فایده ایی نداشت . او تصمیم خودش را گرفته بود . تصور اینکه عمه خاتون برای مدتی از ما دور میشود برای من خیلی سخت بود .بدلیل اینکه وابستگی عاطفی و روحی من  نسبت به عمه خاتون از همه بیشتر بود . من لحظه های خوب و بیاد ماندنی زیادی  را در کنار او سر کرده بودم . هر زمان از کسی یا چیزی دلم میگرفت این عمه خاتون و حرفهای او بود که به من آرامش میداد و حالا باید مدتی را بدون او سر میکردم ولی انگار چاره ایی نبود . عمه خاتون وقتی آخرین وسایلش را هم در چمدانش گذاشت نفسی کشید و گفت : بالاخره تمام شد ! ...رو به او کردم و گفتم : فردا صبح میروید ؟! سرش را بعلامت تایید تکان داد و گفت : بله ! ..گفتم : کی برمیگردید ؟ نگاه عمیقی به من کرد و گفت : آن دیگر با خداست ... و بعد برای لحظه ایی مکثی کرد و دوباره ادامه داد : شاید دیگر برنگشتم . شاید از همانجا به منزلگاه ابدیم رفتم ! ....من که از این حرف عمه خاتون هم جا خورده بودم و هم دلخور شده بودم گفتم : ترا به خدا از این حرفها نزنید ! ...عمه خاتون لبخندی زد و گفت : اما نیلوفر عزیزم ! مرگ حق است با کسی هم تعارف ندارد ... با بغضی که در گلو داشتم گفتم : اما من هیچ وقت نمیتوانم چنین تصوری را در مورد شما بکنم . تصور اینکه شما در کنارم نباشید .. وای ..اصلا نمیتوانم ...و بعد نگاهی به او انداختم و گفتم : عمه خاتون ! به من قول بدهید که هیچ وقت من را تنها نمیگذارید .  قول بدهید ...عمه خاتون نگاه سرشار از مهربانیش را بر من انداخت و گفت : الهی که من قربون  آن بغضت بروم ..اما مگر قرا است هستی من با مرگ تمام بشود ؟! مرگ پایان نیست بلکه یک آغاز است . یک اغاز جدید ! ما  با مرگ دوباره متولد میشویم و قدم به یک زندگی دیگری میگذاریم که  متفاوت از این شرایط و اوضاع است . همین ! گفتم : اما با مرگ زندگی این دنیای شما تمام میشود . در واقع شما با مرگتان دیگر در کنار ما نیستید آخر وقتی من به شما که عزیزترین فرد زندگی من هستید وابستگی عاطفی و روحی پیدا کردم چطور میتوانم دوریتان را تحمل کنم هرچند بقول خودتان شما در دنیایی دیگری متولد بشوید .به هر حال دیگر اینجا و در کنار من نخواهید بود . ..عمه خاتون سرش را بعلامت تایید تکان داد و گفت : بله ...اما مگر قرار است تا ابدیت من و تو در کنار هم باشیم ؟! از آنجایی که برای هر اغازی انتهایی است پس برای زندگی این دنیا هم پایانی وجود دارد ! سرم را پایین انداختم و گفتم : پس در اینصورت اینهمه وابستگی ها و محبتها و عشقهای ما به همدیگر چه فایده ایی دارد ؟! وقتی قرار است یک روز با مرگ از هم جدا بشویم اگر وابستگیها نباشد که آرامش ما بیشتر و استقبالمان از مرگ راحتتر است . عمه خاتون در حالیکه لبخند همیشگی خودش را بر لب داشت گفت : خداوندی که خالق وجود من و تو است برای ان جدایی ها هم چاره ایی اندیشیده است . او با حضور ابدی و دایمی خودش در قلبهای ما این خلاها و کمبودها را جبران میکند . او خودش جایگزین همه این رفتنهاست . آهی کشیدم و گفتم : اما تصورش برای من که خیلی سخت است . حتی الان هم که دارید برای مدت کوتاهی به یک شهر دیگر میروید از الان دلم تنگ شده است دیگر چه برسد به آنروز ...عمه خاتون با مهربانی دستانم  را در دست گرفت و گفت : اما عزیز دلم این قانون طبیعت است . تو هم غم به دلت راه نده و زیاد سخت نگیر . مگر این شعر را نشنیدی که : آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع ....سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت گیر ....باور کن که من هم خیلی دلم میخواست که به این سفر نمیرفتم و پیش شما میماندم اما به آن احتیاج دارم . خودت در جریانی که این روزها چقدر بهم ریختم . نگاهی به صورت مهربانش کردم و گقتم : شما هم ؟! شما که خودتان همیشه من را در این لحظات به آرامش دعوت میکردید ! عمه خاتون آهی کشید و گفت : هر فردی در هر مرتبه ایی ممکن است دچار ناهماهنگی بشود . خب برای من هم چنین شرایطی پیش آمده است و برای رهایی از آن احتیاج به یک آرامش آن هم در این سفر دارم . گفتم : یعنی فرار از شرایط ؟! عمه خاتون ابروهایش را بالا برد و گفت : نه ! ..من فرار نمیکنم بلکه برای مدتی میخواهم از این اوضاع بدور باشم .اینطوری راحتتر میتوانم برای بهبود اوضاع یک تصمیم عاقلانه بگیرم . شانه ایم را بالا بردم و گفتم : والا من که عقلم به جایی نمیرسد . اما این را میدانم همیشه همه تصمیم های شما عاقلانه بوده است . فقط قول بدهید زود برگردین . عمه خاتون سرش را تکان داد و گفت : حتما . من هم زود دلم تنگ میشود . حالا برو کتاب حافظ را بیاور تا در این لحظه های اخر هم یک تفالی  از حافظ بزنم . کتاب را آوردم و او اینطور شروع بخواندن کرد :

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند                   آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
دردم نهفته به ز طبیبـــان مدعی                        باشــد که زا خزانه غیبش دوا کنند
معشوق چون نقاب زرخ بر نمیکشد                        هر کس حکایتی بتصور چرا کند
چون حسن عاقبت نه به رندیو زاهدیسیت          آن به که کار خود به عنایت رها کنند 
پیراهنی که اید از او بوی یوسفم                             ترسم برادران غیورش قبا کنند
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار              صاحبدلان حکایت دل خوش ادا کنند
حافظ دوام وصل میسر نمیشود                         شاهان کم التفات به حال گدا کنند
/ 49 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعيد

بنام خدا ...با سلام مطالبتان را خواندم هم لذت بردم وهم استفاده كردم ....اميدوارم كه بيشتر از بياناتتان بهره بگيرم وبه ان جامه عمل بپوشانم....موفق باشيد

ehsan

به قول يه بنده خدائی ::::: لماذا آپديت؟؟؟؟؟؟؟////

ehsan

آخی يادش بخير ..... وقتی ميام تو وبلاگت با اين موزيکی که گذاشتی ياد اعلام تصويری وضعيت هوا توی اخبار ساعت ۲ ميافتم........... وای که چقدر دلم براش تنگ شده................يا علي

رهاشده ازبند

سلام.نيلوفر بانو از اينکه کلبه من را روشن ممنون. اگر وقت کردين لطفا اپديت کنيد؟مرسی

گروه فرهنگي طوبي

مراسم اختتاميه و اهداي جوايز برگزيدگان دومين جشنواره الكترونيكي طوبي 5 شنبه 17 ارديبهشت از ساعت 4 تو فرهنگسراي ارسباران شروع ميشه. همه ميتونن بيان. وبلاگي‌ها هم جمع ميشن. شما هم باشين خوش ميگذره! ;) . منتظريم. سايت ما رو ببينين تا جزئيات بيشتر رو متوجه بشين.

آبدارچی مدیرسایت!(رسانیک)

سلام ... راستش وقت نکردم متن رو کاملا بخونم.. خلاصه خوانی کردم .. اما شعر زيبايی نوشته بوديد ..... شما هم که حسابی سرتون شلوغه ...ما که تو آبدارخانه داريم مگس می پرانيم ! .. آخه می دونی خواهر ... اين روزا همه منتظرند که بری ديدنشون تا بيان بازديد ! ... کم مثل شما پيدا می شوند که مدتها بدون چشم داشتی به ما سر بزنند و حال ما رو بپرسند.... چه کنيم ديگه .. جزای نداشتن بيان شيوا و وقت کافی ... تنهايی است .... اما در جواب بيت آخر شعری که از حضرت اجل نقل کرديد ...... شهی کو گدا را پذيرد تو هستی ... گدايی که شاهش نوازد من استم ..... يا حق

علی انصاری

سلام عليکم خسته نباشيد ميلاد با سعادت حضرت محمد ( ص‌) آخرين پيامبر الهی و هفته وحدت بر شما مبارک باد. راستی يه خبر خوب ؛ هفته ديگه جشن تولد وبلاگ موشکی و نظاميه ..!!! آخه وبلاگم يکساله شده !! سر بزن يا علی

مژگان بانو

سلام. حال شما؟ امروز داشتم برای دوستی که خبر مرگ منزوی پدر غزل ايران را به من گفت می گفتم: به قول آقای بهراميان (تمام زندگی تکرار يک کوچ است يک پرواز. تمام زندگی تکرار يک گل يک گل پرپر...) زنده باشيد بانو.

علي شايق

سلام // اومدم بكم ميلاد حضرت ختمي مرتبت محمد مصطفي صلي الله عليه و اله و رييس مذهب شيعه امام صادق عليه السلام بر شما مباركباد// در ضمن 6 قسمت باقيمانده از داستان خاطرات يك بسيجي در وبلاك كنجانده خوشحال ميشم كرد باهاتونو رو جشماي ما بتكونين// يا حق امام حسن مجتبي بشتيبانتون

الهدي

سلام..مثلا عيده ها...مبارک باشه...مطلب جديد؟؟؟؟؟؟