امیر و معصومه

از صدای مشت و لگدی که به در خورده می شد حدس زدم که پشت در کسی جز محسن نمی تواند باشد . هر وقت از یک موضوعی هراسان بود اینطوری در می زد . سراسیمه بطرف حیاط رفتم در را بازکردم حدسم درست بود .خودش بود گفتم : " چه خبرته ؟" بدون اینکه جوابم را بدهد وارد شد و در حالیکه  بطرف اتاق می رفت گفت : " معصومه  خانه است ؟ " گفتم : " نه ! " بطرفم برگشت و در حالیکه صورتش برافروخته شده بود گفت : " کجا رفته است ؟" گفتم : " محسن چی شده است ؟ چرا اینقدر نگرانی ؟ " با همان حالت قبل گفت : " جواب من را بده معصومه  کجا رفته است ؟" گفتم : " با  عمه خاتون  رفته است بیرون . " نفس راحتی کشید و در حالیکه روی پله های حیاط می نشست گفت : " امیر را نزدیک خانه دیدم   فکر کردم شاید بخواهد  بیاد اینجا دنبال  معصومه  . " کنارش نشستم و گفتم : " خب حالا می آمد مگر چه اتفاقی می افتاد امیر شوهر معصومه  است . " با خشم نگاهم کرد و گفت : " طوری حرف می زنی انگار از هیچی خبر نداری . آبروریزی های امیر را یادت رفته است ؟ تا من زنده ام اجازه نمی دهم امیر با معصومه  هیچ ارتباطی داشته باشد . می فهمی ؟" از لحن کلامش عصبانیت می بارید گفتم : " تو از دستش عصبانی هستی برای همین این حرفها را می زنی . "  گفت : " عصبانیم . خیلی هم عصبانیم . مرت..." و بعد حرفش را قطع کرد و به یه لااله الاالله بسنده کرد .

گفتم : "محسن ،  معصومه الان شوهر دارد . قدیم هر چی بین تو و  او بوده است تمام شده است . می فهمی . ؟ در ضمن شماها حق  تصمیم گیری برای معصومه  را ندارید . معصومه  امیر را دوست دارد . درست است بچه ایی ندارن اما دو سال با هم زیر یک سقف زندگی کردند . باید از خود معصومه   بخواهید تا برای زندگیش تصمیم بگیرد نه شما . " محسن گفت : " آخز کدام دختر عاقلی دوست دارد با یک آدم لاابالی و علاف و هرزه ایی  مثل امیر زندگی کند . معصومه  باید دیوانه باشد اگر همچنین مردی را دوست داشته باشد . " گفتم : " دیوانه یا عاقل . به هر حال معصومه هم پدر دارد هم مادر و هم برادر . تو چه کاره اونی که بخو اهی  برایش تصمیم بگیری ؟ " می دانستم از این حرفم عصبانی می شود . اما باید این حرفها را بهش می گفتم تا خیال برش ندارد .  با صدایی که بلندتر از قبل بود گفت : " به هر حال به خانه ما پناه آورده است . " این را گفت و بطرف اتاق رفت .
با محسن موافق بودم . امیر مناسب  معصومه  نبود .

چند هفته ای می شد که  آن ها با هم  بحثشان شده بود و  معصومه با موافقت عمو مصطفی و زن عمو  به خانه ما آمده بود . امیر پسر سر به راهی نبود . من خیلی از او خوشم نمی آمد . حتی زمانی که معصومه  می خواست با او ازدواج کند خیلی  راضی به این کار نبودم اما  از آنجائیکه  خیلی حق دخالت توی این موضوع را نداشتم حرفی نزدم . الان هم نمی توانستم حرفی بزنم چون پای زندگی معصومه  در میان بود .در این دوسالی که امیر با معصومه زندگی می کرد یک زندگی پنهانی هم با یک دختر دیگر داشته است و از این موضوع حتی خانواده امیر هم خبر نداشتند . معصومه بقول خودش هر نابسامانی زندگی با امیر ار تحمل کرده بود الا همین زن پنهانی داشتن را .

می دانستم که معصومه امیر را دوست دارد برای همین تردید داشت تا زا او جدا بشود . امیر را حتی  خانواده اش هم قبول نداشتند واز دستش عاصی بودند . از بس که با کارهایش انها را کلافه کرده بود . آن ها تصمیم گرفته بودند برایش زن بگیرند تا بلکه بقول خودشان سربراه بشود اما سربراه که نشده بود یک خانواده دیگر را هم اسیر کرده بود .

به اینکه چزا خانواده امیر نتوانسته بودند از پس تربیت امیر بر بیایند کاری ندارم اما بیشتر ناراحتی من و خانواده این بود که چرا در حالیکه پدر و مادر امیر می دانستند او پسر اهلی نیست از آن ابتدا موضوع را با خانواده عمو مصطفی مطرح نکردند و چرا راضی شدند خانواده دیگری را هم درگیر مشکلات خودشان بکنند .

الان  سالها از ان ماجرا می گذرد و معصومه و امیر  دارند با هم زندگی می کنند . امیر هنوز که هنوز است همان پسر لاابالی قدیم است .و البته آن دختر را بقول خودش رها کرده است . هر چند واقعیات  چیز دیگری را می گویند .  معصومه کم و بیش از این موضوع خبر دارد اما بخاطر بچه هایش سکوت کرده است و مشغول زندگی است .

امثال معصومه خیلی دور و بر ما زندگی می کنند که  برای حفظ زندگی و آبرویشان ترجیح می دهند به زندگی نکبت بارشان ادامه بدهند . اما واقعا مقصر این چور زندگی ها چه کسانی هستند ؟ مثلا مقصر زندگی معصومه کی است ؟ خودش ؟ شوهرش ؟ خانوده خودش ؟ خانواده شوهرش ؟ یا جامعه ؟ یا آن دختری که وارد همچنین زندگی می شود ؟. نمی دانم . واقعا نمی دانم

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۳
تگ ها : عمه خاتون