اعتراف

مشکلات ذیل را اعتراف می کنم :

-دو تا بچه دارم و  روزبروز شاهد بزرگ شدن آن ها هستم . و حس میکنم  که با بزرگ شدنشان مسئولیت مادری من سنگین  تر می شود .

- همسر مردی  هستم  که تمام علاقه و عشقش پژوهش و پژوهش است و هروقت از سرکارش به خانه می آید یک کوه مقاله اورده تا ادیت کند و بنویسد و بنویسد و  بعدش تازه برود سراغ تز دکتریش ! و من  باید بعنوان هم سر درکش کنم و این فرصت را به او بدهم  تا به علاقه اش بپردازد چون دوستش دارم  .

- کارمند یک شعبه ای  هستم  با مسئولیتی سنگین . مافوقم  از من  انتظار دارد  انر‍زی مفیدم را برای کارم  بگذارم  و من  اینقدر وجدان دارم  که نخواهم  دلمشغولی های بچه ها را به محیط کارم  منتقل کنم  و انجا فقط کارمند بانک باشم  .. صبح با همه خستگی که از بیخوابی شب گذشته داارم  سروقت بروم سرکار و عصر هم وقتی کارم  تمام شد برگردم  . و تازه وقتی به خانه برمی گردم  خستگی کارم  را فراموش کنم  !!!

-گاهی  دلم  از بعضی چیزها و آدم ها می گیره  و دلم  میخواهد  با کسی دردل کنم  همسرم  را دارم  و لی آنقدر خودخواه نیستم  که ذهن اورا با حرفهای کاری خسته کنم  و میریزم  توی خودم  .

- بعضی وقت ها پر م از نوشتن . پرم  از حرف . دلم  میخواهد حرفهایی از سردلتنگی فقط بنویسم  همان لحظه ، اما بچه ها مانعم  میشوند و وجدانم  اجازه نمیدهد حالا که از سرکار آمدم  خانه بقیه وقتم  را هم بغیر از بچه ها پرکنم  !

- یک دوست دوست داشتنی دارم که میدانم  مشکل دارد . و دلم  غش میرود که به او کمک کنم  اما از من  خواهش نمی کند چرایش را نمیدانم  و همین اذیتم  می کند . روزبروز میفهمم  غمش را اما کاری از دستم  برنمی آید .

- یک پسر تقریبا 5ساله دارم   و وقتی نگاهش  میکنم  غصه ب می خورم  که چقدر کار دارم  تا برایش انجام بدهم  . چقدر وقت باید صرفش کنم   تا بشود یک مردی که به بودنش افتخار کنم  .

- یک دختر تقریبا 5ساله دارم  و همه ذهنم  را اشغال بکنه . غصه می خورم  برای فردایش ، برای آینده اش ، برای چطوری بزرگ شدنش . در چه محیط اجتماعی بزرگ شدنش .

-یک غمی دارم  بزرگ بزرگ که .....فقط خودم  و خدایم  می دانند و تنمی توانم  ازش حرف بزنم  !

- دلم  می خواهد یک دل سیر با همسرم  - دو نفری - به گشت و گذار بپردازیم  فارغ از هم و غم زندگی بریم پارک ، بریم  سینما ، بریم  گردش اما متوجه می شوم  که من مادرم  آن هم مادر دو تا بچه بدون آن ها نمی تونیم  دونفری لذت ببریم  از زندگی .....

با اینکه اعتراف میکنم همه این  مشکلات را دارم اما بازهم احساس خوشبختی میکنم . اینکه مادرم . اینکه همسرم . اینکه کارمندم و می توانم گره ایی از کاری باز کنم . اینکه دوست دوستی هستم که غصه اش را میخورم . اینکه  خدایی دارم که خصوصی ترین مسائلم را هم می داند و راز دار است . اینکه پسر و دختری دارم که نگرانش باشم .

خدا را شکر من خوشبختم

 

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳