بدون عنوان

 

هیچ شبی مثل امشب دلم هوای خانه خدا را نکرده بود . ناراحت

امشب نه دعای عرفه رفتم و نه دعای عرفه خواندم  اما عجیب دلم  روز عرفه  کنار خانه خدا  را خواست  .

اینکه فقط خودم باشم و خود خود خدا . من باشم و کعبه . با هم دوتایی تنها باشیم . کنارش بنشینم و برایش حرف بزنم . بلند بلند حرف بزنم . خدا هم فقط گوش کند . می دانم خدا اینجا هم حضور دارد اما کنار خانه خودش بیشتر حسش می کنم . بیشتر به دلم می نشیند .

خدایا !  این روزها عجیب حضورت را می خواهم . حضور نزدیکت را می خواهم . این روزها من ، من نیستم چرا اینطوری شدم نمی دانم . نمی خواهم از آدمهایت گله کنم که من هم جزئی از آن ها هستم . گاهی من هم مثل خیلی از آدم هایت تلخ می شوم . گاهی من هم مثل خیلی از آن ها دلی را می شکنم و کسی را می رنجانم . پس اگر جای گله ایی هم باشد گله از خودم است .

از تلخی روزگار هم گله نمی کنم که شاید مسبب بعضی تلخی ها خودم باشم .

از خودم گله می کنم که دل و قلب و روحم این روزها انگار خالی از حضور تو شده است .

خدایا ! دلم عجیب این روزها تو را می خواهد . دلتنگ توام . خودت را به من نشان بده !

تلخی این جمله ها را بر من ببخشید ، همین !

 

 

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٥
تگ ها :