سلام ...فقط چند جمله ایی بابت مقدمه این قسمت بگم و اون اینکه چند وقت پیش همین نزدیکی این واقعه ایی که الان خواهید خواند اتفاق افتاد ... ممکن است بارها اتفاق افتاده باشه و باز هم اتفاق بیفته ...خیلی دلم میخواد واقعا وقتی حوصله می کنین و اونو می خونین بهم بگین که دلیل این عمل چی میتونه باشه ؟!.........چه عاملی ممکنه وجود نازنین بچه های ما رو  نابود کنه ؟!...........من که فکرم به جایی قد نمی ده .............خیلی از این واقعه خرابم .......خیلی .......همین !.............

عمه خاتون

سرکوچه که رسیدم با شلوغی بی سابقه ایی روبرو شدم . که تا حالا ندیده بودم . چند تا ماشین جدید هم آنجا بود . با نگرانی  جمعیت را کنار زدم و داخل شدم جمعیت در خانه ملوک خانم هم زیاد بود . نگاهم را بطرف خانه خودمان برگرداندم در نیمه باز بود ........با ترس داخل رفتم  . کسی نبود . هر چه صدا زدم کسی جوابم را نداد . بیشتر نگران شده بودم  . دوباره رفتم توی کوچه که مادر را دیدم . با نگرانی گفتم : چه اتفاقی افتاده است ؟ مادر که سرآسیمه به نظر می رسید . گفت : بیچاره ملوک خانم ؟!...........گفتم : چرا ؟!...........لب پله های دم در نشست و در حالی که نفسی تازه می کرد گفت : بدبخت ملوک خانم ...........من که خیلی کلافه شده بودم گفتم : آخر چی شده است مگر ؟!..........در همین حین عمه خاتون هم از راه رسید و رو به مادر گفت : نرگس کجاست ؟.تو او را ندیدی ...مادر سرش را بعلامت نفی تکان داد و گفت : نه .........و بعد رو به عمه خاتون گفت : ملوک خانم حالش چطور است ؟..............عمه خاتون سرش را تکان داد و گفت : خراب است .....خراب ................بطرف عمه خاتون رفتم و گفتم : شما بگویید چه اتفاقی افتاده است..........عمه خاتون در حالیکه بطرف خانه  می رفت گفت : فعلا هیچی نپرس .بیا کمک .............همراهش رفتم . بنظر دستپاچه می رسید .کمی ایستاد و انگار که چیزی به یادش آمده باشد دوباره بطرف کوچه به راه افتاد . دنبالش رفتم و گفتم : به من هم بگویید چه اتفاقی افتاده است من که از نگرانی مردم ........آخر اینجا چه خبر است ؟...............احسان کجاست ؟..................د...........من هم حق دارم بدانم چه اتفاقی افتاده است ؟...................عمه خاتون گفت : خیلی خوب .....بیا تا بهت بگویم ...............و بعد دستم را گرفت و بطرف خانه ملوک خانم رفتیم ................همه همسایه ها انجا جمع بودند . ملوک خانم گوشه ایی مات و مبهوت نشسته بود . .................خون زیادی  انجا ریخته بود .............چشمایم رابستم و برای لحظه ایی هیچ چیزی نتوانستم بگویم ...چشمانم را باز کردم . یعنی چه اتفاقی افتاده بود ...گفتتم :  عمه خاتون اینها چی است ؟...........عمه خاتون گفت : دختر ملوک خانم سمیه ...خودکشی کرده است ...........برای یک لحظه زمین دور سرم چرخید .....همانجا نشستم ..........وای .............آخر چرا ؟..............عمه خاتون ادامه داد : از پشت بام خودش را پرت کرده است ................دیگر هیچ چیزی نمی شنیدم .....چهر ه اش مقابل نظرم بود .سمیه دختری که ملوک خانم به او افتخار میکرد و بقول خودش همه سرمایه زندگیش بود .......سمیه ...سمیه ایی که از نظر قیافه چیزی کم نداشت ..........از لحاظ هوش و استعداد بینظیر بود ................وای ........اصلا نمیتوانستم باور کنم ..............آخر چزا ؟...........چه عاملی می توانست او را وادار به این عمل کرده باشد ؟...............

مدتی طول کشید تا همسایه ها از در خانه ملوک خانم پراکنده بشوند . خواهر ملوک خانم هم او را به خانه خودشان برده بود تا کمی آرامش کنند . این اتفاق بدجوری مرا به هم ریخته بود ...اصلا از علتش سر در نمی آوردم .............احسان  که به کنارم آمد گفت : آرام شدی ؟ ..اشک توی چشمانم حلقه زده بود گفتم : تو او را دیدی ؟...........احسان سرش را تکان داد و گفت : خیلی منظره وحشتناکی بود ..............گفتم : احسان .....بنظر تو چه اتفاقی برای ادم ممکن است بیفتد که فکر خودکشی بزند به سرش ......احسان گفت : خیلی مسایل ............آدم وقتی دیگرانگیزه ایی برای زندگی کردن نداشته باشد ممکن است به فکر مرگ بیفتد .............عمه خاتون که انگار حرف ما را شنیده بود گفت : بی ایمانی مهمترین عامل آن است . هر وقت جای خدا را  در دلت و زندگیت خالی دیدی زندگی و همه چیزهای موجود در آن برایت پوچ و بی هدف می شوند ...............و ممکن پیش خودت بگویی این همه تلاش برای کی و برای چی ؟!.............این دنیا آنقدر خسته کننده است که اگر حضور خدا را با خودت نداشته باشی با  هر بار خستگی دلت می خواهد دیگر اینجا نباشی ........  احسان گفت : با شما موافقم عمه خاتون امیدواری به لطف و همراهی خداوند خیلی مواقع انرزی و توانی مضاعف را بعد از هر شکست در زندگی دنیایی به ما داده است ..............آهی کشیدم و گفتم : اما حیف سمیه خیلی انسان توانمند و با استعدادی بود ......من نمی توانم باور کنم که تنها عامل این کار او بی ایمانی باشد .....عمه خاتون گفت : توانمندی انسانها در زمان رویارویی با مشکلات بزرگ زندگی مشخص می شود . والا هر بنی بشری استعداد خدادادی را دارد . سمیه انسان عاقلی نبود که نتوانست  از قدرت خارق العاده اش در مواجه با مسایل این دنیای بی رحم استفاده کند .........ما انسانها برای هدف ارزشمندتری در این دنیا قدم گذاشتیم و آن تعالی رشد وشناخت عمیقتر خودمان است ....استفاده مفید از لحظه لحظه زندگیمان است .........اگر در تمام ایم مراحل حضور خدا را احساس نکنیم معلوم است که دیگر امیدی به ادامه آن و انگیزی برای تلاش بیشتر نداریم ....سمیه در زندگیش از یک نیرویی غافل بود و آن هم نیروی ایمان به خدا .............ما انسانها حق نداریم با  مشکلات زیاد این دنیایی را که با میل خودمان نیامدیم با میل خودمان تمامش کنیم . مصلحت خداوند در نگاه داشتن ما در این دنیا چیزی است که جز خودش کسی نمی داند . ......همه ما از این موضوع غافلیم .......همه ما ..........همه ما ..........این را گفت و رفت .......اثر این موضوع تا مدتها در زندگی ما آشکار بود .من هم تا مدتها نتوانسته بودم این موضوع را فراموش کنم و حتی این را هم نتوانسته بودم به خودم بقبولانم که تنها دلیل خودکشی سمیه عدم حضور خداوند در زندگیش بود

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢۳
تگ ها :