عمه خاتون !

صدای آواز قناری اقاجون که از توی راهرو بگوش ميرسيد سکوت حاکم بر فضای خانه را ميشکست . کسی بغير از من و عمه خاتون خانه نبود . من بحدی دلم گرفته بود که گوشه ايی نشسته بودم و عمه خاتون هم در جای ديگری مشغول خواندن کتاب بود . مدتی بود احساس عجيبی داشتم . دلم ميخواست بدون رودربايستی حرفهای دلم را برای کسی ميزدم اما نميتوانستم حتی چند بار هم نزد عمه خاتون رفته بودم اما بدون اينکه حرفی بزنم برگشته بودم . 

نگاهم را به پنجره دوختم رنگ آسمان هم سرخ شده بود انگار او هم دلش حسابی گرفته بود و کسی چه ميدانست شايد او هم مثل من از خودش کلافه شده بود که اينطوری سرخ شده بود . سرم را بين دستانم گرفتم . بعد از لحظه ايی ضربه ايی که بدر خورد مرا بخودم آورد . در را باز کردم و عمه خاتون وارد شد با لبخندی که بر لب داشت گفت : عادت نداشتی در را بروی خودت ببندی ! حرفی نزدم و او ادامه داد : وقتی امروز برای چند بار بسراغم آمدی ولی حرفی نزدی فهميدم که بايد برايت اتفاقی افتاده باشد ! اين است که خودم بسراغت آمدم . من که گويی تنها منتظر جرقه ايی بودم تا بغضم را بشکنم بی اختيار شروع بگريه کردم . عمه خاتون با مهربانی سرم را در آغوش گرفت و گفت « الهی  که من فدای آن اشکهای پاک و زلالت بشوم . آخر چرا اينهمه مدت تو اين بغضت را نگه داشتی ؟! 

و بعد که کمی آرام شدم گفت : چه اتفاقی برايت افتاده است نيلوفر؟! در حاليکه هنوز چشمانم پر از اشک بود گفتم : من از دست خودم کلافه ام عمه خاتون ...دلم از خودم پره پره ...از دست سادگيهايم  ...از دست احساسم ...دلم ميخواهد يکی پيدا بشود و يک کتک مفصل به من بزند ...دلم ميخواهد .....عمه خاتون حرفم را قطع کرد و گفت : اينقدر تند نرو لطفا ....تو حق نداری اينطوری خودت را سرزنش کنی . گفتم : شما که خبر نداريد چه اتفاقی افتاده است ! عمه خاتون گفت : هر اتفاقی هم که افتاده باشد راهش اين نيست . يادت باشد هيچ انسانی حق ندارد تحت هيچ شرايطی خودش را محکوم کند . حالا تعريف ميکنی ببينم چه اتفاقی برايت افتاده است يا نه ؟! آهی کشيدم و گفتم : من برای اين نحوه برخوردم دليل دارم . ميدانيد من عليرغم تصور خودم وديگران فوق العاده آدم ساده و احساساتی هستم که براحتی ملعبه و بازيچه دست ديگران قرار ميگيرم بحدی که ديگران خيلی راحت ميتوانند مرا فريب بدهند . عمه خاتون گفت : اشتباه ميکنی ! اولا هر انسانی تحت هر شرايطی ممکن است تحت تاثير احساسات قرار بگيرد و اين دليل بر سادگی نيست . ثانيا . من ترا خوب ميشناسم و ميدانم در هر شرايطی متناسب با ان شرايط عکس العمل نشان ميدهی پس در مورد خودت اينگونه قضاوت نکن . 

گفتم : اگر تحت تاثير قرار گرفتن طبيعی است پس در اينصورت برد با افرادی است که با نيات شيطانی خودشان به اهداف شومشان دست پيدا ميکنند و راحت ديگران را فريب ميدهند . عمه خاتون نگاه عميقی به من کرد و گفت : هميشه که شرايط بنفع انها نيست و هميشه هم برگ برنده دستشان نيست . بالاخره يک روزی نيت انها برای همه آشکار ميشود و همه چهره واقعی انها را خواهند ديد . گفتم : اما عمه خاتون در اين بين خيلی از افراد قربانی اهداف اينها ميشوند درست است ؟! عمه خاتون سرش را بعلامت تاييد تکان داد و گفت : متاسفانه همينطور است ولی چه کار ميشود کرد ؟! جز اينکه دعا کنيم که خداوند اين افراد را اگر قابل هدايت شدن باشند هدايت کند و اگر هم نه طعمه ايی را سر راهشان قرار ندهد و بعد برای مدتی سکوت کرد و ادامه داد : ببينم حالا آرام شدی ؟ سرم را بعلامت تاييد تکان دادم و گفتم : تا حدودی بله ...عمه خاتون گفت : گاهی ما قادر نيستيم که جلوی روی دادن بعضی اتفاقات را بگيريم و گاهی بعضی اشتباهات بايد روی بدهند تا ما انسانها از طريق انها به رشد و تعالی برسيم . اين را برای هميشه يادت باشد . گفتم : شايد بقول آقاجون ما تا بچگی نکنيم که بزرگ نميشويم . عمه خاتون سرش را بعلامت تاييد تکان داد و گفت : دقيقا ...اين را هم يادت باشد احساس گناه يا خشم درباره اينگونه شرايط و يا هرگونه سرزنش فقط مشکل را بزرگترو خادتر ميکند و بعد بدون اينکه منتظر حرفی از جانب من بشود گفت : حالا برو کتاب حافظ را بياور تا برايت يک تفال بزنم . حافظ را آوردم و او اينگونه شروع بخواندن کرد : 

 دوش پنهان گفت با من کاردانی تيز هوش            کز شما پوشيده نبود راز پير می فروش

 گفت آسان گير بر خود کارها کز روی طبع              سخت ميگيرد جهان بر مردمان سخت کوش 

گوش کن پند ای پسر وز بهر دنيا غم مخور            گفتمت چون در حديثی گر توانی داشت گوش

با دل خونين لب خندان بياور همچو جام               نی گرت زخمی رسد آيی چو چنگ اندر خروش

تا نگردی آشنا زين پرده رازی نشنوی                 گوش نامحرم نباشد جای پيغام سروش 

در حريم عشق نتوان دم زد از گفت و شنيد           زانکه آنجا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش 

                                       ساقيا می ده که رندی های خافظ فهم کرد

                                        آصف صاحب قران جرم بخش عيب پوش  

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۱٥
تگ ها :