یک روز خوب زمستانی با عمه خاتون

وقتی از مدرسه برگشتم انقدر هوای بیرون سرد بود که دلم می خواست بدون اینکه لباسهایم را در بیاورم بروم و زیر کرسی بشینم . اما حوصله غرغرهای مادر را نداشتم . از طرفی هم دستانم انقدر از سرما کرخت شده بود که نمی توانستم لباسهایم را در بیاورم . زیر لب خدا خدا می کردم مادر نباشد و من به قدر  یک دقیقه زیر کرسی بنشینم و گرم بشوم .  اطراف را نگاه کردم . از مادر اثری نبود . با خوشحالی به طرف کرسی  رفتم . نگاهم به عمه خاتون جلب شد . زیر کرسی نشسته بود . انگار تازه از حمام برگشته بود . بلوز چارخونه قرمزش رو که خیلی جذابش می کرد پوشیده بود . و چارقد گل گلیش رو رو سرش انداخته بود . لپاش گل انداخته بود از بس که سفید بود و من چقدر این عمه خاتون جذاب را دوست داشتم . رفته بود زیر کرسی نشسته بود تا گرم بشود .

من هم فرصت را غنیمت شمردم و سریع رفتم کنارش زیر کرسی . سلامش کردم و با لبخندی بر لب گفتم :  "ساعت آب گرم ". بطرفم برگشت و با لبخند متقابل گفت : " سلامت باشی عزیزم "  . گفتم : " مادر خانه نیست ؟" سرش را بعلامت نفی بالا برد و گفت : " نه رفته است سبزی و نان بخرد " . در حالیکه پاهایم داشت گرم می شد گفتم : " وای عمه خاتون نمی دانید که بیرون چقدر سرد است . آخیش چقدر اینجا گرم است " دستانش را روی صورتم گذاشت و در حالیکه نوازش می کرد گفت : " الهی بمیرم چقدر صورتت یخ است " دستانش ر ا توی   دستم گرفتم و به آن نگاه کردم . بنظرم نسبت به روزهای گذشته  چین و چروکش بیشتر شده بود . صورتش را هم نگاه کردم همین حس را نسبت به صورتش هم داشتم . وای چقدر نسبت به دیروز پیرتر شده بود . من همینطور به صورتش خیره بودم و با خودم فکرهای عجیب می کردم . عمه خاتون که انگار متوجه نگاه های من شده بود .

دستانم را توی دستش گرفت و گفت : " چیه تا حالا یک عمه خاتون به این ترو تمیزی ندیدی ؟" از حرفش خنده ام گرفت گفتم : " چرا دیده بودم داشتم لذت می بردم . " و او بدون اینکه حرفی بزند فقط در سکوت لبخند زد . پرسیدم  : " عمه خاتون چرا عمر ما آدم ها اینقدر زود و سریع می گذرد ؟ بدون اینکه از آن بهره ایی را که دلمان می خواهد ببریم ؟ " عمه خاتون گفت : " ما احساس می کنیم که زود می گذرد وگرنه زمان که کار خودش را می کند . می آید و می رود . " گفتم : " نه ! این روزها زودتر می گذرد . هیچ به خودتان نگاه کردید به چین و چروک هایی که روی صورت و دستانتان بوجود آمده است نگاه کردید ؟ "

عمه خاتون حرفم را قطع کرد و با خنده گفت : " آها پس از آن موقع  تا حالا داشتی چین و چروک های من را نظاره می کردی شیطون ؟" خجالت کشیدم . خودم را جمع و جور کردم . سرم را پایین انداختم و در حالیکه سرخی گونه هایم را حس می کردم گفتم : " نه . " با مهربانی دستی روی سرم کشید و گفت : " من که ناراحت نشدم پس چرا خجالت می کشی ؟ " و بعد آهی کشید و ادامه داد : " دنیا و زمان و روزها و سال ها کار خودشان را می کنند و در زمان خودشان می آیند و می روند . اصلا هم تند تند نمی گذرند .  این ما هستیم که بعلت عدم استفاده ازلحظه های زندگیمان  احساس می کنیم که تند می گذرند و زود می آیند و میروند . ما انسان ها بر اساس میل و سلیقه خودمان به همه چیز نگاه می کنیم . به همه چیز.  از بس که خودخواهیم . از بس که توی این آمدن و رفتن های زمان هیچ تغییری نمی کنیم . امسال مثل پارسالیم و سال آینده مثل امسال . "

و بعد برای لحظه ایی سکوت کرد و به دستانش نگاه کرد و بعد صورتش را بطرف من برگرداند و گفت : " نیلوفر همیشه سعی کن از لحظه های زندگیت بهترین استفاده را بکنی تا اگر روزی به سن من رسیدی و توی ذستان و صورتت پر از همین چین و چروکها شد به لحظه های گذشته ات غبطه نخوری . اینکه می گویم از زمان  استفاده کن نه اینکه هی بنشینی و برای خودت برنامه بنویسی که مثلا شنبه فلان ساعت این کار را بکنی و یکشنبه فلان ساعات یک کار دیگر . نه ! بلکه از لحظه هایی که برایت بوجود می آید بهترین استفاده را بکن . تجربه کن . با تجربه هایت زندگی کن . "

حرف های عمه خاتون سردی وجودم را گرم کرد . و مثل همیشه من را بفکر فرو برد . تا حدی که متوجه آمدن مادر  نشدم . فقط صدایش را شنیدم که از توی آشپزخانه داد می زد که : " دختر ! تو دوباره با دستهای کثیف و لباسهای بیرونت آمدی زیر کرسی ؟" و من قبل از اینکه منتظر بیرون آمدنش بشوم سریع به اتاقم رفتم تا لباسهایم را عوض کنم

/ 11 نظر / 273 بازدید
نمایش نظرات قبلی
arad

سلام وب بسیار خوب و زیبایی دارید. شما با افتخار لینک شدید و خوشحال میشم منو لینک کنید ودر نظرسنجی بزرگ محبوترین ها شرکت کنید. تشکر وموفق باشید.

فریبا

سلام.در گذر زمان او رفت و چین های صورتش را بمن سپرد .هر روز چینی از چینهایش بر می گیرم

شیخ نهایی

درود بر عمه خاتون دوست داشتنی . دعوتید به کلبه شیخ ، به صرف غزلواره ای طنز ! شاد باشی [گل]

نسیم

سلام بلاگتون رو دیدم ازش خوشم اومد گفتم شما که توی کار IT هستید حتما فضای مجازی رایگان بدرتون میخوره برید توی سایت دراپ باکس http://db.tt/vGYCKvPX و اونجا یه اکانت درست کنید تا 16 گیگا بایت فضای رایگان میده و میتونید فایلهاتون رو روی گوشی موبایل توی لپ تاپ خونه یا کامپیوتر شرکت یا دانشگاه یا هرجای دیگه بهش دست رسی داشته باشید. البته یه نرم افزار کوچیک هم داره که باید نصب بشه تا بطور کامل و راحت بتونی مثل فولدر های توی ویندوزت ازش استفاده کنی.راستی این پروژه کار یه دانشجوی ایرانی به نام آرش فردوسی و دوست امریکایی است تا حالا بالای 300 میلیون یوزر تونستن جذب کنن . کار منو که خیلی راه انداخت حتما به درد شما هم میخوره

سعید

سلام وبلاگتون قشنگه من اومد سر زدم خواستید شما هم بهم سر بزنید مرسی

پاییزفصل زیبا

امشب قاصدك خيالم را فوت كرده ام،به سوى آسمان تو رفت، ماه را پشت سر گذاشت و كهكشانها را رد كرد،نشانى تو را به اوداده ام به گفتم سلام مرا به دوست برسان وبه او بگو که :دوستان من مثل گندمند یعنی یک دنیا برکت و نعمت، نبودنشان قحطی و گرسنگی ست...ومن چه خوشبختم که زردی خوشه های گندم در اطرافم موج می زنند....سلام دوست ارجمند با جدیدترین نوشته هایم آپم ومنتظر حضورشما ......(پاییزفصل زیبا )

شیخ نهایی

درود بر عمه خاتون دوست داشتنی و این تجربه های زیبا شاد باشی

اقتداری

سلام برشما وعمه جانتان برای آن پستتان آنئ چه را در پی آنید وبرایش غمگین دیر گاهی ست که که گم گشته دراین غصر فریب ما که گشتیم ندیدیم نشانی از آk!

♥●•٠·˙فاطمه سرايي♥●•٠·˙

عطرها و آهنگ ها بی رحم ترین عناصر زمین اند؛ بی آنکه بخواهی می برندت تا قعر خاطراتی که بـــرای فراموشیــشــان تــا پـــای غـــرور جنگیـــــدی...