عمه خاتون !

  حدود يک هفته ايی ميشد که در جمع خانوادگيمان حضور پيدا نميکردم و فقط حضورم را با خوردن  يک ناهار و شام نشان ميدادم . با هيچ کس هم صحبت نميکردم . مادر و آقاجون بارها علت اين تغيير رفتارم را جويا شده بودند اما من با سکوت از مقابل آنها گذشته بودم . و آنها هم ديگر دست از کنجکاوی برداشته بودند . هر چند ميدانستم که مادر تا علت اين تغيير را متوجه نشود دست بردار نيست و بالاخره  هم يک روز  عمه خاتون را بسراغم فرستاد . 

  آن روز من توی اتاق نشسته بودم و سر در گريبان خودم داشتم که عمه خاتون وارد شد . او را که ديدم سرجايم کمی جابجا شدم . سلامش کردم . با مهربانی هميشگی خودش جوابم را داد . بطرفم آمد کنارم نشست و در حاليکه برويم لبخند ميزد گفت : خلوت کردی ! بدون اينکه حرفی بزنم فقط لبخند زدم . گفت : مثل اينکه نگرانی مادرت زياد هم بيمورد نبوده است . گفتم : چطور مگر ؟! نگاهم کرد و گفت : اينکه برای مدت طولانی گوشه ايی مينشينی و با کسی حرفی نميزنی ! اتفاقی افتاده است ؟! ...شانه هايم را بالا بردم و گفتم : نميدانم . عمه خاتون با تعجب پرسيد : نميدانی ؟! مگر ميشود ؟! 

 آهی کشيدم و گفتم : عمه خاتون ! من مدتی است بطور عجيبی بهم ريختم . اصلا خودم هم نميدانم چه اتفاقی برايم افتاده است . انگار يک غوغايی دروجودم ايجاد شده است که نميدانم از کجا آمده است و چرا آمده است ... عمه خاتون گفت : علت و منشاش را بايد پيدا کنی . بدون دليل که نيست ..اما بيشتر ميتوانی در موردش برايم توضيح بدهی ؟!

 نگاهم را به زمين دوختم و گفتم : مدتی است حوصله جمع را ندارم . جمعی که ميدانم همراهيشان فقط رنگی  از عادت دارد . ترجيح ميدهم کسی را نبينم و در تنهايی به خودم و نيروهای درون خودم فکر کنم . عمه خاتون لبخندی از روی رضايت زد و گفت : اينکه زياد بد نيست . ميشود گفت مقدمه ايی برای خودسازی است . آهی کشيدم و گفتم : وقتی نميدانم اين غوغايی که درونم را غبضه کرده است از کجا ست و اصلا در کجای وجودم قرار گرفته است خودسازی چه فايده ايی دارد ؟! عمه خاتون گفت : اين شروع خودسازی است تا به انتهايش و مرحله تکميلی آن برسی زمان و وقت زيادی را بايد صرف کنی . ...به عمه خاتون نگاه کردم و گفتم : همين وقت و زمان های زياد است که آدم را نااميد ميکند و از ادامه راه بازميدارد . 

 عمه خاتون با تعجب گفت : منظورت چيه ؟! خب دست يافتن به هر چيز ارزشمندی مستلزم وقت و زمان زيادی است . آسان که بدست نميايد ! .....گفتم : بله با شما موافقم ! اما بنظر شما چکار بايد کرد که ادم از ادامه تلاشهايش نااميد نشود ؟.....آخر  ميدانيد عمه خاتون ! بتازگی احساس ميکنم توان ادامه زندگی را ندارم . خسته شدم . انگار هر چه بطرف جلو ميروم بيشتر به عقب برگردانده ميشوم و همين مرا گيج ميکند . عمه خاتون آهی کشيد و گفت : اين احساس کاملا طبيعی است و برای هر کسی ممکن است اتفاق بيفتد . اينکه گاهی در می يابيم از نيمه راه زندگی به عقب پرتاب شديم . در اين لحظه است که احساس آرزدگی ميکنيم و فکر ميکنيم همه چيز را باختيم . در صورتيکه اين تصور غلطی است . 

 و بعد برای مدتی سکوت کرد و دوباره ادامه داد : اگر تو به ذهنت کمی آرامش بدهی قطعا ديگر با اين مشکل مواجه نخواهی نشد . در اين شرايط تنها راه آرام گرفتن است ...همين ...گفتم : اما عمه خاتون نرسيدن به خواسته های قلبی آرزوی هر کسی است و نرسيدن به آن هم برايش فوق العاده سخت است . موافق هستيد يا نه ؟! عمه خاتون ابروهايش را بالا انداخت و گفت : اما نيلوفر ! ما در اين دنيا در شرايطی قرار نداريم که همه تمناهای نفسمان را برآورده کنيم و به همه خواسته های قلبيمان برسيم . ضمن اينکه همه اين آرزوهای نفس هم قابل براورده شدن نيستند . گفتم :يعنی چی ؟  يعنی ميگوييد اگر با انها روبرو شديم سرکوبشون کنيم ؟! عمه خاتون سرش را بعلامت نفی بالا  برد و گفت : نه !.. . سرکوب نه ...با يد راه مقابله با آنرا پيدا کينيم . با تعجب گفتيم : چطوری ؟۱ گفت : ببين انسان يک شانس خيلی بزرگ دارد و آن اينکه يک کارخانه بزرگی در ذهنش دارد که انرژيهای زيادی در آن فعال است اگر بخشی از اين کارخانه دچار افت شد بخش ديگر به فعاليت میپردازد که فعال کردن اين بخش هم دست خود انسان است . 

 و اين به اين معنی است که اگر فرصت ارضای قسمتی از نفس برايمان وجود نداشت ما نبايد دچار بهم ريختگی بشويم بلکه بايد نفسمان را د رجهت معنوی تقويت کنيم و اين چندان هم دشوار نيست . بلافاصله در ادامه حرفهايش گفتم : اما چندان هم آسان نيست و به يک ایمان قوی احتياج دارد . عمه خاتون نگاه خاصی به من کرد و گفت : منظور نظر من هم افراد با ايمان بود . زندگی فاقد ايمان که ارزشی ندارد و مفت هم نمی ارزد .  هر چند ايمان گاهی دست نيافتنی است و هر چند گاهی با غفلت آنر از دست ميدهيم اما بدون آن هيچ وقت نميتوانيم به آرامش و ثبات برسيم . اين را فراموش  نکن ...

 و بعد کتاب حافظ را از روی ميز برداشت و گفت : بهتر است يک تفالی به حافظ بزنيم ببينيم چه شعری از او تکميل کننده بحث امروز ماست . و بعد صفحه ايی را آورد و شعر او اين بود :

      هر چند پير و خسته دل و ناتوان شدم         هر گه که ياد روی تو کردم جوان شدم

     شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا          بر منتهای  همت خود کامران شدم 

        اول ز حرف و صوت وجودم خبر نبود               در مکتب غم تو چنين نکته دان شدم 

            قسمت حوالتم به خرابات ميکند                   هر چند کاين چنين شدم و آنچنان شدم 

  آن روز بر دلم در معنی گشوده شد                کز ساکنان درگه پير مغان شدم 

           دوشم نويد داد عنايت که حافظا                    باز آ که من به عفو گناهت ضمان شدم

                    ******                           *******                                ********

   به يکی از لينکهای سمت راست اينجا ( آبدارخانه )  يک سر کوچولو بزنيد پشيمون نميشيد

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢۸
تگ ها :