عمه خاتون

پاییز که می شد عمه خاتون فرش را از توی ایوان جمع می کرد . دیگر نشستن توی ایوان صفایی نداشت چون  هوا کمی خنک می شد و هر چقدر هم شعله سماور را زیاد می کردی فایده ایی نداشت . البته  من بساطی که عمه خاتون توی ایوان پهن می کرد را خیلی دوست داشتم منظره قشنگی به حیاط می داد . هر وقت از بیرون داخل خانه میشدی تماشای آن برایم لذت بخش بود اما این روزها دیگر از آن صفا خبری نبود . ایوان که خالی از فرش بود انگار زندگی جریان نداشت .  عادت کرده بودم به بساط سماور و چایی و مسقطی های عمه خاتون وسط ایوان .  

پاییز یک تفاوت دیگری هم در منظره خانه ایجاد کرده بود .  بر گ  های درخت  های کنار باغچه  توی حیاط پر  میشد و وقتی از رویش رد می شدیم چنان خش  خشی  میکرد که انگار چه خبر شده است . دوست داشتم با سرو صدای بیشتری از رویشان رد بشوم و این صدای خش خش آن ها را بیشتر می کرد . آن روز هم که وارد خانه شدم حیاط پر بود از برگ های زرد و نارنجی . ترجیح دادم از رویشان رد بشوم . و با چنان سرو صدایی این کار را کردم  که این سرو صدا مادر و عمه خاتون را به حیاط کشاند . مادر من را که در آن حالت دید . با د لخوری گفت : چکار می کنی دختر ؟!  گفتم : "هیچی روی برگ ها راه می روم ". باز هم با همان حالت ادامه داد : این را که دارم می بینم منظورم این است که مگر بچه شدی کار من را زیاد می کنی فکر کردم گربه است . این را گفت و به اتاق رفت . از اینکه با گربه مقایسه شده بودم جا خوردم . رو به عمه خاتون کردم و گفتم : خب گربه یک میو میو می کند من که نکردم . عمه خاتون از این حرفم خنده اش گرفت  . گفت : خب راست میگوید این چه کاری است بیچاره کل حیاط را باید جارو کند .

گفتم : مگر من برگ ها  را ریختم ؟ فقط خردشان کردم . و بعد پشت سرم را نگاه کردم . حق با مادر بود وضع حیاط را بدجور به هم ریخته بودم . رو به عمه خاتون گفتم : مادر انقدر از کارم عصبانی بود که اصلا نپرسید چطوری آمدم تو ؟ عمه خاتون گفت : مگر کلید نداشتی ؟ گفتم : نه بابا . در حیاط باز بود . عمه خاتون در حالیکه داشت وارد اتاق می شد گفت : حتما ملوک خانم در خانه را باز گذاشته است . دنبالش رفتم و گفتم : برای چی آمده بود ؟ مادر که انگار از توی اشپزخانه حرف های ما را شنیده بود به جای عمه خاتون جواب داد : مگر بار اولش است . ؟ملوک خانم تقریبا همیشه اینجاست .

لباس هایم را عوض کردم . دوباره برگشتم پیش عمه خاتون و گفتم : دوباره ملوک خانم از خانواده شوهرش گله می کرد ؟ عمه خاتون سرش را تکان داد و گفت : گلایه های بیخودی . هر چقدر هم باهاش حرف می زنیم فایده ندارد که ندارد . مادر هم به جمع ما پیوست و گفت : "اما  مادر شوهرش بیش از حد توی زندگیشان دخالت می کند . بی انصافی هم نباید بکنیم . مدام در حال نیش زدن به این زن است ."  عمه خاتون ابروهایش را بالا برد و گفت : " اگر نیش می زند حتما نیشی هم می شنود . مگر نشنیدی  که می گویند جواب های ، هوی است . ؟! خب حتما ملوک خانم احترام او را ندارد . مادر شوهره هم تلافی می کند . هر چند کارش درست نیست .   "   . مادر گفت : پس چرا مادر شوهر من به من نیش نمی زد .؟"  اینبار من گفتم : " برای اینکه شما همیشه باهاش خوب بودید از گل بالاتر به او نگفتید " . مادر با تعجب نگاهم کرد و گفت : تو که تا حالا مادر آقاجونت را ندیدی از کجا میدانی ؟ " خودم را جمع و جور کردم و گفتم " آخر من شمار ا می شناسم " عمه خاتون لبخندی زد و گفت : " نیلوفر هیچ وقت کم نمی آورد . اما حق با اوست تو هم همیشه احترامش را داشتی . خب احترام ، احترام می آورد . " و بعد مکثی کرد  و دوباره ادامه داد : "   مادر با هزارتا مصیبت پسرش را بزرگ می کند و وقتی برایش زن می گیرد انتظاراتی دارد . دلش می خواهد عروسش احترامش را نگه دارد . انتظار بیجایی نیست که . هست ؟" این سوال را انگار از مادر پرسید . مادر هم جواب داد : " نه نیست . اما اگر هر کدام شرایط طرف مقابل را درک کنیم بیشتر مشکلات حل می شود . . " عمه خاتون گفت : " و البته اگر سعی کنیم خانواده همسرمان را تقریبا مثل خانواده خودمان بپذیریم و دوست داشته باشیم باز هم بیشتر مشکلات حل می شود . وقتی همسرمان را پذیرفتیم و دوستش داریم پس پذیرش و دوست داشتن خانواده او که دیگر مشکلی نیست تازه راحت تر هم هست . "

من که توی این حرف زدن های مادر و عمه خاتون شنونده بودم و فقط هی سرم را از مادر به عمه خاتون و از عمه خاتون به طرف مادر تکان می دادم اینبار گفتم : " مشکل ما بعضی خانم ها این است که فقط می خواهیم از طرف شوهرمان درک بشویم . خودمان و خانواده  مان از طرف شوهر پذیرفته بشویم . این درک را نداریم که قبل از اینکه او همسر ما بشود خانواده ایی داشته به نام مادر ، خواهر و ....اگر این را درک کنیم اصلا با خانواده شوهر مشکل نداریم " حرفم که تمام شد سکوت سنگینی  بین ما حاکم شده بود . مادر سکوت را شکست و رو به من گفت : همچی حرف میزنی که انگار تجربه چند تا زندگی را داشتی " خجالت کشیدم و سرم را پایین انداختم . عمه خاتون که متوجه شرمم شده بود گفت : " نیلوفر اگر ازدواج کند شوهرش را خوشبخت می کند . خانواده شوهرش را هم همینطور " بیشتر خجالت کشیدم . سرخی صورتم را حس می کردم . عمه خاتون نزدیک شدو دستی روی گونه ام کشید و گفت : " خجالت نکش . بالاخره نصیبت می شود . " و بعد آهی کشید و گفت : " خدا کند فقط من باشم و آن روز را ببینم " .   صحبت از ملوک خانم و خانواده شوهرش کشیده شده بود به من واقعا بعضی وقتها بعضی بحث ها چقدر جالب می شود . انگار من آن روز از بحثشان خیلی هم بدم نیامده بود . یادش بخیر  

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٠
تگ ها : عمه خاتون