حکایت شرمندگی

شب گذشته سارا حدود ساعت 9 شب بود که بهانه گیری می کرد تا برایش طبل بخریم و هر چقدر هم می گفتیم که شب است و مغازه ایی باز نیست قانع نمی شد . و آنچنان با سوز دل گریه می کرد که دل آدم را کباب می کرد . در جایی بودیم که خاله اش هم حضور داشت . گریه سارا انگار دل خاله را ریش کرده بود چرا که دستش را گرفت و گفت : بیا با هم بریم و طبل بخریم . ساعتها طول کشید تا برگشتند و البته طبل هم خریده بودن . پرسیدم : کجا بودین تا حالا ؟ سارا با خوشحالی  گفت : خاله مرا دور دور برد تا طبل بخریم . رو به خواهرم گفتم :مگر مجبور بودی ؟ گفت : به سارا قول داده بودم نخواستم شرمنده اش بشوم .

نمیدانم چرا در آن لحظه یاد حضرت عباس افتادم - البته بلاتشبیه - اینکه ایشان به بچه ها قول داده بودند تا برایشان آب بیاورند و نخواستند شرمنده بچه ها شوند و اخر هم شهید شدند .

 

این روزها  مدام صحنه آب آوردن حضرت عباس و نرسیدنش به بچه ها جلوی چشمم می آید و دلم را ریش ریش می کند .

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٤
تگ ها :