خاطرات

عمه خاتون

 انقدرد لم برای عمه خاتون تنگ شده بود که حد و حساب نداشت .از وقتی که از پیش ما رفته بود مدت زیادی میگذشت .هرچند به این روش زندگی عادت کرده بودیم اما جای خالی او در خانه و مخصوصا کنار ایوان خانه احساس میشد .

در این مدت من که از همه بیشتر به او عادت کرده بودم از همه گیج و سردرگم تر بودم . هرچند عمه خاتون از دست وراجی های من راحت شده بود اما من بیقرار اوبودم . در این مدت هم بیشتر حرفها و واگویه هایم را به صورت نوشته در اورده بودم تا شاید اگر عمه خاتون برگشت انها را در اختیارش بگذارم .

نمی دانم شاید انقدر بچه گانه فکر میکردم که اصلا فکر حوصله عمه خاتون را نمیکردم واقعا اگر او برمیشگت حوصله خواندن این همه نوشته های من را داشت ؟.به دفترچه ام و نوشته هایش که نگاه کردم با خودم گفتم : محال است حوصله عمه خاتون به اینها برسد !.

شاید بقول آقاجون من یک کمی باید عاقلانه تر به مسایل و اطرافیانم نگاه کنم  .شاید باید خیلی بیشتر از اینها احساساتم را کنترل کنم . برای همین دفترچه خاطراتم را از وسط نصف کردم .و انرا گوشه ایی پرتاب کردم .برای یک لحظه به کاغذهای پاره شده وسط اتاق نگاه کردم من چه کار کردم ؟!

 از تمام خاطرات بدون عمه خاتونم چیزی بغیر از یک مشت کاغذ پاره باقی نمانده بود . دلم از این کارم گرفت . با خودم گفتم : کمی که نه ..بیش از اندازه عجله کردم ..من که جای حوصله عمه خاتون نیستم تا بدانم گنجایش و ظرفیتش چقدر است ؟!شاید او از این کارم  لذت هم میبرد . 

چسب را از کشوی میزم برداشتم و مشغول چسب زدن کاغذها شدم . حتی اگر این نوشته ها برای عمه خاتون جالب نباشد .در اینده برای خودم که جالب خواهد بود . پس با وجود و بدون وجود عمه خاتون به این کارم ادامه میدهم 

ا 

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٦
تگ ها :