عمه خاتون

موقع اذان ظهر بود. صدای موذن مسجد محل بگوش میرسید.اقاجون توی اتاق بزرگه سجاده اش را پهن کرده بود و مشغول نماز خواندن بود . عمه خاتون هم تازه وضو گرفته بود و داشت سجاده اش را پهن میکرد.عمه خاتون همیشه این موقع به مسجد میرفت و نمازش را انجا میخواند ولی انروز خانه مانده بود .سجاده اش را که پهن کرد.چادرش را بسر گذاشت .اما از سر جایش بلند نشد .انگار بلند شدن برایش سخت بود .بطرفش رفتم و گفتم : عمه خاتون اتفاقی افتاده است ؟ لبخندی زد و گفت : نه ....گفتم :اما امروز مسجد هم نرفتید ...اهی کشید و گفت : پاهایم هنوز درد میکنند .قدرت راه رفتن ندارم .گفتم : اخر اصلا شما مراقب خودتان نیستید .نگاه مهربانانه ای به من کرد و گفت : نه دختر گلم ...سن که بالا میرود هزاران درد بسراغ ادم می اید.و بعد در حالیکه سعی میکرد با سختی از سر جایش بلند بشود .گفت : نمازت را نمیخوانی ؟ گفتم : حالا کو تا غروب افتاب ...وقت زیاد است .بدون اینکه نگاهی به من بکند گفت : اما نماز اول وقت یک لطف دیگری دارد .تا حالا  امتحان کردی ؟ گفتم : راستش را بخواهید نه ...چادرش را روی سر مرتب کرد و گفت : الان بهترین لحظه است برو وضویت را بگیر و بیا همینجا نمازت را بخوان .مطمین باش به چنان ارامشی میرسی که همیشه دلت میخواهد نمازهایت را اول وقت بخوانی .گفتم : الان که نمیتوانم .یک کار نیمه تما م دارم که مربوط به مدرسه ام است باید اول انرا انجام بدهم .گفت : میل خودت است .من اصراری نمیکنم .اما حتما انرا امتحان کن .این را گفت و در حالیکه ذکری را زیر لب زمزمه میکرد مشغول خواندن نماز شد .حرفهای عمه خاتون ان لحظه من را بفکر فرو برد .تازگیها بدلیل حجم درسها و کارهای روزانه ام نسبت به نمازهایم سستی میکردم .صبحها تا از خواب بیدار میشدم انقدر دیر بود و برای رفتن عجله داشتم که ابتدا کارهایم را انجام میدادم و بعد اگر فرصتی باقی میماند نماز صبحم را میخواندم .ظهر هم که ...وای اگر عمه خاتون میدانست گاهی اوقات نمازهای ظهرم قضا میشوند.....نماز شبم را هم که انقدر با خستگی میخواندم که اصلا احساسش نمیکردم .همیشه انجام کارهای روزانه ام را به نماز ترجیح داده بودم .حتی غذا خوردن هم در برنامه روزانه من ساعت بخصوصی داشت اما نماز هنوز جایگاه خودش را نداشت .اما من باید یک فکر اسای میکردم .تصمیم گرفتم توصیه عمه خاتون را عملی کنم .رفتم وضویم را گرفتم .سجاده ام کنار عمه خاتون پهن کردم .شروع بخواندن نماز کردم .نماز انروز من یکی از ارامش بخشترین نماز ی بود که تا حالا خوانده بودم .نمازم را که تمام کردم . عمه خاتون هم تازه نمازش را تمام کرده بود .نگاهش که به من افتاد  لبخندی از روی رضایت زد وگفت : قبول باشد .گفتم : قبول حق باشد .از راهنمای شما ممنون عمه خاتون .....لبخند همیشگی خودش را به لب اورد و چیزی نگفت .گفتم : عمه خاتون اگر یک تقاضایی از شما بکنم برایم انجام میدهید ؟ در حالیکه چادر نمازش را تا میزد گفت : بله ...حتما.گفتم : میشود از خدا بخواهید به من این توان و قدرت را بدهد که هیچ وقت در خواندن نمازهایم سستی نکنم .گفت : همه ما به این دعذا محتاجیم ...اما چشم .خودت هم باید از خدا بخواهی .گفتم : خیلی خواستم .اما نمیدانم چرا گاهی اوقات یادم میرود .مدتی سکوت کرد و بعد گفت : اگر با نماز مانوس باشی محال است که یادت برود .ما همیشه کارهای روزانه امان را بر نمازهایمان مقدم میدانیم .حتی گاهی ممکن است بخاطر انها از نما زخواندن هم بمانیم . در صورتیکه اگر ما نمازهایمان را قبل از انجام کارهای روزانه و مهمتر از انها بدانیم .هیچ گاه در بر خورد با انها با مشکل مواجه نخواهیم شد .و بعد ادامه داد : اگرچه نماز اول وقت فوق العاده ام مهمی است .اما نمازی که با ارامش و حضور قلب توام باشد مهمتر است .همیشه سعی کن تمام اعما و ذکرهای  نمازت را با طمانینه و ارامش بخوانی .تاثیری که از این طریق بر کارهایت میبینی عجیب و شگفت انگیز است .قطعا در اینصورت تما اضطرابها و فشارهای روزمره هم از بین خواهند رفت .این را گفت و از اتاق خارج شد .احساس رضایت میکردم . از اینکه توصیه عمه خاتون را انجام داده بودم از ته دل خوشحال بودم .همینطور از اینکه خداوند کسی مثل عمه خاتون را در زندگی من قرار داده بود بیشتر خوشحال بودم . دستهایم به حالت دعا بالا بردم و گفتم : خدایا ...شکرت ...بخاطر همه نعمتهای خوبی که به من دادی ممنونم .از اینکه هر صبح وشام لطفت را شامل حال من میکنی سپاسگزارم . به من این توفیق را بده که جز به رضایت تو از کارهایم به رضایت هیچ کس دیگری نیندیشم .به من کمک کن تا تنها برای تو کار کنم .اندیشه ام تنها تو باشی . ..امین ...

دستهایم را که پایین اوردم احساس میکردم ان پاسخ لازم را از خداوند و لطف خداوند دریافت کردم .

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱۱
تگ ها : عمه خاتون