قضاوت

عمه خاتون

بر خلاف هر سال ، امسال گرما زودتر از همیشه خودش را نشان داده بود . وقتی می خواستم از مدرسه برگردم اوج گرما بود . عرق از سرو روی آدم سرازیر می شد . دلم می خواست هر چه زودتر راه مدرسه تا خانه کم می شد و من می رفتم روبروی پنکه توی ایوان می نشستم و از آن خاکشیرهای مخصوص مادر که تویش چند تا یخ بود بخورم . آخ که  چقدر توی آن هوا خاکشیر می چسبید .  هنوز  مزه آن توی دهانم است . یادش بخیر .

بالاخره به خانه رسیدم . مثل همیشه عمه خاتون و مادر توی ایوان نشسته بودند . اینبار بتول خانم و دخترش هم به جمع آن ها پیوسته بودند . سلام کردم و خواستم داخل اتاق بروم که مادر من را خطاب قرار داد و گقت : پارچ خاکشیر توی یخچال است بردار بخور . آخ که بیصبرانه منتظر شنیدن این جمله بودم .

بعد از اینکه لباسهایم را عوض کردم و دست و رویم را شستم . پارچ خاکشیر را از توی یخچال برداشتم و آن را توی لیوان ریختم و همش را یک جا  سرکشیدم و بعد رفتم توی حیاط   . بتول خانم و دخترش هنوز آنجا بودند . بتول خانم همسایه روبرویی ما بود که بیشتر بعدازظهرها به هوای عمه خاتون به خانه ما می آمد تا هم وقتش بگذرد و هم درددلی با مادر و عمه خاتون بکند .  خیلی دلم می خواست روبروی پنکه بنشینم تا باد بهم بخورد اما بتول خانم درست روبروی آن نشسته بود و من خجالت می کشیدم تا بغلش بنشینم . مادر که متوجه تردید من توی نشستن شده بود گفت : چرا نمی نشینی ؟ در همین حین بتول خانم یک مقدار خودش را جابه جا کرد و رو به من گفت : بیا دخترم . بیا اینجا بنشین تا کمی خنک بشوی . با حجب و حیای دخترانه ام گفتم : نه .

اما بتول خانم دستم را گرفت و گفت : بنشین . و بعد از لحظه ایی به  صورتم خیره شد و گفت : لپات هم که گل انداخته .معلوم است حسابی گرمت شده است .  بیشتر خجالت کشیدم . این چهره همیشگی تابستانی من بود . کنارش نشستم . در حقیقت روبروی پنکه قرار گرفتم . عمه خاتون بشقاب میوه را جلویم گذاشت و گفت : بخور عزیزم تا حالت جا بیاید .خیلی هم نزدیک پنکه نباش . ممکن است سرما بخوری .به احترام عمه خاتون کمی از پنکه فاصله گرفتم . مادرکه مشغول اب تراش کردن خیار بود رو به من  گفت : چه خبر از مدرسه نیلوفر جان ؟ سرم را تکان دادم و گفتم : هیچی . امروز خیلی خوب نبود . عمه خاتون پرسید : چرا ؟ گفتم : می خواستند مبصر کلاس را تعیین کنند و من انتخاب نشدم . عمه خاتون گفت : به خاطر این خوب نبود ؟ .  خب انتخاب نشدی دیگر . گفتم : اخر ملاکشان خیلی منطقی نبود . و بعد بدون اینکه منتظر هر پرسش دیگری باشم گفتم : خانم ادیبی عقیده اش این بود که یک مبصر باید پررو باشد . باید جسور باشد . باید رند باشد . عقیده داشت که حجب و حیا به درد یک مبصر کلاس نمی خورد . اعتقاد داشت که من از پس بچه ها بر نمی آیم و حریفشان نمی شوم . چون زیادی محجوبم . چون نجیبم . و کسی را انتخاب کرد که بقول خودش بنا به ظاهر فیزیکی اش توان رویارویی با بچه های شیطان را دارد و می تواند آن ها را کنترل کند . عمه خاتون گفت : نظر خودت چیه ؟ گفتم : خانم ادیبی فقط از روی ظاهر قضاوت کرد . او تا به حال توان من را در آن موقعیت ندیده بود .بتول خانم که تا آن لحظه ساکت بود گفت : عجب آدم های بی انصافی پیدا می شوند . بنظر من که تو خیلی هم بدرد مبصری می خوردی . مادر رو به بتول خانم گفت : بهتر . آن وقت دخترم همش باید حرص بچه های مردم را می خورد . مسئولیت کمی که نیست . من هم که از حمایت هایشان خوشم آمده بود گفتم : من اصلا ناراحت نیستم که چرا مبصر نشدم . من از قضاوتهای بی مورد خانم ادیبی ناراحتم . آخر  قضاوتش ظاهری بود . آدم ها خیلی ظاهر بین شدند از دست خودم عصبانیم که چرا برایش توضیح ندادم که من آنطوری که او فکر می کند نیستم .

عمه خاتون اما گفت : حالا یک قضاوت مثلا غیر منصفانه خانم ادیبی باعث شد فکر کنی که آدم ها ظاهر بینند ؟ اگر واقعا در موردت قضاوت بیجا کرده باشد به زودی متوجه می شود .  حالا می خواهی مدام غصه بخوری که چرا خانم ادیبی در موردت بد قضاوت کرد ؟ یا اینکه چرا بدون اینکه امتحانت کند در موردت تصمیم گرفت ؟ اینها مهم نیست .ما که وظیفه نداریم مدام خودمان را به دیگران ثابت کنیم . خودشان عقل دارند . تو باید به این فکر کنی که راه و روشی را در زندگیت داری چه راه و روشی است . و چقدر تو را به مسیری سوق می دهد که خدا پسندانه است حالا یا به مذاق آدم ها خوش می آید یا نه . این را که گفت دیگر سکوت کرد . حرفهایش مثل همیشه آرامم کرد . جوابی نداشتم که به او بدهم .برای همین سکوت کردم و به آسمان خیره شدم  هوا کم کم داشت تاریک می شد . بتول خانم هم که متوجه تاریکی هوا شده بود در حالیکه چادرش را سرش می کرد . دست دخترش را گرفت و گفت : من باید بروم دارد دیرم می شود و بعد از همه خداحافظی کرد و رفت . 

 

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٩
تگ ها : عمه خاتون