پراکنده از گوشه و کنار (12)

بادوستی نشسته بودیم و بحث بر سر این بود که آیا خوب است که آدمی هر آن چه را که احساس می کند بر زبان بیاورد یا نه ؟ نتیجه آن چنان رضایت بخشی از بحث ما حاصل نشد . اما به شخصه فکر می کنم آدمی باید سبک و سنگین کند. گاهی حرف زدن خوب است و گاهی حرف نزدن .  بین این دو، می شود افراط و تفریط . من کلا آدمی هستم آرام و بدور از هیاهو. خیلی اهل حرف زدن و پرحرفی نیستم چه در محیط کار و چه در جمع دوستان . شاید کمی ارتباط برقرار کردن با من سخت و دشوار باشد . اما خودم از این خصوصیت اخلاقی ام ناراحت نیستم . در محیط کار گاهی که احساس کرده ام باید از حقی دفاع کنم دفاع کرده ام .وگاهی اگر احساس کرده ام باید سکوت کنم تا نتیجه بهتری بگیرم این کار را کرده ام .اما متاسفانه گاهی قضاوت های عجولانه و احساسی دیگران مرا دلگیر کرده است . اینکه گاهی به میل آن ها رفتار نکرده ام . به نظرشان خوب نیامده ام . احساسی در موردم تصمیم گرفته اند . این ها آزارم داده است . اما فکر می کنم نمی شود همیشه باب میل دیگران رفتار کرد .من باید گاهی خودم باشم . دیگران هرچه بخواهند بگویند اشکالی ندارد .  

××××××××

تاریخ 20ام آذر ماه امسال هشتمین سال زندگی مشترک من و آقای همسر بود . این روز را صبح همان روز با مسرت به همکاران گفتم اما برخورد سردشان ذوقم را کور کرد . اینکه : "برو بابا چقدر تو شوهری هستی ."" چقدر از شوهرت حرف می زنی ."" چقدر به شوهرت حساسی ." اما  مگر اشکال دارد که آدم با خوشحالی از هشت سال زندگی مشترک خود حرف بزند ؟مگر اشکال دارد که آدم گاهی از اینکه در کنار همسر خود احساس رضایت می کند آن را بگوید ؟

هر چند در این هشت سال زندگی مشترک ،مشکلات زیادی سرراهمان  وجود داشت و زندگی امان پر از فراز و نشیب هایی بود  اما وقتی به عقب نگاه می کنم احساس رضایت می کنم . چون مشکلات گذشته اگر نبود من رشد نمی کردم . تکامل نمی یافتم . چیزی یاد نمی گرفتم . بحث های گاه و بیگاه  من و آقای همسراگر نبود که من به خصوصیات اخلاقی او و حساسیت هایش پی نمی بردم . اگر همیشه در خوشی غرق بودیم . اگر مشکلات اقتصادی نبود ،مشکلات عاطفی نبود که من نمی توانستم الان بعد از هشت سال ابراز رضایت کامل از زندگیم داشته باشم . یقین دارم مابقی زندگی امان نیز خالی از دغدغه و مشکلات نخواهد بود و چه بسا بیشتر از قبل مشکلات پیش روی ما قرار داشته باشد . اما خدار ا بخاطر این زندگی شاکرم .خیلی زیاد .

××××××××××

چندی پیش که می خواستیم خانه خرید و فروش کنیم . طرف معامله ما آدمی قرار گرفته بود که تا کنون نوعش را در زندگی ام ندیده بودم . آدمی خاص با رفتارهایی خاص .اگر معامله قطعی نشده بود هیچ گاه با او ادامه نمی دادم . فردی بود که دلش می خواست تمام خواسته هایش بر خلاف قانون و مقررات باشد و ما  عرف اخلاقی را در نظر بگیریم و بشویم حلال مشکلاتش .اما برعکس آن محال بود . موقع حل مشکلات ما ، قانون حاکم بود نه اخلاق . در این معامله ضرری مالی زیادی عایدمان شد . سر هر بحثی هم که پیش می آمد آقای همسر سفارش می کرد که برای حفظ آرامش خودمان بهتر است کوتاه بیاییم . طرف ما حرف حساب نمی فهمد . اما من قبول نداشتم مگر می شود برای اینکه طرف حرف منطق سرش نمی شود با او وارد بحث نشد؟ و به نفع او کنار رفت ؟ درست است که آرامش خودمان از هر چیز دیگری مهمتر است اما نباید به دیگران اجازه دهیم به راحتی از اخلاقمان سواستفاده کنند . گاهی فکر می کنم با بعضی ها باید مثل خودشان رفتار شود تا متوجه باشند بی منطقی و بدجنسی شان چقدر دیگران را آزار می دهد . هر چند آقای همسر عقیده دارد که ما وظیفه نداریم تا معلم اخلاق دیگران باشیم . کسی که بعد از 45سال متوجه نشده چقدر رفتارهایش دیگران را آزار می دهد با برخوردهای ما نیز متوجه نخواهد شد . نمی دانم شاید حق با آقای همسر است . گاهی واقعا نمی دانم  در اینگونه موارد برخورد درست کدام است    

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٢