پراکنده از گوشه و کنار (7)

در کنار خانه و خانواده  نشسته بودیم . تلویزیون نمی دانم مشغول پخش چه فیلم یا سریالی بود که فقط متوجه شدم مرد خانه فوت کرده است و همسرش مشغول درددل کردن با جنازه اش است .و بدجور ضجه می زند .  نمی دانم چرا یک دفعه بغض گلویم را گرفت رو به آقای همسر کردم و با همان احساس گریه گفتم ( وابستگی شدید من به آقای همسر زبانزد خاص و عام است )   : همیشه از خدا خواستم این لحظه را برای من نیاورد اینکه تو نباشی و من شاهد نبودن تو باشم . خیلی برایم سخت است . و بعد از او پرسیدم : تو چی ؟ تو هم احساس من را داری ؟ جوابم را نداد . دوباره پرسیدم : اگر من بمیرم  تو دوباره ازدواج می کنی ؟ نیم نگاهی به من کرد و گفت : ها ؟ نه بابا من حوصله ندارم !!! از این جوابش بغضم را خوردم . جوابش تکان دهنده بود ! گفتم : بی احساس . هر چند جوابش را می دانم چشمک

*******

سارا و سپهر در گوشه ایی مشغول مناظره و صحبت بودند . بیشتر اوقات سر موضوعات مختلف با هم بحث می کنند . بحث آن روزشان هم سر کلمه " مردم " بود . سپهر می گفت : "مردم " یعنی اینکه فقط مردها و نه زن ها . و سارا اصرار داشت که نه " مردم " یعنی هم مردها و هم زن ها . " مرد "ش یعنی مردها . "دم"ش یعنی زن ها . و آخر هم سر همین موضوع یک دعوای جانانه ایی با هم کردند و هیچ کدام حرف آن یکی را قبول نداشت . در این جور مواقع هیچ وقت وارد بحثشان نمی شوم . چون بالاخره به تفاهم می رسند و بالاخره هم رسیدند که هر کسی نظر خودش را داشته باشد بهتر است .

*******

به دلیل  وارد شدن یک فرد در زندگیم که کاملا ناخواسته بود و رفتارهای ناشایستی داشت مدتی در رنج و عذاب بودم . نه توان بیرون کردنش را داشتم و نه توان با او بودن . افکار عجیب و غریبی داشت و احساس می کردم ذهنش خیلی سالم نیست . بالاجبار مدتی تحملش کردم . و بعد در یک اقدام انقلابی هم ترکش کردم . با خودم فکر می کردم که چرا باید یک فردی که هیچ چیزی برای ارائه کردن به من ندارد و یا اینکه من نمی توانم برای  آن ، فرد  مثمر ثمری باشم بعنوان دوست حفظ کنم .  ماندنش فایده ای نداشت اما نمی توانم بگویم که هیچ درسی از او نگرفتم . تجربه خوبی بود . درس های خوبی از او گرفتم که اگر اغراق نکنم می توانم بگویم برای زندگی شخصی ام مفید است . فهمیدم خدا هیچ فردی را بی حکمت سرراه آدم قرار نمی دهد . از بدترین و شررورترین آدم ها هم می شود درس گرفت -اگر بخواهی و اگر بتوانی . - البته او خیلی هم آدم بدی نبود . شرور هم نبود شاید ما به درد هم نمی خوردیم - خوشحالم به خاطر این تجربه مهم !

********

وقتی به این شعر و صدای خواننده اش گوش می کنم آرامش پیدا می کنم :

همه چی آرومه تو به من دل بستی    این چقدر خوبه که تو کنارم هستی

همه چی ارومه غصه ها خوابیدند     شک نداری دیگه تو به احساس  من

تشنه چشماتم منو سیرابم کن       منو با لالایی دوباره خوابم کن

بگو این اارمش تا ابد پابرجاست

همه چی ارومه من چقدر خوشحالم     پیشم هستی حالا به خودم می بالم .

+ خیلی سعی کردم متن آهنگش را دانلود کنم نتوانستم ..

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳٠