لذت حضور

عمه خاتون

وقتی از مدینه میخواستیم به سمت مکه حرکت کنیم . اضطراب همه وجودم را گرفته بود . اینکه بتوانم کامل و درست تمام اعمالم  را انجام بدهم یا نه فکرم را مشغول کرده بود . برای همین در تمام مسیر راه سکوت کرده بودم و حرفی نمیزدم . عمه خاتون که مثل همیشه فکرم را خوانده بود گفت : در چه حالی ؟! لبخندی زدم و حرفی نزدم . گفت : توکلت به خدا باشد و ذکر یادت نره . سکوتم را شکستم و گفتم : اعتماد بنفسم را از دست دادم به خودم اطمینان ندارم .مطمین نیستم که بتوانم اعمالم را درست انجام بدهم . عمه خاتون دستانم را در دستش گرفت و با مهربانی همیشگی خودش گفت : به چی مطمین نیستی ؟! تو با آمادگی کامل آمدی . این را هم خودت میدانی و هم من . پس فکرهای پریشان  را از ذهنت دور کن . گفتم : یعنی ترس ندارد ؟! عمه خاتون در حالیکه از این نحوه حرف زدن من خنده اش گرفته بود گفت : آخر مگر خانه خدا رفتن و اعمال بسیار زیبای حج را انجام دادن ترس دارد ؟! تو باید به خودت افتخار کنی که به این مراسم دعوت شدی ترس از چی و کی ؟! گفتم : میدانم که جای بزرگ و عظیمی دعوت شدم اما احساس میکنم لیاقتش را نداشتم بنابراین نمیتوانم انطور که باید و شاید اعمال را انجام بدهم . عمه خاتون گفت : بهتر است از الان حرفی نزنی و نزنیم تا رسیدن به مسجد شجره و زمان محرم شدن فقط به عظمت و بزرگی خدا فکر کن مطمینا ترست میریزذ . و بعد خودش دیگر سکوت کرد و حرفی نزد . به مسجد شجره که رسیدیم  به روی من لبخندی زد و گفت : با نام خدا وارد مسجد شو و از خودش بخواه که کمکت کند . وراد مسجد شدم . دیدن آنهمه زنهایی که با پوشش کامل سفید به قصد محرم شدن آمده بودند من را شگفت زده کرد . ترسم را فراموش کردم و وقتی  نیت محرم شدن را بستم تا به قصد انجام اعمال عمره از هر گناهی بدور باشم دیگر اصلا به کلمه ترس فکر هم نمیکردم . حق با عمه خاتون بود وقتی ادم همه توجه اش بسمت خدا باشد بجز او به هیچ کس دیگر فکر نمیکند . ذکرش خدا میشود . یادش خدا میشود . دلخوشیش خدا میشود . و من در آن لحظه همین احساس را داشتم . الان که مدتی است از روزها میگذرد . هنوز وقتی یاد مسجد شجره و لحظه محرم شدن میفتم دلم میلرزد . هنوز وقتی یاد  دویدن های بین صفا و مروه میفتم پاهایم میلرزد . هنوز وقتی یاد حجرالاسود میافتم ناخوداگاه الله اکبر میگویم .وهنوز وقتی یاد نماز خواندنهای روبروی خانه خدا میفتم اشک در چشمانم حلقه میزند و آرزو میکنم یکبار دیگر نمازم را روبروی خانه با عظمت خدا بخوانم . دلم میخواد دوباره با حضور در انجا حداقل برای مدتی از گناه بدور باشم . یاد همه آن لحظه های ناب بخیر .

/ 8 نظر / 23 بازدید
یاس حسینیه

سلام حاجیه بانو وقتی روبروی خونه ی خدا می شینی با اینکه ابهت اونجا تو رو یه نقطه کرده تو درسای آدمها اما مهربونی خدا رو مثل یه نوازش حس می کنی رو سرت.

زلال ؟

سلام علیکم زیارت قبول از اون وقتی که میشناختمتون همیشه آرزوتون بود...خدا رو شکر به آرزوتون رسیدین... بری بقیه هم دعا کنین انشاالله یه غروب عرفه اونجا باشین ... عیب کار از جعبه ی تقسیم نیست...چقدر سخت فهمیدم و چقدر دیر... خداکنه فهمیده باشم التماس دعا

باد صبا

سلام به امید خدا باز هم قسمتتان شود بروید. ولی چشمم روشن. شما هم الله اکبر می گویید؟

بشری

سلام خانمی . خوبی شما؟ ببخشید ! من کامنت شما را دیر دیدم :( حکیمه دیروز رفت حج واجب !!

یاس حسینیه

سلام حاجیه بانو بوی حج پر شده تو رگهای خسته ی شهر... بزودی جان می گیرد از اسم حاجیان، شهر. امسال با این همه مریضی و نهی شدن از رفتن دلم بدجوری هوای اونجا رفتن رو کرده بود..... نزدیک ماه سفید خدا می شیم. ماهی نورانی ذی الحجه. از حالا تا آخر دنیا دیگه این ماه برات یه رنگ و بوی جدید داره، رنگ و بوی حسرت و انتظار

دوباره زندگی...

سلام حاج خانوم زیارت قبول. خوش به سعادتتون. دعا کنین منم برم. فعلا که در عمره ی دانشجویی رو رومون بستن. به جرم تجرد!!!