عمه خاتون !

عمه خاتون تازه از بیمارستان مرخص شده بود و خیلی حالش خوب نبود . برای همین آقاجون و عمو جلال تصمیم گرفتند برای اینکه حال و هوای عمه خاتون را

عوض کنند او را برای مدتی به قمصر ببرند . اولین روزش هم جمعه بود و بنابراین من هم می توانستم او را همراهی کنم . توی راه که

داشتیم میرفتیم همه حواس من متوجه عمه خاتون بود . خیلی حالش ناجور بود و با همه روزها فرق میکرد . هیچ وقت او را اینطوری

ندیده بودم . حتی هر وقت که مریض میشد اینطوری نبود ................... با نگرانی پرسیدم : عمه خاتون.حالتون خوبه ؟!.............لبخندی زد و گفت

: آره .....خوبم ............و بعد نگاهم کرد انگار که متوجه نگرانی من شده باشد گفت : مطمین باش که خوب خوبم .............و بعد ادامه

داد : تو فردا برمیگردی ؟!.............گفتم : بله ...........آخر فردا کلی کار دارم ...وگرنه دوست داشتم پیش شما باشم ..........
آهی کشید

و گفت : نه ....به مادرت  هم دارم زحمت می دهم ...............بوسه ایی روی پیشانیش زدم و گفتم : عمه خاتون ..........کنار شما بودن برای همه ما یک نعمت است ............خندید و گفت : این لطف شماست .گفتم : تعارف نمیکنم واقعیت است ..........لحظه ایی سکوت کردم

و گفتم :اینهمه شما در زمان بیماری همه ما زحمت کشیدید حالا هم بگذارید که ما جبران کنیم...............و اینقدر هم تعارف نکنیند و با ما

راحت باشید .

عمه خاتون دیگر حرفی نزد . داشتم با خودم فکر میکردم  که چقدر وجود عمه خاتون برای ما نعمت بزرگی بوده است .

من تمام مدت عمرم را بااو زندگی کرده بودم و در کنارش درسهای خوبی گرفته بودم . در همه سختیها در همه چه کنم چه کنم های زندگیم

پشتیبان خوبی برای من بوده است . ...از زمان کودکیم ..........مدرسه .........مشکلاتی که با همشاگردیهایم داشتم ..........مشکلاتی که

گاهی با آقا جون و مادر پیدا میکردم . اینقدر دلسوزانه راهنماییم میکرد که همه چیز به خوبی حل میشد . ارزو کردم که کاش حالا که درکنارم هست قدرش را بدانم و به بهانه گرفتاریهای زندگیم از او غافل نشوم .......... در موقع نیاز کمکش کنم

...................عمه خاتون که من را برای مدتی ساکت دید پرسید : به چی فکر میکنی ؟!............خندیدم و گفتم : اینقدر نیلوفر اگر شما

را نداشت چه کار میکرد ؟!.............آهی کشید و گفت : بالاخره یک روزی میرسد که دیگر من در کنار شما نیستم و این قانون طبیعت

است ..........

زندگی با بودن یا نبودن من سیر طبیعی خودش را طی میکند و روزی میرسد که آنقدر دغدغه های زندگیت زیاد میشودند که فرصت سر خاراندن پیدا نمیکنی .....لحظه ایی که دور و  بر تو را بچه هایی پر میکنند که از ریشه خود تو هستند و زندگیت در وجود آنها خلاصه میشود ....

گفتم : منظورتان این است که شما را فراموش میکنم ؟!..............نه ...محاله ...........گفت : نمیدانم ....خلاصه اینکه میخواهم بگویم دغدغه زندگی تو رسیدن به آنها میشود و این از شیرینی های زندگی است نیلوفر گلم ..............

.گفتم : شاید بخشی از حرفهای شما درست باشد ...اما هیچ وقت نمیشود آدمهایی که در زندگی ما تاثیر گذار بودند را فراموش کرد ............هیچ وقت نمیشود لحظه های خوب با آنها بودن را از یاد برد  حتی اگر گرفتاریهای آدم زیاد بشوند .............عمه خاتون حرفی نزد و فقط لبخند زد ....نمیدانم منظور عمه خاتون از حرفهای آنروز چه بود و برای چه آنها را به من گفت .خواستم این سوال را از او بپرسم اما وقتی به چهره خسته اش نگاه کردم پشیمان شدم و چیزی نپرسیدم .............

/ 19 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گل آتش

سلام خوبی ممنون که به من سر زدی و منو قابل دونستی که برام نظر بذاری وبت قشنگ و دوست داشتني اميدوارم هميشه خوشبخت زندگی کنی به اميد ديدار

سعيد نانکيو

سلام:: وبلاگ خوبی داری يک سری به دنيای نانکيو بزن بازم بهت سر می زنم

بانو

سلام خانومی ... بانو که وبش نيست فقط ... وبش نباشه ٬ خودش هست ... ميام اين‌طرف‌‌ها ... ميام ٬ پس هستم!

بانو

سلام خانومی ... بانو که وبش نيست فقط ... وبش نباشه ٬ خودش هست ... ميام اين‌طرف‌‌ها ... ميام ٬ پس هستم!

مژگانبانو

سلام. احوال شما چونست در اين سرما بانو؟ مدتی هست که از عمه خاتونتان برای ما ننوشته ايد. اميد که سلامت باشيد و باشند.

سید محسن

به نام حضرت دوست . . خیلی وقتها میشه به کسانی فکر میکنم که روزگاری را در کنارشون بودم و الان از دنیای فانی پرکشیدن و رفتن . باقی مونده اون خیلی وقتها از کل زمان که سپری کردم میبینم که حرفهای عمه خاتون درست هست گاهی آنقدر در شیرینهای و تلخی های اطراف و زندگی غرق میشویم که حتی فراموش میکنیم شب جمعه که شد سوره ای از قران کریم به نیابت اونهایی که از پیشمون رفتن بخونم . روزگاری خواهد آمد نه چندان دور که شاید هیچ گاه سید محسن هم وجود نداشته باشد که پیام بگذارد نمیدانم آیا آن موقع کسی برایم فاتحه ای خواهد خواند . . در پناه حضرت دوست

هيچ!

سلام چيز خاصی نداشتم بگم ... فقط خواستم عرض ادب کرده باشم .. راستی در همايش چهارم(۹/۹/۸۵) دو تا مهمان سوئدی داشتيم که فارسی بلد نبودند ... خيلی جای شما خالی بود... من که نتونستم يک کلمه هم باهاشون حرف بزنم. يا حق

هيچ!

باز هم سلام همين! يا حق

هيچ!

سلام باز هم که نيستيد؟ ۲۸ دی مثل پارسال با برو بچ رسانيک و وبلاگ نويس عازم قم و جمکران هستيم ها ... منتظرتان هستم سلام برسانيد ياحق

زهرا

سلام دوستی دارم که هروقت نگاهش ميکنم بهش ميگم تو به من انرزی مثبت ميدی ... حرفاش ، کلامش و توصيه هاش همش برای من يه دلگرميه ... به خودشم گفتم ... هروقت که از دست همکارام يا عزيزی دلم پره و در همان وقت اونو می بينم و تا ميرم که پیشش درد دلی بکنم اونقدر زيبا حرف ميزنه که از غيبت و گناه و شکايت و ... می گذرم ... روايته که ميگن نگاه کردن به صورت مومن تو رو به ياد خدا ميندازه و واقعا که اون دوستم هديه ای است از طرف خدا برای من . روی سخنم به شماست آقا محسن ... مومن خدا شما هیچ وقت از حافظه ذهن که نه از دل ما بیرون رفتنی نیستید .... عزيزانی که برای ما ، برای عزت و افتخار ما ، و از همه مهمتر برای خود خدا فداکاری کردن و از جونشون گذشتن هيچوقت از ياد و خاطر ما نخواهند رفت . مومن خدا شما هميشه در دل ما جا داريد . دوست من خدا شما را (حتما که اینطور است )برای یاری آقا امام زمان حافظ است .آن روز دیر نیست ... در آن روز به شفاعت شما خوبان نیاز داریم ... فراموشمان نکنید . اللهم عجل لولیک لفرج