عمه خاتون !

هر سال دهه اول محرم در خانه ما مراسم برکزار میشد این نذر اقاجون بود که به نیت حضرت ابوالفضل در خانه امن تکیه ایی میزدیم و خرجی میدادیم .اکثر فامیل و همسایه ها هم نذرهای خودشان را به تکیه ما میدادند چون اعتقاد داشتند که بخاطر نام پربرکت حضرات ابوالفضل حاجت روا میشوند. با اینکه هنوز مراسم بطور رسمی شروع نشده بود اما جمعیت زیادی امده بودند . و هر کدام بنوعی سعی میکردند هر کمکی که از دستشان بر می اید را انجام بدهند. عمو علی در گوشه ایی از مجلس مشغول خواندن زیارت عاشورا بود . من شور و عشق عمو علی را در این مواقع تحسین میکردم . بعقیده من عمو علی از معدود افرادی بود که ضمن ابراز علاقه به اهل بیت مرام وشیوه رفتاری انها را در زندگی اجرا میکرد و این راز محبوبیت عمو علی در بین دیگران بود.

من و عمه خاتون و مادر در اشپزخانه مشغول اماده کردن شربت برای هییت بودیم . من انشب با شور و اشتیاق بیشتری کار میکردم چون یکی از نذرهای خودم را در تکیه ادا میکردم عمه خاتون که طبق معمول به این احساس من پی برده بود رو به من کرد و گفت : امشب با همیشه فرق داری ! لبخندی زدم و گفتم : بله ! در دلم احساس رضایت عجیبی دارم . عمه خاتون متقابلا لبخندی زد و گفت : انشالله همیشه نسبت به اعمال خودت رضایت داشته باشی. در همین حین سعید پسر کوچیکه عمو علی وارد شد و در حالیکه شتابزده بنظر میرسید ابتدا سلامی کرد و بعد رو به عمه خاتون کرد و گفت : عمه خاتون میتوانم یک تقاضایی از شما بکنم ؟

ما نیت کردیم امسال در هیئتمان از حضرت علی اصغر بهره ببریم و ان را مزین به نام ایشان کنیم و من هم می خواهم اگر شما موافقین از  پرجمی که از کربلا اوردین استفاده کنم و انرا بر سر در هییتمان نصب کنم .برایتان امکان دراد انرا به ما بدهین؟؟؟عمه خاتون لبخندی زد و گفت : به یک شرطی ! سعید با تعجب کفت : جه شرطی ؟ عمه خاتون کفت : بشرطی که برای من هم دعا کنیند. سعید نفس راحتی کسید و کفت : اکر قابل خدا باشیم حتما . عمه اختون گفت : جه کسی بهتر از شما؟.خدا دعای شما را بهتر از هر کس دیگری براورده می کند و بعد از سرجایش بلند شد تا برود و پرچم را بیاورد اما هنوز از اشپز خانه خارج نشده بود که من گفتم :اما عمه خاتون من امشب به ان پرچم نیاز دارم . عمه خاتون با تعجب گفت : چرا ؟ گفتم : بنا بر نذری که امشب دارم نمیخواهم این پرچم از اینجا و این تکیه خارج بشود . عمه خاتون در حالیکه معلوم بود از حرفهای من چیزی سر در نیاورده است گفت : میشود بیشتر توضیح بدهی نیلوفر !؟...گفتم : من سال گذشته این پرچم را که مزین به نام علی اصغر است با نیت خاصی از کربلا آوردم و امشب هم باید این چپرچم در همین تکیه باشد . عمه خاتون گفت :به هر حال تکیه بچه ها هم یک تکیهحسینی است چه فرقی میکند که اینجا باشد یا انجا ؟به حالت خاصی گفتم : چرا فرق دارد . سعید که تا آن لحظه ساکت بود رو به من گفت : باشد ..اشکال ندارد من هم اصراری ندارم و بعد از مکث کوتاهی دوباره ادامه داد : بقول عمه خاتون هیچ فرقی نمیکند که این پرچم در چه تکیه ایی باشد مهم نیت ادم است . این را گفتن و بعد از خداحافظی خارج شد.عمه خاتون بدون اینکه من را خطاب قرار بدهد گفت : دلش شکست ! گفتم : خب ما که تعارف نداشتیم وقتی خودمان به آن احتیاج داریم که نمیتوانیم به انها بدهیم .عمه خاتون گفت : خدا کند فقط زود از دلش بیرون برود . گفتم : عمه خاتون چقدر سخت میگیرید .حالا هییت انها زیاد هم مهم نیست . فقط یک چند تا بچه که سن و سالی هم ندارند . دور هم جمع شدند و یک تیکه کوچک راه انداختند . شاید هم از ان استقبال نمیشود .عمه خاتون اهی کشید و گفت : اتفاقا اینگونه مجالس ساده و بی ریا که با حضور و خلوص اینگونه بچه هاست مورد عنایت خاص صاحبان این ایام است . حتما که نباید عزادرایها و تکایا پر زرق و برق باشد گفتم : منظور من این نبود عمه خاتون !عمه خاتون نگاهی به من کرد و گفت : هر سال ایام محرم میاید و با شتاب هم میرود . چقدر خوب است ما سعی کنیم هر سال درک و شناختمان را نسبت به این ایام و واقعهایی که در این ایام روی داد بیشتر کنیم . این مهم است وگرنه برگزاری مراسم باشکوه بدون اینکه هیچ بهره معنوی از ان برده باشیم که فایده ایی ندارد . این را گفت .و بعد سینی شربتها را از روی میز برداشت تا برای هییت ببرد .حرفهای عمه خاتون بطور عجیبی ذهنم را مشغول کرده بود .برای یک لحظه احساس سعید برایم تداعی شد . حق با عمه خاتون بود من دل سعید را شکسته بودم و باید به هر طریقی که بود دل او را بدست می اوردم تصمیم خودم را گرفتم زجا بلند شدم تا بروم و پرچم را به هیت انها  تحویل بدهم.

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٧
تگ ها :