عمه خاتون !

     دیگر چیزی به پایان سال نمانده بود و کم کم داشتیم به سال جدید وارد می شدیم . شور و اشتیاق سال جدید در همه اعضای خانه بوضوح دیده می شد . و از همه بیشتر غزاله اشتیاق داشت . گوشه ایی نشسته بود و با ذوق و سلیقه خاص خودش مشغول آماده کردن وسایل سفره هفت سین بود . آقاجون هم توی حیاط مشغول عوض کردن خاک باغچه بود تا بتواند گلهای تازه را در آن بکارد . من از پشت پنجره حرکات آقاجون را در نظر داشتم با وسواس و لطافت خاصی گلها را در باغچه میکاشت .اما من بر خلاف انها اصلا آمادگی استقبال از سال جدید را نداشتم . دچار یک احساس بدی شده بودم . فکر میکردم که نتوانستم از لحظه های عمرم در این سالی که در حال گذر است استفاده مفید را ببرم . و زا این جهت فو ق العاده  احساس نارضایتی میکردم .

    عمه خاتون که تازه از حیاط به اتاق برگشته بود وقتی من را به آن حالت دید بکنارم آمد و گفت : مگر نمیخواستی به آقاجون در کاشتن گلهای تازه کمک کنی ؟!..تازه مشغول شده ها ! بطرفش برگشتم و گفتم : فعلا نه !..از همینجا نگاه میکنم و در ضمن لذت هم میبرم . عمه خاتون لبخندی زد و گفت : لذت بردن از زیباییها نشان داشتن روحی خلاق و زیبا است و هر کسی از این نعمت برخوردار نیست . خوش به سعادتت !.... نگاه عمیقی به چهره عمه خاتون انداختم و گفتم : ممنونم که همیشه در اوج خستگی و ناامیدی به من امید می دهید ! عمه خاتون ابروهایش را بالا برد و گفت : من هیچگاه به کسی امید بیهوده نمیدهم . ان هم به دختری  مثل تو که روحیه حساسی داری و همه چیز را بخوبی درک میکنی !

      آهی کشیدم و گفتم : عمه خاتون ! آخر من چطور میتوانم دارای یک روح زیبا و یا بقول شما خلاق باشم وقتی که اصلا از آمدن بهار احساس رضایت نمیکنم؟! . چطور میتوانم دوستدار زیبایی باشم وقتی اصلا هیچ انگیزه ایی برای ایجاد تحول و دگرگونی ندارم ؟!. عمه خاتون گفت : اشتباه نکن ! این احساس تو مقدمه ایی برای ایجاد یک تحول است . با تعجب گفتم : منظورتان چیه ؟! نگاه مهربانش را بر من انداخت و گفت : من فکر میکنم که تو کاملا برای استقبال از سال جدید آمادگی داری و در اندیشه تحول و دگرگونی در جهت مثبت هم  هستی . من که داشتم از حرفهای عمه خاتون کم کم گیج میشدم پرسیدم : من از حرفهایتان سر در نمیاورم ! عمه خاتون لبخندی زد و گفت : تو اگر بهار را دوست نداشتی . اگر دوستدار زیبایی نبودی و اگر انگیزه ایی برای تحول نداشتی هیچگاه و هیچگاه دچار این احساس نمیشدی . و هیچگاه حس نگرانی از خودت بسراغت نمیامد .

   در حالیکه  این تعبیر عمه خاتون برایم تازه و جالب بنظر میرسید  گفتم : شاید حق با شما باشد . من کاملا رشد و تحول را دوست دارم و اتفاقا دغدغه ذهنی من هم همین موضوع است اما  من نمیدانم که باید  چکار کنم تا بتوانم به یک نتیجه مثبت برسم ؟! می دانید ....من کارهای نیمه تمام زیادی داشتم که نتوانستم آنها را انجام بدهم . اهداف برنامه ریزی شده ایی داشتم که به آنها نرسیدم . برای آنها باید چکار کنم ؟ میترسم سال جدید را  هم مانند امسال از دست بدهم و هیچ استفاده مفیدی نکنم ! عمه خاتون گفت : تو باید سعی کنی اراده ات را در این راه قوی کنی . باید همت بخرج بدهی و ضمن تقویت این اندیشه ات به آن جهت بدهی . و مطمینم که موفق میشوی . گفتم : خدا از زبانتان بشنود عمه خاتون !

    عمه خاتون در حالیکه از پنجره بیرون را نگاه میکرد گفت : همه ما انسانها گاهی در اثر سهل انگاری و غفلت لحظه های ارزشمندی از زندگیمان را از دست میدهیم که دیگر بدست آوردن آنها و برگشت به آنها برایمان  امکان پذیر نیست . برخی از ما هم اصلا متوجه این هدر رفتن لحظه های ارزشمند زندگیمان نیستیم  تا در اندیشه بازگشت انها باشیم و این خیلی خطرناک است . ما به این دنیا آمده ایم تا عزممان را جزم کنیم و کاری انجام بدهیم چه برای خودمان و چه برای دیگران ! و  فرصتی که در  این دنیا به ما دادند بسیار محدود است . اگر بخواهیم غفلت کنیم عمرمان را هدر دادیم .. و بعد لحظه ایی مکث کرد و دوباره ادامه داد : سال جدید فرصت خوبی برای ایجاد این دگرگونی در وجود ماست . امیدورام هم من و هم تو بتوانیم سال جدید را متفاوت از امسال آغاز کنیم . سالی که وقتی به پایانش برسیم از عمق وجودمان احساس رضایت کنیم ! گفتم : یعنی این امر امکان پذیر است ؟ عمه خاتون سرش را بعلامت تایید تکان داد و گفت : بله ! این را هم بدان که خداوند از چنین تصمیم هایی استقبال میکند و با لطف و کرامت خودش در این راه کمک میکند و بعد در حالیکه کتاب حافظ را از گوشه پنجره برمیداشت گفت : بهتر است ببیننیم اینبار چه شعری از حافظ به دل من و تو نیرو میدهد و بعد از آوردن صفحه ایی شروع بخواندن این شعر کرد :

                        دوش از جناب آصف پیک بشارت امد          کز حضرت سلیمان عشرت اشارت امد

                         خاک وجود ما را از آب باده گل کن                ویران سرای دل را گاه عمارت امد 

                         عیبم بپوش زنهار ای خرقه می آلود             کان پاک پاک دامن اینجا بهر زیارت آمد

                         این شرح بی نهایت کز حسن یار گفتن       حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد 

                         امروز جای هر کس پیدا شود ز خوبان           کان ماه مجلس افروز اندر صدارت آمد 

                         بر تخت جم که تاجش معراج آفتاب است       همت نگر که موری با این حقارت امد 

                                                    دریاست مجلس او دریاب وقت دریاب 

                                                   هان ای زیان کشیده وقت تجارت آمد           

        

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٤
تگ ها :