بسم الرب الشهدا و الصديقين

(بياد و بنام همه شهيدان بزرگوار . بويژه يکی از شهدای عاشقی که آشنای اهل رسانيک است . حتما همه شما دوستانی که با رسانيک اشناييد . ريزه را هم ميشناسيد . شخص بزرگواری که با اينکه خيلی دير او را شناختم اما بالاخره شناختم . اميد که خداوند روح پاک و زلال ايشان را با شهيد زنده کربلا امام حسين ( ع ) محشور گرداند . انشالله )

عمه خاتون 

انشب مراسم چهلم اقا مرتضی شوهر خاله نگار بود .عده زيادی از اشنا و فاميل و همسايه و خلاصه همه کسانی که به يک طريقی اقا مرتضی را ميشناختند در مراسم حضور داشتند . خاله نگا رمثل هميشه قوی و پرصلابت بود . در تمام مدت مراسم حتی يک قطره اشک هم نريخته بود . انگار خداوند از مدتها پيش به او اين تحمل را داده بود . اما حال و اوضاع روحی ريحانه دختر اقا مرتضی  زياد مناسب نبود . گوشه ايی نشسته بود و در سکوت به جمعيت سالن نگاه ميکرد . انگار هنوز باور نکرده بود که پدرش ديگر در کنارش نيست . انگار باور نکرده بود که پدر نازنينش او را در ازدحام ادمها تنها رها  کرده است . خيلی دلم ميخواست يک طوری او را دلداری ميدادم و با او همدردی ميکردم اما توان اين کار را نداشتم . انگار خجالت ميکشيدم که بخواهم  ريحانه را دلداری بدهم . ترجيح دادم بروم و کنار عمه خاتون که کنار خاله نگار نشسته بود بنشينم . رفتم وانجا نشستم . عمه خاتون فقط به من نگاه کرد . غم از روی چهره اش ميباريد . برای اولين بار بود که عمه خاتون را بدين حالت ميديدم . عمه خاتون به خانواده اقا مرتضی ارادت خاصی داشت و بقول خودش با رفتن مرتضی انگا يه بار ديگه پسرش شهيد شده بود . اه عميقی کشيدم بحدی که عمه خاتون هم متوجه شد و بطرفم برگشت و پرسيد : چی شد ؟؟!! گفتم : برای ريحانه خيلی نگرانم .حال روحيش خيلی خراب است . گفت : کاملا طبيعی است او عزيزی را از دست داده است که شايد هيچ وقت ديگر نتواند حداقل در اين دنيا جايگزينی برايش پيدا کند و بعد اهی کشيد وادامه داد : اگرچه خداوند خودش جايگزين همه کس و همه چيز است . خداوند حتما به ريحانه . به دل ريحانه و يه احساس ريحانه توانی دوچندان ميدهد . ريحانه هم بايد قدر خودش را بداند که انقدر نزد خداوند عزيز بوده است که لياقت فرند شهيد را پيدا کرده است . گفتم : اما ريحانه از حضور پدرش محروم است . پدر ريحانه که ديگر درکنارش نيست ..بيچاره ريحانه . چقدر سخت است . تازه برای يک مدتی هم شاهد بيماری سخت پدر بوده است و بيچاره اقا مرتضی چه سختی را روی تخت بيمارستان تحمل کرده است .!۱ اينبار خاله نگار که گويی از مدتها قبل شنونده حرفهای من و عمه خاتون بود گفت : برای ما که شايد تنها شنونده و يا بيننده ايم سخت و حتی  دور از تصور است اما برای مرتضی و امثال او دوران بيمار بدينگونه اشان عين عشقبازی بوده است . به جرات ميتوانم بگويم مرتضی در دوران مدت بيماريش اصلا اميدش را به زندگی از دست ندا د حتی از من هم قويتر بود . عشق در چهره اش موج ميزد بقول خودش بوی عطر ياس را هر لحظه حس ميکرد .انگار منتظر حرکت سريع عقربه ها بود تا زمان ميهمانی برسد که در ان همه دوستان شهيدش حضور داشتند . مرتضی خودش را از مدتها قبل برای اين ميهمانی اماده کرده بود . خوش به سعادتش . بالاخره به ارزويش رسيد . اما يک حسرتی را برای من باقی گذاشت . اينکه هيچ گاه در مدت حضورش در اين دنيا درکش نکردم . و بعد با دست قطره های اشکی را بعد از مدتها روی گونه هايش جاری بود پاک کرد . عمه خاتون گفت : نگار جون تو اگر او را درک نکرده بودی . اينطور با احساس از او نميگفتی . تو مرتضی را خوب فهميدی . اورا فهميدی که توانستی با عشق در کنارش زندگی کنی . حالا هم بايد با عشق بيشتری به زندگی بعد از مرتضی ادامه بدهی . مرتضی برای تو ريحانه ايی را باقی گذاشته که بايد به مرام ريحانه حضرت  رسول اشنايش کنی . حالا ديگر بيشتر از قبل مرتضی را در کنار خودت حس ميکنی . بيشتر از قبل با او همفکری ميکنی پس از خدا بخواه بتو توانی را بدهد تا بتوانی رسالتت را در زندگی بعد از مرتضی انجام بدهی . خاله نگار که گويی با اين حرفهای عمه خاتون ارام شده بود گفت : حق با شماست . اما شما هم برايم بدرگاه خداوند دعا کنيد .که خداوندخودش کمکم کند . عمه خاتون سرش را تکان داد و گفت : قطعا چنين است . انروز گذشت اما خالا من گاهی وقتها بياد اق مرتضی و ريحانه می افتم  . ريحانه د ختر ان بزرگوار حالا ديگر برای خودش خانمی شده است .و البته بر طبق ارزوی پدرش تربيت شده است 

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢٥
تگ ها :