عمه خاتون

 

 

آنشب خانواده دایی جلال میهمان ما بودند.دایی جلال تنها یک فرزند پسر داشت که او هم همراه آنها آمده بود.مرتضی پسر فوق العاده متین و محجوبی بود.عمه خاتون که علاقه عجیبی به اوداشت و همیشه و همه جا از او تعریف می کرد.مرتضی مانند دایی جلال دارای یک روحیه شاد بود و در هر جمعی که وارد میشد نشاط را به آن جمع منتقل می کرد.اما آنشب مرتضی بر خلاف همیشه گوشه ای ساکت نشسته بود و با هیچ کس حرف نمیزد.این حالت مرتضی را هم بغیر از من و عمه خاتون هیچکس دیگری متوجه نشده بود.آخر هر کسی بنوبه خودش مشغول بود .مادر و غزاله و زندایی در آشپز خانه بودند .آقاجون و دایی جلال هم که بعد از مدتها همدیگر را پیدا کرده بودند و مشغول گفتگو بودند.من هم که برای مدتی پای راستم شکسته بود و توی گچ بود و به همین دلیل قدرت حرکت نداشتم و مجبور بودم گوشه ای بشینم.عمه خاتون هم تا وضعیت را مناسب دید ،به کنار مرتضی رفت و بعد ازمقدمه چینی از او پرسید :مرتضی اتفاقی افتاده است؟ امشب مرتضی همیشگی نیستی ا؟مرتضی بدون اینکه حرفی بزند فقط لبخند زد .من که روبروی مرتضی نشسته بودم و کاملا متوجه حرفهای آنها میشدم گفتم: عمه خاتون  شاید مرتضی در حضور من نمیتواند حرفهایش را بزند بهتر است من بروم.مرتضی سرش رو به عنوان جواب منفی بالا برد و گفت:نه!این طور نیست.عمه خاتون گفت:خیلی خب!پس اگر مشکلی پیش آمده است بگو...شاید از دست ما کاری بر بیاید.مرتضی آهی کشید و گفت :مشکلی که پیش نیامده است،فقط کمی احساس خستگی میکنم. بتازگی محیط کارم و شرایط موجود آزارم میدهد.عمه خاتون با تعجب پرسید :چطورمگر؟!،مرتضی گفت:نمی دانید چه جو بدی آنجا حاکم است!تمام هم و غم آدمهای آنجا شده است پول و پول و پول....دیگر از هرچه تحت عنوان پول است متنفرم...عمه خاتون لبخندی زد و گفت:پول اساس زندگی ماست مر تضی جان!...مرتضی سرش را تکان داد و گفت :بله اما نه اینکه به خاطرش حاضر به انجام هر کاری بشو یم در ایندوره و زمونه رشوه گرفتن یک امر کاملاطبیعی و عادی شده است.شاید عنوانش تغییر پیدا کرده باشد ،اما نفس عمل همان  است. مثلا توی همین اداره خودمان همکاری هست که تنها کار ارباب رجوعانی را راه می اندازد که به او  از نظر پولی میرسندو علنا هم به آنهااظهار میکند که پایان سال هوای اورا داشته باشند،تازه خودش را هم توجیه میکند که این حق طبیعی اوست،و وظیفه ارباب رجوع!!!.آیا با این وجودمیشود با روحیه کار کرد؟ویا اصلا میشود کار کرد؟

عمه خاتون آهی کشید و گفت:اینگونه مسائل خاص این دنیاست و اگر نباشد که اینجا دنیا نیست،تو باید سعی کنی خودت را از این شرایط حفظ کنی و تنها بایدمراقب خودت باشی. البته اگر توان و نیروی این را درخودت می بینی که جو وشرایط آنجا را اصلاح کنی بسم ا... پس بجنب و  در این زمینه تعلل نکن .در غیر اینصورت فقط مراقب خودت باش تا آلوده نشوی.مرتضی گفت: یعنی ارتباطم را با انها قطع کنم؟!عمه خاتون گفت: نه به این  شکل! تو نمیتوانی با آنها ارتباط نداشته باشی.بلکه باید با  یک درایت و ریز بینی ضمن حفظ روحیه همبستگی خودت با آنها ،از صفات و خصوصیات نا پسندشان دوری کنی .این دقیقا همان حفظ کردن خودت از شرایط نامناسب آنجاست ،البته در این بین توکلت به خدا را هم فراموش نکن که مهمترین اصل همین است.

مرتضی گفت:عمه خاتون!برایم دعا کنید تا خداوند ایمان و اعتقاد به خودش را دردلم پایدارتر کند .دعا کنید تا همیشه ذهنم را به یاد خودش مشغول کند تا هیچ وقت احساس خستگی و نا امیدی نکنم ...!!عمه خاتون سرش را تکان داد و گفت :حتما.و بعد استکان چایی را که مقابل مرتضی بود برداشت . آنرا به طرف مرتضی گرفت و گفت:این را بگیر و بخور و ذهنت را بیشتر از این مشغول به این موضوع نکن .مرتضی چایی را گرفت و مشغول خوردن شد.

حرفهای مرتضی عجیب من را بفکر فرو برده بود با خودم گفتم :چرا ما بگونه ای شده ایم که به خاطر تامین نیاز های خودمان بوسیله پول حاضر به انجام هر کاری هستیم؟!

آیا به این فکر کرده ایم که در این بین چه ارزشهای مهم دیگری را از دست می دهیم؟!  

و‌آیا اصلا این ارزشها برای ما مهم هستند؟!

نمی دانم شاید چون هنوز اقا جون زندگیم را تامین می کنند نتوانم این مساله را درک کنم،اما اعتقاد دارم که نیازهای دیگری در زندگی ما وجود دارند که تامین آنها مهمتر و با ارزش تر است.اما ما غافلیم!

 

 

                                                           ************

 

 

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱۱
تگ ها :