عمه خاتون !

  با اينکه پاسی از شب گذشته بود اما خوب به چشمانم نميآمد . صدای راديوی عمه خاتون هم از اتاق کناری بگوش ميرسيد و اين حاکی از آن بود که او هم همچنان بيدار است .آرام و بيصدا از سرجايم بلند شدم و پاورچين پاورچين به اتاق عمه خاتون رفتم . در زدم . و با تعارف او وارد اتاق شدم . من را که ديد راديويش را خاموش کرد و با لبخند هميشگی خودش گفت : تو هم هنوز بيداری ؟! سرم را بعلامت تاييد تکان دادم و گفتم : هر کاری ميکنم خوابم نميبرد . با همان لبخند گفت : بيا بنشين ! اتفاقا من هم دردبيخوابی دارم ! . کنارش نشستم . آهی کشيد و گفت : لحظه های شب لحظه هايی بسيار زيبا و در عين  حال معنوی هستند . تا حالا به اين حس پی برده بودی ؟! سرم را بعلامت تاييد تکان دادم و گفتم :بله ....سکوت و آرامشی که در آن نهفته است زيبايی آنرا دو چندان کرده است . در ضمن دليل اصلی زيبايی شب هم بعلت عدم حضور آدمهاست ! در هر گوشه ايی که نگاه ميکنی فقط خودت را مشاهده ميکنی و خدای خودت را . شايد دليل نزديک و انس بيشتر انسان با خدا در لحظه های شب همين باشد . ! ... عمه خاتون ابروهايش را در هم برد و گفت :باز که تو دست به شکايت از آدمها زدی دختر ....!!! گفتم :دست خودم که نيست عمه خاتون ....اعمال و کارهای عجيب انها من را وادار به چنين کاری ميکند

عمه خاتون نگاه عميقی به من کرد و گفت :مردم ما همه خوبند .اين ما هستيم که در قضاوت در مورد انها کمی بی انصافی ميکنيم . با تعجب گفتم : عمه خاتون اين چه حرفی است که ميزنيد ؟! ...آدمها فوق العاده موجودات عجيب و در عين حال خطرناکی هستند . همه ما مدام اين حرفها را ميشنويم که در رابطه ها يتان با ديگران بسيار دقت کنيد. در رفتار و رابطه برقرار کردن با ديگران محتاط باشيد و امثال اين حرفها ........آن وقت اين يعنی قضاوت کردن در نهايت بی انصافی ؟! من که نميفهمم ! آخر چرا ما  بايد مراقب رفتارهای همنوع خودمان يعنی انسان باشيم ؟! تا مبادا ضربه ايی از ناحيه وی به ما وارد شود ؟! مگر ما نبايد همگی در نهايت آرامش و اسايش در کنار هم زندگی کنيم و اگر کمکی هم از دست مان بربياد در صورت نياز از همنوعمان دريغ نکنيم ؟! پس در اينصورت احتياط و مراقبت و دقت چه معنايی پيدا ميکند ؟! من اصلا اين مسايل برايم قابل درک و فهم نيست ! .....

عمه خاتون از پشت عينک ته استکانيش نگاهی به من کرد و گفت : اصولا ادميزاد موجود غريبی است .خلقت او چنين بوده است . او بی نظيرترين موجود آفرينش است . منتها اکثر ما انسانها از اين بی نظيری خودمان در جهت منفی استفاده کرديم و بدين خاطر است که چنين صفات عجيب و غير قابل تحملی از خودمان بروز ميدهيم ! آهی کشيدم و گفتم : من که دلم از  دست اين آمها پر است . عمه خاتون ابروهايش را بالا برد و گفت : از خودت غافل نشو ...تو هم از جنس همين آدمها هستی ! ...سرم را تکان دادم و گفتم : بله ! ...من حتی گاهی از دست رفتارهای خودم هم شاکی ميشوم . ميدانيد ما انسانها اگر طرف مقابلمان از نظر قدرت در برابر ما قرار بگيرد . از ترس اينکه از او عقب نمانيم حاضريم برای برکنار کردن او به هر کاری دست بزنيم ....اما اگر همين فرد در مقطعی در نظر ما ضعيف جلوه کنذ و برای دردل بنزد ما بيايد انچنان دلسوزی برايش ميکنيم که حتی ممکن است از مادر هم برايش مهرباتر بشويم . و اين مساوی است  با خطر ناک بودن انسان ! ....

عمه خاتون آهی کشيد و گفت : نيلوفر ! چقدر خوب است وقتی تو به اين مساله پی بردی و آنرا درک کردی خودت چنين رفتاری را بروز ندهی !. اين مهم است . اگر فرد فرد ما انسانها که نسبت به اين مسايل آگاهی پيدا ميکنيم آنرا تکرار نکنيم مسلما وضعيت از اين بهتر خواهد بود . قبول داری ؟! ...نميدانستم که جواب بايد به عمه خاتون بدهم .حق با عمه خاتون بود. ما انسانها براحتی رفتار ديگران را مورد نقد قرار ميدهيم . در صورتيکه از خودمان و رفتارهای ناپسند خودمان غافليم !....عمه خاتون وقتی من را ساکت و متفکر ديد گفت : اين را هيچ  وقت فراموش نکن که تک تک ما مجموعه انسان را تشکيل ميدهيم . پس قبل از هر گونه اصلاحی در رفتار ديگران و يا انتقاد ار آنها بهتر است خودمان را اصلاح کنيم در اينصورت سريعتر به نتيجه ميرسيم . ! و بعد بدون اينکه منتظر حرفی از جانب من بشود گفت : يک شعری از حافظ بنظرم آمده است که بی مناسبت با اين بحث نيست و بعد شروع بخواندن اين شعر کرد :

            گر دست رسد در خم گيسوی تو بازم               چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم

            زلف تو مرا عمر دراز است ولی نيست                در دست سر مويی از آن عمر درازم

            پروانه راحت بده ای شمع که امشب                    از آتش دل پيش تو چون شمع گدازم 

            آن دم که به يک خنده دهم جان چو صراحی          مستان تو خاهم که گزارند نمازم 

           چون نيست نماز من آلوده نمازی                          در ميکده زآن کم نشود سوز و گدازم 

            در مسجد و ميخانه خيالت اگر آيد                         محراب و کمانچه زد و ابروی تو سازم 

                                                 حافظ غم دل با که بگويم که در اين دور 

                                                  جز جام نشايد که بود محرم رازم    

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۱٦
تگ ها :