نیلوفر و عمه خاتون

سرسجاده  نشسته بودم و داشتم تسبیح می گرداندم که عمه خاتون را بالای سرم دیدم . چادرمشکی اش سرش بود و سجاده اش دستش . با تعجب گفتم : تازه می خواهید بروید مسجد؟ لبخندی زد و گفت : نه الان آمدم . با همان تعجب ادامه دادم : چقدر زود برگشتید نماز تمام شده بود ؟ دستش را روی کمرش گذاشت و در حالی که به سختی روی زمین می نشست گفت : نه نماز تمام نشده بود . نمی دانم چرا یهو کمرم درد گرفت دیگر نتوانستم بمانم  نماز ظهر را که به جماعت خواندم منتظر امام جماعت نشدم و نماز عصرم را فرادا خواندم و سریع آمدم . از سرجایم بلند شدم .یک متکا برایش آوردم و در حالی که پشتش می گذاشتم گفتم : مراقب خو دتان باشید . یک مدت توی همین خانه نماز بخوانید تا بهتر بشوید . آهی کشید و گفت : به مسجد عادت کردم اگر نروم انگار گمشده ایی دارم . و بعد رو به من گفت : برو بقیه نمازت را بخوان .

گفتم : خواندم داشتم دعا می خواندم و تسبیح می گرداندم . عمه خاتون گفت : التماس دعا دخترم برای من هم دعا کن . گفتم : من همیشه محتاج دعای شما هستم عمه خاتون . و بعد بدون اینکه منتظر پاسخی از او بشوم گفتم : این روزها خیلی دلم گرفته است عمه خاتون . خیلی محتاج به نگاه خدا هستم . خیلی حضورش را دلم می خواهد . دلم می خواهد کنارم باشد و به حرف های دلم گوش بدهد . اما حسش نمی کنم . یعنی نه اینکه خدا نباشد من حضور قلب ندارم . نمی توانم آن طور که دلم می خواهد با  او ارتباط برقرار کنم . باهاش حرف بزنم . آرام بگیرم . از این بیقراری ام کلافه ام عمه خاتون خیلی کلافه ام . و نمی دانم باید چکار کنم ؟

عمه خاتون لحظه ایی فقط نگاهم کرد .  نوع نگاهش طوری بود که انگار با این حرف های من یاد چیزی یا خاطره ایی افتاده است . نگاهش عجیب بود . حرفی نزدم . تسبیح دستم را روی جانمازم گذاشتم . داشتم سجاده ام را جمع می کردم که گفت : دلت را صاف کن . دلت را از کینه خالی کن .به آدم ها محبت کن . اینطوری بیشتر خدا را توی دلت احساس می کنی و راحتتر می توانی با او حرف بزنی . گفتم : گاهی وقتها نمی شود با همه آد م ها خوب رفتار کنی . گاهی نمی شود صداقتت را خرج همه آدم ها کنی انقدر بد باهات رفتار می شود آنقدر جواب های برعکس می گیری که از خوبی کردن پشیمان می شوی . حس بدی بهت دست می دهد . دلت می خواهد تو هم بد باشی بدی کنی .حرف هایشان کنایه دار است . نیش دار است . از حرف ها و رفتارهایت به نفع خودشان بهره برداری می کنند . اعمالشان دلت را می شکند . آزارت می دهد . منزجرت می کند . اینهاست که وقتی دست به دست هم می دهند تورا به تلافی وادار می کنند . اینکه تو هم خالی باشی از محبت  . پر باشی از نفرت و کینه و انزجار .  احساس کنی آدم ها لیاقت محبت کردن ندارند . لیاقت لبخند سرشار از عشق تو را ندارند . لایق یکرنگی  تو نیستند  .

عمه خاتون حرفم را قطع کرد و گفت : خیلی تند نرو نیلوفر . همه آدم ها که بد نیستند باید نوع نگاه را عوض کرد . باید بینش را تغییر داد . باید به این فکر کنی که شاید آدم های مقابل تو هم به تو همین دید را دارند احساسشان همین است . تو شاید خیلی نسبت به خودت خوش بینی . باید خودت را تغییر بدهی . باید اخلاق و روش ارتباطی خودت را تغییر بدهی . اینطوری شاید آدم های اطرافت برای تو لذت بخش تر باشند .

بر خلاف همیشه این بار با نظر عمه خاتو ن موافق نبودم . اما منطقی نداشتم تا با او بحث کنم . برای همین سکوت  کردم . عمه خاتون همیشه نسبت به اطرفیان و آدم ها خوشبین بود و من نه .

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٩
تگ ها : عمه خاتون