عمه خاتون

همیشه حیاط خونه قدیمی امون رو دوست داشتم . چهار فصل را میشد توی آن جا  دید . فصل بهارش حرف نداشت .  آقا جون چون به گل و گیاه علاقه داشت برای همین موقع بهار ، حیاطمان دیدنی میشد از بس که درخت های سرسبز و گل های باصفا داشت .توی بهار مخصوصا اردیبهشت  وقتی داخل حیاط می شدی انگار وارد پارک شدی . هم منظره اش قشنگ بود و هم بو و طراوت آن شعف انگیز بود .

آن روز از بس حالم گرفته بود . ترجیح دادم تا توی حیاط بشینم شاید حال و هوایم عوض بشود . البته همینطور هم شد . دیدن آن همه شکوفه های رنگارنگ روی درختها ، دیدن گل هایی که در حال رویش بودند . نگاه کردن به چرخش پروانه ها روی گل . همه و همه روحیه زنده بودن و زندگی کردن با امید را به آدم میداد . توجهم به پراونه کوچکی جلب شده بود که مدام از روی یک گل روی یک گل دیگر پرواز میکرد و روی یک گل ننشسته سریع مسیرش را بطرف یک گل دیگر عوض میکرد انگار تازه متولد شده بود و تازه با اینهمه زیبایی مواجه شده بود اما یکهو بالش به یک گلبرگ گل گیر کرد و دیگر نتوانست پرواز کند انگار هرچه تلاش میکرد بالش جدا نمیشد . من که تو حال خودم نبودم با صدای بلند گفتم : " خب می خواستی اینقدر هول نشی . یک کم آرومتر " در همین حین صدای عمه خاتون از توی ایوان آمد که گفت : " با کی هستی ؟ " سرم را بطرفش چرخاندم و با تعجب گفتم : " شما کی آمدید؟ " خندید و گفت : " خیلی وقت است حواسم به توهه . اما تو حواست نیست . حالا با کی بودی ؟ "

گفتم : " با پروانه ایی که روی آن گل است " و با دست به سمت گل اشاره کردم اما خبری از پروانه نبود انگار راه فرارش را پیدا کرده بود . دور و اطراف را نگاه کردم اما اثری از او نبود . گفتم :" همین جا بود . " عمه خاتون بطرفم آمد و گفت : " خودم دیدمش . گفتم که حواسم خیلی وقت است که به تو است . " و بعد در حالیکه سعی می کرد کنارم بنشیند گفت : " حالا دیگر با پروانه ها حرف میزنی گل نیلوفر ؟ " . خودم را جابه جا کردم تا برای عمه خاتون جا باز کنم . گفتم : " حرکاتش برایم جالب بود و انقدر غرقش بودم که اصلا متوجه نشدم که با هاش حرف زدم . " عمه خاتون خندید و گفت : " خب کار گل حرف زدن با پروانه هاست . " گفتم : " عمه خاتون ، سر به سرم می گذارین ؟ " نگاهم کرد و در حالیکه انگار با چشمانش می خندید گفت : " نه ، جدی گفتم . " و باز خندید . با دلخوری گفتم : " پس چرا خندیدید ؟ " جدی شد و گفت : "بگذریم . تو حالا چرا اینجا نشستی ؟ " گفتم : " از بس که دلم گرفته بود . " نگاه عاقل اندر سفیه ای به من کرد و گفت : " قرار نشد توی این حیاط خانه با اینهمه گل و چمن و منظره های قشنگ کسی از دل گرفتگی حرف بزند . آن هم از دل گرفتگی ها تکراری . ! " گفتم : " حق با شما ست اما گاهی بعضی جریان ها و بعضی اتفاق ها باعث میشوند ادم موقع دیدن زیبای ها هم یاد دل گرفتگی هایش بیفتد . یا د دلتنگی هایش ." عمه خاتون از پشت عینکش نگاهم کرد و گفت : " باز ازدست آدم ها دلخوری ؟." گفتم : " هر چند من دیگر به آدم ها و رفتارهایشان عادت کردم . اینکه هر لحظه یک رنگی میشوند و تو نمی دانی توی آن لحظه باید چه عکس العملی از خودت نشان بدهی . اینکه این موقعیت هاست که خصوصیت آدم ها را شکل می دهد و نه آدم ها که موقعیت ها را شکل بدهند .  و همین دور تکراری که تکرار می شوند  انر‍ژی را از تو می گیرند . من به این ها عادت کردم عمه خاتون . اما اگر بگویم خسته نمی شوم دروغ گفتم . "

عمه خاتون نگاهش را به روبرو انداخت  و بعد از چند ثانیه ایی مکث گفت : " حرفهایت را قبول دارم نیلوفر . آدم ها خیلی انرژی مثبت ما را منفی می کنند . اینکه در طول یک روز بخواهی مثلا فکر کنی چرا یک آدم یک رفتار منفی از خودش نشان داد و روزهای بعد هم آن را تکرار کرد آدم را کلافه می کند . اما ما راه گریزی نداریم اینکه باید با همین هایی که بخشی از زندگی ما را تشکیل می دهند زندگی کنیم . مدام هم که نمی توانیم راه ها و اخلاق های مثبت را به آن ها یادآوری کنیم . این خسته شدن ها را قبول دارم و با تو موافقم . اما بنظر من گاهی راه فرار از دست این افکار همین نشستن در کنار طبیعت زیبای خداوند و لذت بردن از آن است . همین غرق شدن در چرخش پروانه ها روی گل . همین تماشای شکوفه های رنگارنگ روی درخت و بوییدن گل ها.  این ها چیزهایی است که ما باید به آن پناه ببریم و یادمان باشد خداوند انقدر زیبایی خلق کرده است که بعضی زشتی ها را میشود ندید گرفت و فراموش کرد حتی اگر بقول تو تکرار بشوند و بخشی از زندگی ما را بگیرند .

حرفهای عمه خاتون برای لحظه ایی من را به فکر فرو برد . اینکه گاهی دلیل این همه خستگی چی می تواند باشد ؟ فرو رفتن زیادی ما در آدم ها ؟ درگیر شدن در روزمرگی ؟ فراموش کردن زیبایی های خداوند ؟ نمی دانم شاید همه اینها می تواند دلیلی برای همین خستگی های تکراری ما آدم ها باشد .

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٢
تگ ها :