عمه خاتون

احسان از بیمارستان تماس گرفت که قرار است مادر را مرخص کنند . سه روزی می شد که مادر توی بیمارستان بخاطر تصادفی که کرده بود بستری بود دستش توی تصادف اسیب دیده بود و یک عمل جراحی کوچک توی دستش انجام داده بودند . اماده شدم و راهی بیمارستان شدم . توی اتاقی که مادر بستری بود یک دختر دیگری هم بستری بود که کمرش را جراحی کرده بودند مثل اینکه سر مبلغی پول با دوستانش شرط بندی کرده بود که از طبقه دوم خانه ایشان پایین بپره و زنده بماند . التبه مهره های کمرش چنان آسیب دیده بود که از دردش فریاد می کشید و خودش را بخاطر شرط بندی که کرده بود نفرین میکرد . احسان کارهای مرخصی مادر را انجام داد و به سمت خانه راه افتادیم . توی راه مادر گاهی از درد ناله میکرد . جای عمه خاتون خالی بود اگر که بود حتما کاری میکرد و قصه ایی را تعریف میکرد تا مادر ذهنش از درد به سمت دیگری برود .  

سعی کردم جای خالی عمه خاتون را پر کنم گفتم : " مادرجون آن دختره هم اتاقیت سرچی حالا شرط بندی کرده بود ؟ " مادر شانه هایش را بالا انداخت و گفت : " نمی دانم . فقط اینکه بیچاره پدرومادرش چه ها از دست بی عقلی های او می کشند !  " و بعد آهی کشید و گفت " قبل از او یک دختر تقریبا بیست ساله را آورده بودند که او هم تصادفی بود دوستانش که به ملاقاتش امده بودند اتاق را گذاشته بودند روی سرشان . واقعا چقدر دلخوشی های جوان های این دوره و زمانه با دوره و زمانه ما فرق کرده است ! " گفتم " چطور مگه ؟ " گفت : " بیشتر صحبت هایشان حول محور مد روز و خرید اجناس مارک دار و اینطور چیزها بود .  ما چه جوانی هایی می کردیم  و اینها چه جوانی هایی می کنند . " گفتم : " مادرجون این دوره و زمانه همه چیزش با دوره و زمانه شما فرق کرده است . همه چیزش . علم ما پیشرفت کرده است ، تعداد افراد تحصیل کرده ما خیلی بیشتر شده است ، تعداد  دانشمندان و مبتکرین ما خیلی خیلی بیشتر شده است اما به همان اندازه از انسانیت ما کم شده است . به همان اندازه ما از خوبی ها فاصله گرفتیم . چیرهایی که قابل جبران نیستند  " مادر گفت : " نمی دانم چرا به جای اینکه ذهن جوانها روی مطالعه و کتاب و تحصیل علم باشد بیشتر روی خوش گذرانی های زودگذراست که فایده ایی به حال هیچ کس ندارد . " گفتم : " اشتباه نکنیند مادرجون .  یک از دسته از جوان هایی هم هستند که به سمت علم رفتند اما به موازات پیشرفت علمی از صفات مثبت اخلاقی فاصله گرفتن . آنقدر به خودشان و علمشان غره شدند که جز خودشان و همفکرهای خودشان بقیه را آدم حساب نمی کنند . من فکر میکنم ما ادمهایی هستیم که جنبه پیشرفت توی هیچ زمینه ایی را نداریم . و این یک معضل بزرگی است " .

به ساعت نگاه کردم باید قرص مسکن مادر را می دادم . قیافه اش هم نشان میداد که دارد درد می کشد . قرصش را دادم و بعد از مدتی خوابش برد . جای عمه خاتون برایم خیلی خالی بود مطمینا اگر بود با حرفهایش آرامم میکرد .

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢
تگ ها : عمه خاتون