پسرک کفاش

ساعت از 11صبح گذشته بود و هنوز پسرک کفاش نیامده بود . هر روز  حدود ساعت 10 صبح بساطش را روبروی شعبه  پهن می کرد . به او عادت کرده بودم . هربار که می خواستم از پله ها به طبقه دوم بروم از پشت شیشه اورا می دیدم و برایش دست تکان می دادم . صورت معصوم و دوست داشتنی داشت . 12ساله اش بود . این را قبلا از خودش پرسیده بودم . و اسمش رضا بود . صبح ها آن جا کفاشی می کرد و بعدازظهر ها می رفت مدرسه . 4تا خواهر و برادر بودن و او بچه سوم بود . پدرش معتاد بود و او و خواهرو برادهای دیگرش مجبور بودند تا کار کنند . با همه سختی که کشیده بود همیشه روی  چهره اش لبخندی نمایان بود . و آنقدر لبخندش از ته دلش بود که هیچ وقت غمش را حس نمی کردی .  

به او قول داده بودم تا برایش چند تا کتاب مناسب ادبی  بیاورم . عاشق ادبیات بود . چند تا از انشاهایش را برایم خوانده بود . قلمش خوب بود . برایش چند تا کتاب آورده بودم . اما نمی دانم چرا آن روز آنقدر دیر کرده بود . 

ساعت را نگاه کردم نیم ساعت از ساعت11 گذشته بود و او هنوز نیامده  بود . کم کم داشتم نگرانش می شدم . نگرانی ام بحدی بود که  مدام پله ها را  بالا و پایین می رفتم .و از پشت شیشه بیرون را نگاه می کردم .  بقیه متوجه این رفت و آمدهای عجیب و غریب من شده بودند. یکی از همکارها بالاخره گفت : "چه خبر شده امروز چقدر از پله ها پایین و بالا می روی ؟ " من هم شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : ". دلشوره  عجیبی دارم شاید با این  طی کردن پله ها دلشوره ام رفع بشود " و او هم دیگر ادامه نداد . دوباره به طبقه  دوم رفتم و مشغول کار شدم  اما دست و دلم به کار نمی رفت . ثانیه ها و دقیقه ها همینطور از پی هم می آمدند و می رفتند . ساعت 1 ظهر شده بود اما آن پسرک هنوز نیامده بود .

طاقت نیاوردم از یکی از همکارانم پرسیدم : این پسرک کفاش امروز نمی آید ؟ پرسید : چطور ؟ با من و من گفتم : کفشم را می خواهم واکس بزنم . او هم با بی تقاوتی گفت : خبر ندارم . دلشوره ام بیشتر از قبل شده بود . نمی دانم  چرا بیقرارش بودم . بارها اتفاق افتاده بود که به جای آن پسر ، برادرش مشغول کفاشی بود اما آن روز جای خالی هر دویشان عجیب محسوس بود .

توی دلم برایش سوره یس را می خواندم از حفظ بودم . برایش از خدا طلب سلامتی کردم . سوره یس را تمام نکرده بودم که  همان همکارم که از او سراغ رضا  را گرفته بودم به سمت من  آمد و گفت : خبر داری چی شده است ؟ با نگرانی گفتم : نه . چی شده است ؟ گفت : پسرک کفاش فوت کرده است . اشکم سرازیر شد . گفتم : چطوری ؟ گفت : تصادف کرده است . صبح که داشته می آمده است سرکار ماشین به او زده است و ....

برایش بلند بلند گریه می کردم . حال خودم را نمی فهمیدم . هنوز خیلی زود بود که رضا بخواهد از این دنیا برود . او فقط 12 ساله اش بود . 12 سالش . 

هیچ وقت نتوانستم  بفهمم دلیل بعضی از این تولدها و مر گ ها چی می تواند باشد ! . یقینا حکمتی در آن ها نهفته است .یقینا .

-برای رضا فاتحه یادتان نرود

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦
تگ ها :