با یاد عمه خاتون

حبیبه وقتی آمد خانه امان یک راست بردمش اتاق کوچیکه کنار حیاط که مخصوص عمه خاتون بود . ازآن اتاق خاطره های زیادی دارم .آقاجون هنوز دارقالی عمه خاتون را بعنوان یادگار نگه داشته است . انگار صدای عمه خاتون هنوز توی گوشم است " یکی وانه یکی روش ، دوتا وانه یکی پس ، یکی وانه یکی جاش ، از دم گلیه تا روش کور کن " این جمله ها چیزی بود که عمه خاتون موقع بافتن نقشه قالی بلند بلند می خواند . هر کاری کرده بودم نتوانستم نقشه قالی را یاد بگیرم و فقط ریشه زدن را بلد بودم . به دار قالی خیره بودم و خاطره های با عمه خاتون همینطور از جلوی چشمم رژه می رفت که حبیبه برای اینکه من را به خودش بیاورد پرسید : کسی خانه نیست ؟ سرم را به طرفش برگرداندم و در حالیکه سعی میکردم لبخندی بزنم گفتم : نه . مادر رفته است بیرون . و بعد دستش را گرفتم و در حالیکه دعوت به نشستن میکردمش گفتم : بیا کمی از خودت برایم بگو . چه کار می کنی دختر ! حبیبه که انگار  با این حرف من دردلش باز شده بود  گفت : نیلوفر خیلی خسته ام . خیلی . گفتم : آخر چرا ؟! تو مگر مساله ات را با خودت حل نکردی مگر با خودت کنار نیامدی ؟

اشکهایش را که بی اختیار جاری شده بود با پشت دست پاک کرد و گفت : ظاهرا چرا . اما نتوانستم حل کنم . نتوانستم با خودم  و دلم کنار بیایم .سخت است . گفتم : خیلی خب حالا هرچه توی دلت است  را بیرون بیریز حداقلش این است که خالی  می شوی . گفت :  " نیلوفر تا حالا شده است احساس کنی فریب  خوردی ؟ تا حالا شده است احساس کنی فرصت های عمرت را تلف کردی ؟ تا حالا شده است احساس های بد ، فکرهای ناجور در مورد خودت بسراغت بیاید و دلیلش را ندانی ؟ تا حالا شده است فکر کنی با همه احساست ، دلت ، فکرت بازی شده است ؟ من الان اینطوری شدم . تو خوب میدونی من توی همه ارتباطاتم از همه صداقتم مایه میگذارم . از همه احساس پاکم بدون هیچ شیله و پیله ایی ."  این ها را که گفت دیگر نتوانست ادامه بدهد یعنی بغض مانعش شد . بغضی که سعی میکرد فرو بدهد . گفتم : " الهی من قربون همه صداقت و پاکیت بروم . این را که من می دانم و می فهمم ."  سرش را تکان داد و گفت : " می دانم اما  آن کسی که باید بفهمد نفهمید ."  با تردید گفتم : " محسن را می گویی ؟! " فقط سرش را به علامت تایید تکان داد . گفتم : " خب وقتی محسن همه صداقت و همه احساست را نفهمید چه ارزشی دارد که برای  نفهمیدنش غصه بخوری و ناراحت باشی . میدانی محسن بی لیاقت بود . لیاقت  احساس پاک تو را  نداشت . " و بدون اینکه مهلت هر حرف زدنی را به او بدهم پرسیدم : " محسن از زندگیت کنار رفت ؟"  به جای جواب بغضش ترکید و شروع به گریه کرد . بطرفش رفتم اشکهایش را پاک کردم و گفتم : "خودت اینطور خواستی ؟ " گفت : "  ظاهرا با هم تصمیم گرفتیم اما او بیشتر راغب بود . چون فکر می کرد من و او به درد زندگی مشترک نمی خوریم . " گفتم : " خب اینکه ناراحتی ندارد . شاید راست گفته است . " گفت : آخر چرا بعد از دوسال باید به این نتیجه برسد ! توی این دو سال این باور را داده بود که ما برای هم هستیم . برای هم ."

از نحوه حرف زدن حبیبه گیج شده بودم گفتم : "  من که نمی فهمم پس چرا به این نتیجه رسید ؟ " آهی کشید و گفت : "  به خاطر اینکه در این مدت دو سال متانت و وقارم را کم نکردم . چون در این دوسال او رفتارهایی را از من می خواست که به دلیل تربیت خاص خانوادگیم نمی توانستم از خودم بروز بدهم . محسن دو سال با من بود اما بعدها فهمیدم فقط دلش یک رابطه نامتعارف را می خواست . و درست زمانی این را فهمیدم که دلم به دلش گره خورده بود و نسبت به او احساس داشتم ."  ابروهایم را در هم کردم و گفتم :"  اولا اینکه محسن بیخود کرده است که از تو چنین انتظاراتی را داشته است . ثانیا تو چطور توی این مدت دو سال نتوانستی این را بفهمی ؟ ضمن اینکه من بارها به تو گفته بودم اصل رابطه تو با محسن اشتباه محض بود حبیبه اشتباه ."

حبیبه مکثی کرد و بعد گفت : " تو که میدانی رابطه ما رابطه دوستی نبود رابطه کاری بود . بعدشم اینکه او توی هیچ کدام از رفتارهایش این تمایلش را نشان نداد . چطور باید می فهمیدم تا تکلیفم را از همان ابتدا با او روشن کنم . ؟ "گفتم : " اما بنظر من الان هم اتفاق مهمی نیفتاده است . تو اگر بخواهی می توانی اورا فراموش کنی . یقین دارم که می توانی . " با صدایی لرزان گفت : "نمی توانم  باور کن نمی توانم . من که می دانستم فراموش کردن محسن برایش مثل آب خوردن است اصرار کردم و گفتم : " چرا می توانی "  اما حبیبه که انگار از این حرف من عصبانی شده بود با صدایی بلند گفت : " بابا می گویم  نمی توانم چرا نمی فهمی ؟ " و بعد ببا همان لحن عصبانی ادامه داد : " البته کاملا طبیعی است که نتوانی  من را درک کنی و حرفهایم را بفهمی چون هیچ وقت احساس من را نداشتی . تو یک آدم بی احساسی " . دستش را در دستم گرفتم و در حالیکه روی صورتم میگذاشتم گفتم : من احساست را می فهمم . با همه گوشت و پوست و خونم درک می کنم فقط از تو می خواهم کمی واقع بین باشی همین . " دستش را به سرعت از روی صورتم کشید و با چهره ایی برافروخته گفت : " همیشه از این می ترسیدم که دلم نمی خواست با تو حرف بزنم . تاز این که نصیحتم کنی تو همیشه آدم را نصیحت می کنی . اما من به نصیحت های تو نیازی ندارم . تو چی فکر کردی نیلوفر ؟ فکر کردی از همه عاقل تری ؟ عقلت را برای خودت نگه دار . من به حرفهایت احتیاجی ندارم " و وقتی خواست از سرجایش بلند بشود و اتاق را ترک کند جلویش را گرفتم و در حالیکه از حرفهایش فوق العاده رنجیده بودم با صدایی که برآشفتگی ام را نشان می داد و تقریبا بلند بود گفتم : " حبیبه تو فکر کردی فقط خودت سرشار از احساسی ؟ فکر کردی تو فقط می توانی عاشق باشی ؟ اینکه این تجربه را تو فقط داشتی و منی که در کنارت نشستم  و بقول تو خالی از احساسم تا حالا تجربه تو را نداشتم ؟ میدانی  من برای دوستانم خیلی مایه می گذارم و حرف می زنم اما نصیحت نمی کنم . من آنقدر دوستانم را دوست دارم که از تجربه هایم برایشان حرف می زنم . از چیزهایی که توی زندگی واقعی ام اتفاق افتاده است برایشان می گویم و این ها اسمش  نصیحت نیست . حبیبه  بر خلاف آن چیزی که  تو فکر می کنی  من هم احساس دارم ، عاطفه دارم ، دل دارم . گاهی وقتها احساسم با همه توانش بر عقلم چیره شده است . خیلی وقتها . لحظه های بدتر از تو را داشتم اما فرقم با تو و امثال تو این است که توانستم با خودم کار بیایم نه اینکه فقط غصه بخورم . من همیشه به  همه وقایع گذشته بعنوان تجربه ایی که می توانم از آن درس بگیرم نگاه کردم . همین "  و بعد سکوت کردم . به حبیبه  و چادرش که بین هوا و زمین توی دستش مانده بود نگاه کردم حبیبه زل زده بود توی چشمانم . و بهت زده من را نگاه می کرد انگار از من انتظار شنیدن این حرف ها را نداشت .  از سر راهش کنار رفتم و گفتم : " حالا می توانی بروی ."  حبیبه بدون اینکه حرفی بزند چادرش را سر کرد  و بطرف در رفت اما  قبل از اینکه از اتاق  خارج بشود بطرفم برگشت و گفت : حالا یعنی من باید چکار کنم ؟ حرفی نزدم . دلم نمی خواست دیگر به هیچ صفتی متهم بشوم . گفت : "بخدا سوالم  جدی بود . من از همه حرف هایی که به تو زدم معذرت می خواهم من آمده بودم تا راه به من نشان بدهی . آمده بودم تا آرامم کنی ."  حرف هایش را باور کردم برای همین آهی کشیدم  و گفتم : "حبیبه همه چیز بستگی به خودت دارد . اینکه سعی کنی جایگزین خوبی برایش پیدا کنی . اینکه خودت و فقط خودت بخواهی او را از فکر و ذهنت حذف کنی . اگر فقط به فرصت های گذشته یی که از دستت رفته فکر کنی فرصت های خوب آینده را از هم از دست می دهی . بعقیده من آدم اگر بخواهد و اراده کند می تواند هر چیزی را که بخواهد فراموش کند یا بیاد داشته باشد . "حبیبه گفت : نمی دانم شاید حق با تو باشد . به حرفهایت فکر می کنم جدی فکر می کنم "و بعد گویی انگار تازه متوجه اطرافش شده باشد گفت : "راستی جریان این دار قالی چیه ؟ "گفتم : "هیچی  یادگار عمه خاتون است ." گفت : "حالا چرا از بین این همه اتاق  اینجا را برای حرف زدن انتخاب کردی ؟ "  گفتم : "برای اینکه می دانستم دقیقا حرف هایی  را می خواهی بزنی که یک زمانی من با عمه خاتون همین جا روی دارقالی زده بودم ." لبخندی زد و گفت : "خب حالا بعضی  هایش را به من هم بگو . " دستم را روی شانه هاش زدم و گفتم : "تو مگر نمی خواستی بروی دارد دیرت می شود ." در اتاق را باز کرد به آسمان نیمه تاریک نگاهی کرد و گفت :" راست می گوی الان حتما مادرم کلی نگرانم شده است . "این ر  ا  گفت و از اتاق  بیرو ن رفت .

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۳
تگ ها : عمه خاتون