یک روز خوب پاییزی

عمه خاتون

مسیر بین مدرسه تا خانه در راه برگشتم کوچه باریکی بود که سرش درخت های زیادی قرار داشت  . این مسیر در فصل پاییز بسیار دیدنی می شد مخصوصا این که برگ های خشک پاییزی روی لبه دیوارها و زمین پر می شدو این  منظره آن جا را بسیار دیدنی می کرد  . این روزها بیشتر دوست داشتم تنهایی این مسیر را طی کنم برای همین دیگر منتظر غزاله و مریم -دختر همسایه روبرویی که جدید آمده بود - نمی شدم .آن روز وقتی از مدرسه تعطیل شدم بر خلاف انتظارم  عمه خاتون را دیدم که توی کوچه روبرویی منتظر ایستاده بود .هم تعجب کرده بودم و هم خوشحال شده بودم .   به کنارش رفتم و گفتم : این جا چه کار می کنید ؟لبخندی زد و گفت : آمدم کمی با هم قدم بزنیم . مسیر را طی کردیم . عمه خاتون هم مانند من از دیدن مناظر آن کوچه مسیر به وجد آمده بود چون گفت : چقدر این جا زیباست . سرم را به علامت تایید تکان دادم و گفتم : حرف ندارد . و مدتی در سکوت به مسیر ادامه داد یم . سر راهمان برگ ها زیادی روی زمین ریخته شده بود . من توی راه سعی می کردم تا پاهایم را روی برگ ها نگذارم چون نه تنها از صدایشان لذت نمی بردم بلکه ناراحت هم می شدم . فکر می کردم این صدای خش خش صدای جیغ برگ هاست و برای همین دلم نمی آمد تا پا روی آن ها بگذارم   . این احساسم را که با عمه خاتون در میان گذاشتم گفت : چقدر احساسی فکر  می کنی ؟! گفتم : نه این حس واقعی من است . عمه خاتون گفت : هر چی هست  حس قشنگی است .

برای مدتی سکوت بین ما حکمفرما بود . سکوت را شکستم و به عمه خاتون گفتم : عمه خاتون به نظر شما چرا آدم ها نمی توانند پیشرفت مثبت یک فرد را ببینند و سعی می کنند با رفتار و حرکاتشان طرف مقابل را آزار بدهند ؟ عمه خاتون گفت :  اتفاقی برایت افتاده است که بی مقدمه این سوال را پرسیدی ؟ گفتم : اتفاق خاصی که نه .می دانید  این سوال مدتها ست که ذهنم را به خودش مشغول کرده اما تا به حال برایش جوابی پیدا نکردم . عمه خاتون نگاهی به من کرد و گفت : جوابش طولانی است و زیاد میشود  در موردش بحث کرد . بهتر است سوالت را با یک خاطره از دوران گذشته جواب بدهم .

وقتی تازه با عمو عارف ازدواج کرده بودم هم من کم سن وسال  بودم و هم عمو عارف بنابراین نه  خانه ایی داشتیم و نه اینکه عمو عارف کار درست و حسابی داشت . مجبور شده بودیم چند سال اول زندگیمان را توی زیرزمین خانه پدری عمو عارف که خیلی هم کوچک و تاریک بود به سر ببریم  . یادم است هروقت همسایه ها و یا فامیل به خانه مان می آمدند کلی به حالم غصه می خوردند و برایم دلسوزی می کردند . تقریبا بیشتر روزها خانه ما پر از حضور همسایه و فامیل بود . آن موقع ها  فکر می کردم این آمد و شدها واقعا از سر محبت و دلسوزی است . و خوشحال بودم که تنها نیستم . کم کم که روزها و ماه ها و سال ها گذشت کار و اوضاع عمو عارف روبراه شد و ما توانستیم یک خانه نسبتا خوب در یک منطقه نسبتا خوب توی کاشان بخریم . هنوز چند روزی از جابه جا شدنمان توی آن خانه نگذشته بودم که احساس کردم رفتار فامیل و همسایه های قبلی با من تغییر کرده است  . دیگر مثل قبل به دیدنم نمی آمدند .جواب سلامم را به اکراه می دادند .  در جمع هایشان که حضور داشتم شروع به پچ پچ می کردند . و خلاصه این که رفتارهایشان زمین تا آسمان نسبت به قبل فرق کرده بود .اوایل دلیل این تغییر رفتارها را نمی دانستم اما بعدها متوجه شدم که از خانه خریدن من دلخور شدند  اینکه چرا شرایط زندگی من کمی بهتر از آن ها و یا مثل آن ها شده است . 

به عمه خاتون نگاه کردم در حین تعریف از گذشته ها اشک توی چشمانش جمع شده بود . گفتم : خب بعد چی شد ؟ عمه خاتون گفت : هیچی این رفتارها ادامه داشت من هم صبر کرد م تا این که زمان باعث شد که  رفتارهایشان تعدیل بشود  . و بعد آهی کشید و گفت : ادم ها همین گونه اند طاقت دیدن خوشی و شادکامی و سعادت دیگری را ندارند اما اگر طرف توی بدبختی بیفتد تا صبح با او همدردی می کنند .  و بعد نگاهی به من کرد و گفت : حالا جواب سوالت را گرفتی ؟ گفتم : نه . خوب من می گویم چرا باید اینطوری باشد . خوشی و شادکامی و سعادت دیگری چرا باید باعث غصه  خوردن من بشود ؟ چرا نباید از شادی دیگری شاد بشوم و لذت ببرم . عمه خاتون گفت : خب این خصوصیت این دنیا  و آدم های این دنیا است . مثل خیلی از خصایص بد دیگری که نباید باشد اما هست و روز به روز هم شایع تر می شود . ما که نمی توانیم ذهن و فکر آدم ها را تغییر بدهیم .

توی راه انقدر حرف زده بودیم که مسیر طولانی تر شده بود و ما مجبور شدیم کلی راه را برگردیم . آن روز یکی از بهترین خاطره های زندگی من بود . حالا که مدت ها از آن روزها می گذرد می بینم که رفتارهای آن روز همسایه ها .و فامیل روی عمه خاتون تاثیر منفی نگذاشته بود چون عمه خاتون کسی بود که حلال مشکلات و گرفتاری های همان فامیل و همسایه بود و در خوشی ها و شادی های همان آدم حضور داشت . واقعا که یادش بخیر

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٦
تگ ها : عمه خاتون