عمه خاتون !

 دو روز ی ميشد که عمه خاتون از مسافرت برگشته بود . همگی از حضور مجدد او د رجمع خانوادگيمان خوشخال بوديم . حتی عمو مصطفی هم به اتفاق خانواده برا ی ديدن  عمه خاتون به خانه ما امده بود . همگی دور عمه خاتون جمع شده بوديم و هر کسی سعی ميکرد بنحوی خوشحالی خودش را نشان بدهد . فقط مادر در بين ما حضور نداشت که او هم بعد از لحظه ای با سينی چای وارد جمع ما شد و در حاليکه چابی را مقابل ديگران ميگذاشت روبه همگی گفت : عمه خاتون  تازه امدند هنوز خسته هستند انقدر اذيتشان نکنيد ! .عمه خاتون در حاليکه لبخند بر لب داشت رو به مادر گفت : نه ! من اصلا اذيت نميشم ! ..آقاجون که گویی تازه شيطنتشان  گل کرده بود رو به مادر گفت : فکر نکن با اين حرفها ميتوانی جايی برا ی خودت در دل  عمه خاتون باز کنی ها ! و بلافاصله عمو مصطفی هم گفت : حق با خان داداش است چون  ما قبلا اين کار را کرديم  !  شما دير امديد و بعد همگی زدند زير خنده ! عمه خاتون با مهربانی گفت : همه شما در دل من جای داريد و برای من عزيز هستيد . ..مادر ديگر حرفی نزد و دوباره به آشپزخانه برگشت . متعاقب او زن عمو و غزاله هم به اشپزخانه رفتند تا به مادر کمک کنند . کم کم اطراف عمه خاتون خلوت شده بودند . آقاجون و عمو مصطفی هم گوشه ايی مشغول گفتگوی دو نفره شده بودند . من  تا موقعيت را مناسب ديدم به کنار عمه خاتون رفتم و کنارش نشستم . 

 عمه خاتون من را که ديد سرجايش جابه جا شد و رو به من با لبخند گفت : به به ! نيلوفر خانم گل خودم ! ...متعاقبا لبخندی زدم و گفتم : وای عمه خاتون .... اگر بدانيد چقدر جايتان اينجا خالی بود و اگر بدانيد چقدر دلم برايتان تنگ شده بود ! عمه خاتون نگاهی به من کرد و گفت : و اگر بدانی چقدر انجا بياد شما بودم و چقدر دلم هوای شما را کرده بود ! گفتم : جدا؟ عمه خاتون سرش را بعلامت تاييد تکان داد و گفت : بله ...تازه آنجا بود که فهميدم حتی لحظه ايی  هم طاقت دوری شما و اينجا را ندارم . با خوشحالی گفتم : پس در اينصورت برای هيچ وقت ديگر اينجا را ترک نميکنيد درست است ؟! عمه خاتون  سرش را تکان داد و گفت : اگر هم بخواهم نميتوانم ! و بعد لحظه ايی مگث کرد و دوباره ادامه داد : خب ! تعريف کن ببينم از اوضاع و احوال اينجا و خودت چه خبرا ؟! آهی کشيدم و گفتم : مثل هميشه . ما در گير روزمرگی بوديم . و البته تحت فشار و استرس و خلاصه نا ارامی که بدون حضور شما به آرامش تبديل نميشد  . عمه خاتون تک سرفه ايی کرد و  گفت : هر فردی بايد خودش توان اين را داشته باشد که بتواند آرامش را  در اطراف خودش ايجاد کند . حتی تو هم بايد سعی کنی که بدون حضور من يا هر فرد ديگری به يک ثبات و آرامش روحی برسی . اين خيلی مهم است ! گفتم : اما من به شما عادت کردم عمه خاتون . حرفهای شما به من آرامش و روحيه ميدهد . من با حضور شما احساس نيرو ميکنم . شما به من انرژی مثبت ميدهيد و تمام اثرات منفی من را از بين ميبريد . چيزی که در کنار کمتر کسی ميتوانم پيدا کنم . عمه خاتون ابروهايش را بالا برد و گفت : خودت هم ميگويی که به من عادت کردی ! نيلوفر تو بايد سعی کنی به خداوند و حضور ابدی او عادت کنی و وابسته بشوی . وابستگی بغير از او برای تو ايجاد خطر ميکند و مضر است تو اگر هر لحظه و هر ثانيه حضور و وجود خداوند را در کنارت احساس کنی نه تنها دچار اضطراب و پريشانی نميشوی بلکه هر لحظه احساس امنيت و طيب خاطر ميکنی !

گفتم : خب حضور خداوند که در زندگی ما امری طبيعی است و هر کسی اين را احساس ميکند . اما منظور من اين است که ما به افراد با ايمان و با خدای احتياج داريم که در لحظه های پريشانی که ممکن است از خدا غافل بشويم او و حضور دايمی او را بياد مان بياورد . و اجازه ندهد که او را فراموش کنيم . عمه خاتون سرش را تکان داد و گفت : از اين جت با تو موافقم . اما بشرطی که اين وابستگی و عادت به اينگونه افراد در همين حد باشد و بس ! چون وابستگی واقعی فقط شايسته خداوند است . و اين کاملا امکان پذير است . چرا که انسان هر چه را که دوست داشته باشد تصوير همان چيز در دل او ظاهر ميشود . اگر انسان عاشق حق تعالی شود و حق در دلش حکمفرما شود صورتش خدايی ميشود . حتما اين جمله زيبا راشنيدی که : تو برای خدا باش . خدا و ملايکه اش همه برای تو خواهند بود ! ؟! در حاليکه طبق معمول از حرفهای عمه خاتون احساس رضايت ميکردم گفتم : مثل هميشه حرفهايتان را چشم بسته قبول ميکنم ! عمه خاتون در حاليکه لبخند ميزد گفت : تو که کلی با من بحث ميکنی تا قبول ميکنی! انوقت ميگوی چشم بسته قبول داری ؟! و بعد بدون اينکه منتظر هر گونه حرفی از جانب من بشود گفت : آنقدر مشغول حرف شديم که از جمع و ديگران غافل شديم . بهتر است بسراغ آنها برويم ممکن است به کمک احتياج داشته باشند . اين را گفت و از سرجايش بلند شد و بطرف آشپزخانه حرکت کرد . متعاقب او من هم به آشپزخانه رفتم . 

                                             نامه ای از نور ...قولتان کجا رفت ؟!     

                                            به درد دل زهرا کوچولو گوش کنيد !02.gif           

/ 39 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ِشكلات

سلتم نيلوفر خانوم اين بار يك شكلات فلسفى به ارمغان آوردم....به خاطر درخواستى كه كرده بودي! شاد و شيرين باشى:)

محمد

عالی بود ... پيش منم بيا ... ببین ارزش داره لينک بدم بهت ؟؟؟

hamideh

حتما می خونمش.آخه طولانی بود....

عرشيان

سلام...خوب هستيد نيلوفر خانم.....ببخشيد که دير سر زدم ....هنوز حرفهای اين دفعه عمه خاتون را نخوندم اما می خونم....داستان غواصها قسمت آخر نوشته شد.....يا علی التماسدعا.

يوسف

سلام . به نظر شما آيا تمام روابط ما بر اساس منافع ماست ؟

بانو

سلام!عمه خانم چرا ساکتی؟!

بر بال فرشتگان

سلام دوست نا آشنا.دل شدگان.......اسم زيبائيست. وبلاگ قشنگی داريد.اميدوارم موفق باشيد.ياحق.التماس دعا.

عروچ

سلام....نيلوفر پروانه اي.......حال شما؟؟؟؟؟سالها مي گذرد حادثه ها مي ايد انتظار فرج از نيمه خرداد كشم........خانم پروانه اي چرا هيچ صحبتي حضرت امام ره نكردي نكنه تو هم مثل برادر محترم جناب اقاي ابدار چي قاصري ..........حداقل اشعاري از حضرت امام رو مي نوشتي........در پناه مهدي فاطمه عج موفق و مويد باشي