عمه خاتون

انروز سر زنگ انشا قرار شد که مسابقه انشا نویسی بگذاریم .و موضوع هم دلبخواهی بود .۲ روز هم مهلت داشتیم تا انشاهامون را بنویسیم .و من چون انشایم خیلی خوب بود . بچه های کلاس مدام سراغ من میامدند و از من میخواستند تا در مورد موضوع انشا کمکشان کنم .حتی عده ای هم انتظار داشتند تا کل انشا را برایشان بنویسم .من هم برای اینکه ناراحت نشوند فقط مطالبی را در مورد جمله بندی و چگونگی بکار بردن اصطلاحات زیبا و دلنشین به انها میگفتم .لیلا همکلاسی بود که بی نهایت به من حسادت میکرد و این را همه میدانستنند .بارها سعی کرده بودم او را متوجه این رفتارش بکنم .اوایل که به این رفتارش اشنا نبودم با او برخوردی تند میکردم . اما بعدها سعی کردم بی تفاوت از مقابل حرکاتش بگذرم . وهیچ حرفی از او را بدل نگیرم وقتی بچه ها زیاد به طرفم میامدند کاملا متوجه رفتار و حالات او بودم .انگار منتظر فرصتی بود تا طعنه ای به من بزند.بالخره پس از مدتی بکنارم امد و گفت : به خودت غره شدی ؟؟ لبخندی زدم و گفتم : نه ...عزیزم ....برای چی غره ؟گفت : طرفدارهای زیادی را دورو بر خودت جمع کردی ؟ چیزی نگفتم و فقط نگاهش کردم .از کنارم رد شد .چرا باید چنین فکری را میکرد ؟مگر من مقصر بودم که بچه ها به من مراجعه میکردند ؟....با اینکه میخواستم بی توجه باشم ولی رفتارش ازارم میداد...

روز مسابقه فرا رسید .موضوعی که من انتخاب کرده بودم :حرفهای خودمانی با خدا :بود.۴ صفحه انشا نوشته بودم .موضوع خوبی شده بود .بچه ها یکی یکی انشاهای خودشان را میخواندند و بالاخره نوبت من رسید انشایم را خواندم . بچه ها کلی دست زدند و خانم همتی هم کلی تشویقم کرد.انروز انشای من توی مسابقه اول شد. همه تشویقم کردند بغیر از لیلا و الهه که کاملا متوجه رفتارشان بودم .لیلا با حالت خاصی بکنارم امد و با طعنه همیشگی خودش گفت : برو خدا را شکر کن که خانم همتی هوایت را داشته است .چیزی نگفتم .الهه هم با من حرف نمیزد و از حالتش معلوم بود که انتظار داشت که او اول بشود .ان لحظه به حضور عمه خاتون خیلی احتیاج داشتم . احساس تنهایی عجیبی میکردم . منکه همیشه توی هر لحظه ای سعی میکردم به انها حتی الهه و لیلا کمک کنم .چرا الان انها با من چنین رفتاری میکردند؟من از اول شدنم خیلی خوشحال شده بودم ولی انها نگذاشتند من از این حالت احساس شعف کنم .با خودم گفتم : چرا ما هیچ وقت درست نمیشویم ؟ چرا از پیشرفت دیگران خوشحال نمیشویم ؟ چرا جلوی پیشرفت دیگران را با رفتارهامان میگیریم ؟ایا اگز در پیشرفت دیگراان انها را یاری رسانیم خود خرسند نخواهیم شد ؟

نمیدانم اگر این ماجرا را برای عمه خاتون تعریف میکردم چه چیزی میگفت . دفترچه انشایم را باز کردم و دوباره به مرور شعر پایانی انشایم که به انتخاب عمه خاتون بود پرداختم تا کمی ارام بشوم و واقعا در این لحظه های دلتنگی هیچ چیز جز یاد خدا ادم را ارام نمیکند :

ماند ه ام در حسرت بالا بلایی روز و شب

جان دهم از دوری دیر اشنایی روز وشب

هر سحر نام ترا با سوز دل سر داده ام

تا مگر بر تو رسد از من صدایی روز وشب

عاشقانه کو به کو شهر شما را گشته ام

تا بیایم شاید از تو رد پایی روز وشب 

دلخوشم با خاطرات هر شب تو روزها 

بی تو دارم با دل خود ماجرایی روز و شب

پیش رویم قاب عکسی از تو دارم ماه من

روز و شب با یاد تو دارم صفایی روز وشب

  

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٢
تگ ها : عمه خاتون