عمه خاتون

افطاری امشب از بهترين افطاری های خانواده ما بود چون اقاجون بر خلاف هر شب در بين ما بود و با ما افطار ميکرد.هر شب اقا جون بعلت حجم کاريش مجبور بود که در حجره اش افطاری کند .اما انشب بنا به اصرار ما خانه ماند .همگی خوشحال بوديم .از همه بيشتر هم غزاله که عزيز دردانه اقاجون بود خوشحال بود و اين خوشحاليش را با شيطنت ابراز ميکرد .اذان را که  گفتند افطاری را باد دعای مخصوص افطار که اينبار اقاجون قرايت کرد شروع کرديم .اقاجون بعد از دعا گفت : قبول باشد ...انشااله همگی از روزه داران واقعی باشيم و همه همصدا گفتيم : انشااله غزاله گفت : غذای امشب که خيلی  به من ميچسبد .به او نگاهی کردم و گفتم : مگر با حضور اقاجون امکان دارد غذا مزه ندهد و نچسبد ؟ ...همه تاييد کردند و بعد مادر رو به اقاجون کرد و گفت بچه ها از اينکه امشب شما در بينشان هستی خيلی خوشحالند .عمه خاتون با لبخند هميشگی خودش رو به مادر گفت : فقط بچه ها ؟ پس من و تو چی ؟ مادر خنديد و گفت : بچه ها را بهانه کردم عمه خاتون ...با اين حرف مادر همگی زديم زير خنده ....افطاری که تمام شد هنوز سر سفره نشسته بوديم که مادر اقاجون را خطاب قرار داد وگفت : بهتر است الان موضوعی را که به نيلوفر مربوط ميشود مطرح کنم ....نفس توی سينه ام حبس شد....همه چشم به دهان مادر دوخته بوديم و او ادامه داد : فردا اخرين مهلتی است که برای جواب دادن از خانواده اقای جلالی گرفتيم اگر تماس گرفتند چی به انها بگويم ؟ اقا جون تک سرفه ای کرد و گفت : بايد نظر نيلوفر را بپرسيد .سنگينی نگاهها را روی خودم احساس کردم .نميدانستم چه چيزی بايد بگويم .من اصلا موضوع را بکلی فراموش کرده بودم و بهمين دليل اصلا روی ان فکر نکرده بودم که حالا بخواهم جوابی بدهم .مادر که سکوت من را ديد پرسيد : خب ...نيلوفر نظرت چيه ؟ حرفی نزدم .اينبار عمه خاتون گفت : سکوت علامت رضاست .گفتم : نه ...من اصلا در مورد اين موضوع فکر نکردم .مادر تا اين را شنيد اخمهايش را درهم برد و با نارضايتی گفت : نيلوفر تو حالت خوبه ؟ بعد از يک هفته ميگوی که هنوز فکرهاتو نکردی ؟...واقعا که ...مردم که مضحکه تو نيستند ....از اين حرف مادر فوق العادده رنجيدم ...چرا او در مورد چنين موضوع مهمی اينقدر ساده فکر مبيکرد ...نميدانستم به اين حرف مادر چه جوابی بدهم که عمه خاتون مثل هميشه به کمکم امد وگفت : به هر حال بهتر است يک شب ديگر هم به نيلوفر فرصت بدهيم ..او درگيريهايش انقدر زياد بوده است که فرصت فکر کردن و پرداختن به اين موضوع را نداشته .فردا حتما به ما جواب ميدهد .نگاه همره با قدردانی به عمه خاتون کردم ....مادر با همان دلخوری گفت : اخر چه کسانی بهتر از خانواده اقای جلالی . و چه کسی بهتر از مرتضی پسر انها .والا من که هيچ بدی از انها نديدم ...ترجيح دادم جمع انها را ترک کنم و در خلوت خودم باشم .بلند شدم و به اتاق ديگری رفتم ...واقعا بايد چکار ميکردم ؟ من هم تعريف و تمجيد ان خانواده را زياد شنيده بودم .اما ايا ميتوانستم فقط روی ان تعريفها تصميم بگيرم .من اصلا مرتضی را بخوبی نميشناختم .نميدانستم تا چه حد با ملاکها و معيارهای من سنخيت دارد ...اصلا برايم امکان نداشت که تنها از روی ظاهر و رفتارهای نجيب او قضاوت کنم ...ايکاش من هم قادر بودم که مثل مادر ساده فکر کنم و ساده هم تصميم بگيرم ولی امکان نداشت ..ترجيح دادم اصلا ديگر به اين موضوع فکر نکنم ...چرا که فردا هم روز خداست و هر چه صلاح ومشيت او باشد اتفاق می افتد .ديوان حافظ را از روی طاقچه برداشتم تا با تفال از ان طبق معول به ارامش برسم :

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پير دگر باره جوان خواهد شد  

ارغوان جام عقيقی به سمن خواهد داد

چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد

اين تطاول که کشيد از غم هجران بلبل

تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد

ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی

مايه نقد بقا را که ضمان خواهد شد

گل عزيز است غنيمت شمريدش صحبت

که به باغ امد از اين راه و از ان خواهد شد

حافظ از بهر تو امد سوی اقليم وجود

قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۳٠
تگ ها :