مکبر ،خواب دم صبح و عمه خاتون

صدای اذان صبح مکبر مسجد محل ، هر روز صبح من را از خو اب بیدار می کرد .همیشه با شور و شوق زیادی  بلند می شدم و نماز صبح را می خواندم . اما ان روز اصلا دلم نمی خواست از رختخواب بلند بشوم . پتو رو روی صورتم کشیدم و هر دو دستانم را  روی گوشم گذاشتم تا صدای موذن باعث خراب شدن خوابم نشود . هر کاری کردم نشد که خوابم ببرد . با دلخوری و عصبانیت از دست مکبر از رختخواب بلند شدم . وضو گرفتم اما سعی کردم طوری وضو بگیرم که خواب از چشمانم بیرون نرود و دوباره بتوانم بخوابم . نمازم را تندتند خواندم و سریع برگشتم توی رختخوابم . اما نمی دانم چرا خوابم نمی برد . با اینکه همه تلاشم را برای حفظ خوابم کرده بودم اما فایده ایی نداشت . آهی کشیدم و توی دلم یک بد وبیراه کوچولو به مکبر گفتم . سر جایم غلت زدم . اما خوابم نمی برد . بلند شدم . دیگر فایده ایی نداشت خوابم خراب شده بود . و انگار روز را باید از همان لحظه شروع می کردم .خوشبختانه آن روز  یک روز تعطیل بود که توی خانه بودم   به اتاق عمه خاتون رفتم طبق معمول هر روز همان ساعت مشغول خواندن دعا بود . در را بازنکرده بستم اما عمه خاتون که متوجه من شده بود صدایم کرد.

دوباره در زا باز کردم . گفتم : مزاحم نباشم ؟ با لبخند همیشگی که بر لب داشت من را دعوت به نشستن کرد . کنارش نشستم . کتاب دعایش را بست و گفت : " سحر خیز شدی !" شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : " بعد از نماز صبح دیگر خوابم نبرد " . گفت : من مدتهاست که دیگر بعد از نماز صبح نمی خوابم " . نمی دانم چرا توی چهره و کلام عمه خاتون آرامشی را احساس می کردم که جایی ندیده بودم و برای همین بعد از همه بی قراری ها به سراغش می رفتم . و آن لحظه هم همین احساس را داشتم  . گفتم : " عمه خاتون تا حالا شده است یک گناه تقریبا بزرگی کرده باشید که خودتون  فقط از آن خبر داشته باشین  ؟ " عمه خاتون نگاه عاقل اندر سفیه ای به من کرد و گفت : " برای چی می پرسی ؟" گفتم : "همینطوری . " مدتی فکر کرد و بعد گفت : " بله . " گفتم : " خب بعد چکار کردید؟ فقط با خدا حلش کردید ؟ " عمه خاتون گفت : " تکلیف گناه معلوم است خب ، باید با خدا حلش کرد البته اگر قابل حل باشد و به مرحله پیشرفته نرسیده باشد و دیگر تکرار نشود . من با خدا حلش کردم " گفتم : " گاهی وقت ها نیروی عظیم شیطان را در خودم قو ی می بینم اینکه با تمام قوای خودش سعی می کند منحرفم کند با اینکه می دانم که در وجودم رخنه کرده است و حضورش را حس می کنم . با اینکه می دانم اگر به حرفش گوش بدهم به راه انحراف من را راهنمایی می کند اما خیلی دنبالش می روم . خیلی وقتها هم  ار این دنباله روی پشیمان می شوم اما روی برگشت ندارم . رویم نمی شود سرم را بالا ببرم و از خدا عذرخواهی کنم چون با آگاهی انتخابش کردم . "

عمه خاتون آهی کشید و گفت : " خب همین شرمندگی تو کافی است تا خدا تو را ببخشد و مطمینا می بخشد  "  با ناراحتی گفتم : " اما خیلی وقتها نبخشیده است . انگار خواسته است تنبیه ام کند . اینکه نگذار د به خودش نزدیک بشوم اینکه با علم به انحرافی بودن راه شیطان دوباره به سمت شیطان بروم . اینکه دوباره گناه های قبلم را تکرار کنم .اینکه اینقدر آن راه انحرافی شیطان برایم شیرین و جذاب بنظر برسد که حاضر باشم در ان قدم بگذارم و تا انتهایش را بروم خب این ها همه به معنی نبخشیدن خداست . " عمه خاتون گفت : " اینکه تو دوست داشته باشی به سمت راهی که شیطان هدایتت می کند بروی تقصیر خدا نیست . بر فرض هم خدا ترا نبخشیده باشد این چه ربطی دارد به اینکه تو راه خطا را بروی  . خدا طور دیگری این عدم پذیرش عذرخواهیت را نشان میدهد . تو دوست داری راه بد را بروی فقط به این دلیل که قدرت مقابله با نفست را نداری . و می خواهی لذت ببری . بعضی اعمال که گناه محسوب می شوند انجام دادنشان بسیار شیرین و لذت بخش است و مقصر خودتی که به طرفش میروی نه خدا .  "و بعد بدون اینکه فرصت هر حرف دیگری را به من بدهد . گفت : " خدا خیلی مهربان تر و بخشنده تر و بزگوارتر از آن چیزی است که من و تو فکر می کنیم . حتی فرصت بازگشت گناهکارهای خیلی خیلی بزرگ را هم به خانه اش می دهد . از رحمت  و لطف و کرمش هیچ وقت ناامید نشو . و البته همیشه شکرگزارش باش که به تو این قدرت را داده است که تشخیص بدهی چه راهی راه خطاست و چه راهی نه . " و بعد در حالیکه سجاده اش را جمع می کرد رو به من گفت : "بلند شو بریم صبحانه را بخوریم . " این را گفت و خودش زودتر اتاق را ترک کرد .

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٧
تگ ها : عمه خاتون