دهه اول محرم

عمه خاتون

قرار بود از همان روز اول محرم به مدت  ده شب به اتفاق مادر و عمه خاتون و غزاله به تکیه ایی برویم که دو تا خیابان با ما فاصله داشت . تعریف آن را زیاد شنیده بودم . اینکه سخنران خوبی دارد که حرف های مفیدی را می زند و روضه امام حسین را هم خیلی تاثیرگذار می خواند . من هم که دلم لک زده بود برای شنیدن یک روضه درست و حسابی از امام حسین . برای همین با شنیدن این تعریف ها عزمم را جزم کردم تا آن ها را همراهی کنم .

آن شب عمه خاتون به خاطر کسالتش با ما نمی آمد . مادر هم که مثل همیشه برای رفتن عجله داشت چادر به سر توی حیاط ایستاده بود . و هراز گاهی با صدای بلند می گفت : زود باشید دیر شد الان دیگر جایی برای نشستن نداریم . من در حالی که چادرم را سرم می کردم روبه غزاله که با خونسردی در حال بستن دگمه های مانتوش بود گفتم : زود باش .الان مامان عصبانی می شود و خودم به سمت حیاط حرکت کردم. مادر نگاهی به من کرد و گفت : پس کو غزاله ؟ گفتم : داشت آماده می شد . در حالی که گوشه چادرش را دندان گرفته بود در کوچه را باز کرد و زیر لب غرغر کرد که من چیزی از غرغرهایش را نشنیدم . از خانه که بیرون رفتیم غزاله هم رسید . با صدایی آرام در حالی که بقیه نشنوند گفتم : مادر از دستت عصبانی است . غزاله حرفی نزد . مادرجلوی ما حرکت می کرد .و آنقدر تند تند قدم برمی داشت که به گردش نمی رسیدیم .توی مسیر خیلی شلوغ بود . همه خیابان ها پر از دسته های عزاداری بود . از هر مسیری یک دسته عزاداری می امد . راه ماشین ها بسته شده بود . عده ایی از راننده ها عصبانی بودند از قیافه هاشان معلوم بود که مدت طولانی را توی راه ماندند . یکی سرش را از ماشین بیرون کرد و هرچه که دلش می خواست و به هر کسی که می خواست بد و بیراه گفت . خیلی ناراحت شدم . اول از اینکه واقعا مگر این عده از راننده ها نمی دانند که  این روزها وضع همین است چرا با ماشین بیرون می آیند ؟و یا اینکه واقعا نمی شود برنامه ها تکایا طوری باشد که این اوضاع درست نشود ؟

بالاخره با هر مصیبتی بود به هیئت رسیدیم  جلوی در غلغله جمعیت بود و انگار دیگر داخل جا نبود . عده ایی توی کوچه روی فرش هایی که پهن کرده بودند نشسته بودند و هیئت را همراهی می کردند . مادر چشم غره ایی به من و غزاله رفت . و بدون اینکه حرفی بزند به سمت در تکیه حرکت کرد . حدسم درست بود تا جلوی در مردم نشسته بودند . مادر گفت : داخل جا نیست بهتر است همیجا یک جایی پیدا کنیم و بنشینیم . غزاله  گفت : بیرون سرد است یخ می زنیم . مادر که تا آن لحظه به ما اعتراضی نکرده بود اینبار با صدای بلند و لحن عصبانی گفت : همش تقصیر توو نیلوفر است اگر یک کمی زودتر جنبیده بودید اینطوری نمی شد . و بعد  با چشمانش مشغول گشتن جایی برای نشستن شد .

جارا پیدا کردیم و نشستیم . سخنرانی تازه شروع شده بود و بحث آن پیرامون واقعه کربلا و شهدای آن روز بود .

سخنران از مصیبت هایی که بر اهل بیت امام حسین گذشته بود صحبت می کرد . از بی وفایی مردم کوفه . از غریبی و مظلومیت امام حسین . از صبری که امام حسین بر ظلم هایی که بر او و اهل بیتش می شد سخنرانی می کرد . از ته ته هدفی که برای زنده نگه داشتن پرچم اسلام داشت صحبت می کرد . این که انقدر پیام این واقعه برای امرزو ما مهم است که امام حسین با عده کم بازهم بر سر جنگ با یزید ایستادگی کرد و اهل بیتش را فدا کرد تا من بفهمم . تا من درک کنم . تا من در امروز حافظ دین باشم .او گفت و گفت و گفت که  امروز هم هنوز بیوفایانی هستند که آدم را در لحظه های  حساس تنها می گذارند . امروز هم هنوز کسی که امام حسین را درک می کند بین  همجنس های خودش غریب و مظلوم است .و گفت که امام حسین چه صبری داشت که وقایع دردناک این حادثه مهم را دید و لمس کرد و درک کرد . و حالا در دنیای امروزی ما او و هدفش را یادمان رفته است . اینکه امام حسین قیام کرد تا من اجازه ندهم در این روزها دینم را از دست بدهم . اینکه دینی که امام حسین برای آن قیام کرد دستمال دست من نیست که برای حفظ منافع خودم هرجا نیاز شد خرجش کنم . من از کربلا فقط گریه کردن بر امام حسین را یاد گرفتم . فقط عزاداری کردن را یاد گرفتم .و جز همان روز و اتفاق آن روز چیز دیگری را نمی دانم . کربلا واقعه مهمی است وقتی امام حسین به خاطر حضور در آن حجش را نیمه رها می کند نمی تواند اتفاق کمی باشد. کاش هر سال که محرم می آید و می رود به همین ده روز ابتدایی آن بسنده نکنیم . کاش برای همیشه یادمان باشد واقعه عظیم کربلا برای چه اتفاق افتاد .همه این ها محتوی سخنرانی آن روز بود و من بدون اینکه متوجه باشم که او سخنرانی می کند و نه روضه می خواند فقظ گریه می کردم . صورتم خیس اشک شده بود . شاید بدین خاطر که حرف هایش حرف های دل من بود .

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱
تگ ها : عمه خاتون