عمه خاتون

گاهی وقتها دور هم که جمع می شدیم مشاعره می کردیم . مشاعره را آقاجون و عمو مصطفی باب کرده بودند و از خیلی سال پیش بین ما رسم مانده بود . همیشه هم این آقاجون بود که برنده می شد از بس که به شعر علاقه داشت و توی ذهنش انباشته ایی از شعرهای مختلف داشت . من البته از همان دور اول حذف می شدم . با اینکه به شعر علاقه زیادی داشتم اما نمی توانستم هیچ وقت ان ها را حفظ کنم .

آن شب هم که دور هم جمع بودیم قرار مشاعره گذاشته بودیم . مشاعره هنوز جدی نشده بود که مینا دختر خاله نگار  رو به جمع گفت: " اگر قرار است نیلوفر ببازد بهتر است بازی نکند " مریم دختر عمو مصطفی  با حالت کنایه که از لحنش کاملا معلوم بود گفت : " اگر نیلوفر نباشد خب کی ببازد ؟ چاشنی بازی ماست . بهتر باشد . " اینبار علیرضا برادر مریم  در حالی که از حرف مریم خنده اش گرفته بود  رو به مینا گفت : " حق با مریم است بدون نیلوفر مشاعره لطفی ندارد " و بعد همگی خندیدند . 

از حرفهایشان دلم گرفت . آن ها داشتند مرا مسخره می کردند . تصمیم گرفتم جمعشان را ترک کنم . همین کار را هم کردم بلند شدم و به آشپزخانه رفتم . علیرضا با صدای بلند بنحوی که من بشنوم گفت : " نازک نارنجی دوباره ناراحت شدی ؟ " جوابی ندادم . مادر که توی آشپزخانه مشغول شستن میوه ها بود  من را که دید با تعجب  گفت : " اتفاقی افتاده است ؟ " گفتم : " نه . حوصله آن ها را ندارم . همین " و مادر بدون اینکه حرف دیگری بزند  به شستن میوه ها ادامه داد . حرفهایی که آن ها زده بودند خیلی برایم گران تمام شد . آن ها حق نداشتد توی جمع  من را مسخره کنند . توی همین افکار بودم که عمه خاتون وارد آشپزخانه شد و  رو به من که روی زمین نشسته بودم کرد و  گفت : " تو  اینقدر ضعبیف  بودی و من خبر نداشتم ؟ " با تعجب گفتم : " ضعیف ؟ منظورتان چیه ؟ " عمه خاتون گفت : چرا آن لحظه از خودت دفاع نکردی ؟ چرا آنجا ر ا ترک کردی ؟ " گفتم : " حوصله اشان را نداشتم " گفت : " حوصله نداشتی یا اینکه جرات دفاع از خودن را نداشتی ؟ " به عمه خاتون نگاهی کردم و گفتم : " دفاع در جایی که همه علیه تو باشند چه فایده ایی دارد ؟ آن ها داشتند همگی مرا مسخره می کردند و از این کارشان لذت هم می بردند . " عمه خاتون لبخندی زد و گفت : " کسی توی آن جمع علیه تو نبود . آن ها فقط به اشتباه داشتند مسخره ات می کردند . البته بنظرم تو خودت این فرصت را به  آن ها دادی . " گفتم : " باید چه کار می کردم ؟ " گفت : " می ماندی و توی مشاعره شرکت می کردی حتی اگر می دانستی که می بازی . " گفتم :" خب آن ها باور می کردن که حق با آن هاست . " عمه خاتون گفت : " گاهی وقت ها واکنش نشان ندادن به رفتار نادرست دیگران نتیجه بهتری دارد . من به مریم و مینا و علیرضا کاری ندارم اما برخی از آدم ها مسخره می کنند تا طرف مقابل را اذیت کنند و اگر آن طرف برنجد و رنجش خودش را نشان بدهد او را خوشحال کرده است . " حرفی نداشتم بزنم . با عمه خاتون  موافق بودم . شاید بخاطر سن کمم آن موقع آن قدر احساساتی شده بودم که نتواستم واکنش خوبی نشان بدهم . عمه خاتون که من را توی فکر دید گقت : " حالا هم بهتر است برگردی و توی جمعشان شرکت کنی " . این را که گفت بدون اینکه فرصت هر حرفی ر به من بدهد آشپزخانه را ترک کرد .

آن روز من به توصیه عمه خاتون عمل کردم و احساس رضایت هم کردم . حالا هم هر وقت از دست رفتار و برخورد کسی می رنجم و فوق العاده ناراحت می شوم یاد حرفهای آن روز عمه خاتون می افتم  . به این فکر می کنم  که شاید مقصر اصلی خودم هستم که  اجازه می دهم دیگران من را برنجانند . یا هر رفتار ناشایست دیگری انجا م بدهند . شاید !

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱
تگ ها : عمه خاتون