نیازهای یک مادر

یادم میاد وقتی بچه هایم 3ساله بودند و من  هروقت توی خیابان دختربچه ها و پسربچه هایی را  دست توی  دست مادرشان میدیدم که به طرف مدرسه میروند دلم غش میرفت برای بزرگ شدن بچه هایم . برای اینکه من هم روزی دست آن ها را بگیرم و بطرف مدرسه برویم . و احساس میکردم چقد رزمان برای آن روز دیر میگذرد .و منتظر بودم که بچه هایم بروند مدرسه و من  با  مدرسه ایی شدن آن ها به همه پز بدهم . 

 اما انگار زمان زود گذشت و بچه ها به سن مدرسه رسیدند و حالا من به آرزویم رسیدم . هرروز با افتخار و عشق دست آن ها را میگیرم و با هم بطرف مدرسه میرویم و چه لذتی دارد این صبح  بیدار شدن ها و با بچه ها بیرون رفتن ها. با اینکه هر روز برای رفتن به محل کارم عجله دارم اما لذت با آن ها بودن را از خودم هیچ گاه دریغ نمیکنم و در برابر اصرار همسر که میگوید خودم آن ها را میبرم کوتاه نمی آیم . دلم میخواهد خودم رفتن با آن ها را تجربه کنم چرا که من به بودن با ان ها نیاز دارم . من با همراهی کردن آن ها ارضا می شوم . من به اینکه صبح دست سارا را بگیرم و با هم به مدرسه برویم  نیاز دارم . به اینکه سپهر صورتش را روی صورتم بگذارد و با بوس خداحافظی کند نیاز دارم . من از آن ها انرژی می گیرم و دلم نمی خواهد این انرژی گرفتن را از خودم دریغ کنم . من به دیدن لحظه ایی که سارا موقع خداحافظی صورت کوچیکش را که توی مقنعه کوچیکتر شده  بطرفم برمیگرداند و دستش را برایم تکان میدهد و سپهر  چندبار با من خداحافظی میکند و بوس برایم میفرستد نیاز دارم  و دلم نمیخواهد برای رسیدن یک ساعت زودتر به محل کارم آن ها را از خودم دریغ کنم . شاید مادر خودخواهی باشم اما من با افتخار از نیاز درونی خودم به بچه هایم میگویم . من به بچه هایم و به نیروی حیات گرفتن از آن ها نیاز دارم .

/ 9 نظر / 16 بازدید
ميم مثل من

سلام دوست عزيز.بله درست مي گي ازت ممنونم بابت نظر زيبات.خيلي لطف كردي. ............ چقدر اين نياز داشتنه قشنگه. چقدر اين حس مادرانه قابل لمسه...

لینک‌زن

سلام این پست وبلاگ شما در "لینک‌زن" بازنشر داده شد باتشکر لینک زن http://linkzan.com/archives/18388

نرگس

امیدوارم تا همیشه همینقدر ذوق بچه هاتونو کنید :)

فاطمه سرایی

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند معنی کور شدن را گره ها می فهمند سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

سیب کال

شما یک مامان مهربون هستید.چون خواهر من هم یک مامان مهربونه و همیشه می گه خیلی به بچه هاش نیاز داره...[لبخند]

باد صبا

سلام نوشته تون و نوشته قبلی تون قشنگ و دلنشین بودند. امیدوارم کوچولو ها تون سالم و شاداب از مدرسه لذت ببرند. [گل]

الهدی

سلام نیلوفر عزیزم راست گفتی خیلی از مواقع ماییم که نیازمند بچه ها هستیم اصلا خدا یک کاری کرده که هم لذت ببریم هم باعث شادی و لذت بچه ها باشیم! خوشحالم برای صبح های پرجنب و جوش و لحظه های مهربانت [ماچ]

فاطمه سرایی

هیچکـــس نمـی دانــد چقــدر جـایِ شـادمـانیهـای بـی سـبب در دل نســلِ مـا خـالیسـت