عمه خاتون

شب های قدر هر سال من و غزاله همراه عمه خاتون به مسجد محل می رفتیم . مسجد محل خیلی به ما نزدیک بود . در واقع یک کوچه با خانه ما فاصله داشت و این شب ها مسجد انقدر شلوغ می شد که حد نداشت . اول شب بیشتر مردم به همراه امام جماعت نماز قضا می خواندند و از حدود ساعت 11شب اعمال شب قدر را انجام می دادند . گاهی وقتها بین دعا آنقدر خسته بودم که خوابم می برد . عمه خاتون همیشه به من می گفت تا بعدازظهر را استراحت کنم تا بتوانم از شب استفاده کنم . اما کو گوش شنوا ؟

از اعمال این شب ها دعای جوشن کبیر را خیلی دوست داشتم . ذکر صفات خدا ،آن هم در یک جا و به آن زیبایی خیلی به دلم می نشست . اگر نخواهم اغراق کنم . آن سال ها که تقریبا کوچک تر بودم بهره بهتری از این شب ها می بردم . چون واقعا برای خود خدا خدا را صدا می زدم . اما این روزها برای گرفتاری هایم خدا را فقط صدا می زنم . این شب ها انگار فقط شب هایی است که یاد خدا می افتم .

اگر احیانا کدورتی از کسی دارم یا کسی با حرفش دلم را شکسته است می گذارم تا این شب ها مقابل خدا به حسابش برسم . . شب های این سال ها را بیشتر فرصتی برای انتقام گرفتن از دیگران ،شکایت کردن از دیگران و نفرین کردن انها دانستم . اما الان احساس می کنم چقدر غافل بودم و چه فرصت هایی را از دست دادم . به قول احسان -که حرف هایش من را یاد عمه خاتون می اندازد - این شب ها شب هایی است که سرنوشت یک سال انسان ها رقم می خورد پس چرا به جای دعاهای خوب با لعن و نفرین از دستش بدهم ؟ چرا به جای این که برای آرامش خودم ،برای تقدیر نیک و عاقبت به خیریم دعا کنم به دنبال دعا برا ی انتقام گرفتن از بقیه باشم ؟!

اگر آدم ها بد شدند اگر شرایط خصلت ان ها را عوض کرده است . اگر به دنبال شر رساندن هستند باید برایشان دعا کرد نه نفرین . باید از خدا خواست از شرشان من را دور کند . 

دلم می خواهد دوباره مثل همه ان روزهایی که خالصانه و به دور از هر نیت شومی به همراه عمه خاتون توی مسجد نماز می خواندم ،نماز بخوانم . دلم می خواهد الان هم خالصانه قرآن را سر بگیرم و از خدا بخواهم قرانش حافظم باشد .  دلم می خواهد لحظه هایی برایم به وجود بیاید که توی ذهنم خالی از غیر خدا بشود . تا دغدغه هایم - حداقل برای این شب ها - بدی های ادم ها نباشد . دلم می خواهد برای لحظه ایی هم که شده است من باشم و خدا باشد و خدا باشد و خدا ...یعنی می شود ؟ یعنی این خودخواهی نیست ؟ خدایا قبولم می کنی ؟! مثل همان دوران کوچیکم به سراغت امدم . یا منی المحبین . یا انیس المریدین . یا حبیب التوابین

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۸
تگ ها :