پراکنده از گوشه و کنار (4 )

١- یک مدتی است با خودم فکر می کنم که چرا اکثر اوقات کارمندهای دولت منتظر دریافت های کلان هستند و اگر در طول ماه دریافتی هایشان فوق العاده باشد باز هم منتظر دریافت هستند.  چرا ؟ تازه بعضی ها - مثل برخی کارمندهای بعضی قسمت های ما که کار روزمره هایشان را با کلی منت انجام می دهند که چون به ما ارتقا نمی دهند پس انگیزه ایی برای کار کردن نداریم - برای ذره دره کار کردن هایشان منتظر دریافت وجه هستند . این انگیزه هم تازه باب شده است . کسی هم نیست به آن ها بگوید بعضی کارها انجام وظیفه است منتی نیست . 

2- امروز با یک بنده خدایی - که خیلی علاقه ایی به گفتن عنوان و نامش ندارم - گفتگویی داشتم . آنقدر مابین حرفهایش " منم منم " کرد که سرم درد گرفت . این  که اگر بخواهم قدرت  جابه جایی فلان فرد را دارم . اگر بخواهم .... می توانم . اگر بخواهم ... اگر بخواهم ....با یادآوری حرف هایش سرم دوباره درد می گیرد . تازه متوجه شدم که در نظر ایشان فردی که دلسوزانه و خالصانه و عاشقانه کار می کند با فردی که از زیر کار در می رود و کاملا بی نظم است فرقی ندارد . ضمن این که در نظر ایشان یک فرد نابلد اما پدر سوخته از یک فرد کاربلد اما شرافتمند بهتر و موفق تر است . حالا فرض کنید صاحب این سخنان یک فردی باشد که قرار است مدیر یک رده بالا بشود . واقعا چه اتفاقی با این ذهنیت ایشان می افتد !!!

3- کار ما پدر و مادرها هم بعضی وقت ها شاهکار است چند روز پیش که به همراه سارا مشغول قدم زدن توی خیابان بودیم . سارا اشغال خوراکیش را به من داد تا دور بیندازم من هم بی توجه آشغال را کنار خیابان دور انداختم که یک دفعه سارا با دلخوری گفت : ای بی ادب . از حرفش تعجب کردم گفتم : چرا ؟ گفت : آخر ادم آشغالش را توی خیابان می ریزد ؟ راست می گفت . خودم به سارا و سپهر گفته بودم آشغالشان را همیشه توی سطل بریزند !!!

4- بتازگی اصطلاحی را توی حرفهایم برای سارا و سپهر خیلی به کار می برم این که " مثل برق این کار را انجام بده " اما یک بار سپهر در جوابم گفت : نگو مثل برق ، برق خطرناکه . بگو مثل آدم !!!

5- امروز وقتی از سر کار به خانه بر می گشتم آنقدر ذهنم درگیر و خسته بود که اصلا متوجه نشدم به جای پیاده رو در حال گذر از خیابان هستم اگر بوق ممتد یک اتوبوس و لطف خدا نبود الان اینجا نبودم ! تازه وقتی به خانه رسیدم باز هم آنقدر خسته بودم که متوجه حضور آقای همسر که کمی زودتر از من رسیده بود نشدم . اما خدا خیرش بدهد مثل همیشه با حرفهایش چنان آرامم کرد که از این رو به آن رو شدم . وجود و حضور اقای همسر هم برای ما نعمتی است ها .خدا حفظش کند     

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۱