یاد آن روزها به خیر

ماه رجب و ماه شعبان ،ماه هایی بود که بیشتر اعضای خانه ما روزه می گرفتند .عمه خاتون تمام این دو ماه را روزه بود .من اول ماه رجب هر سال نیتش را می کردم اما هیچ وقت نمی توانستم تمام دو ماه را روزه بگیرم . به قول عمه خاتون همین نیتش هم کافی است !

پانزدهم هر ماه هم مراسم افطاری باشکوهی توی خانه ما برگزار می شد و چون این رسم هر ساله را بیشتر فامیل می دانستند بنابراین همه روزه می گرفتند . آن شب که شب شانزدهم ماه رجب بود بیشتر فامیل خانه ما دعوت شده بودند .غوغا و همهمه ایی توی خانه ما برپا شده بود . موقع اذان مغرب  دیگر صدا به صدا نمی رسید . شنیدن صدای استکان های چای و تلق تلوق قاشق هایی که به ته بشقاب ها می خورد و همچنین سرو صدای فامیل که یکی چایی می خواست . یکی آب جوش درخواست می کرد و آن یکی سوپ می خواست گوش را نوازش می داد . این لحظه ها را خیلی دوست داشتم و برایم جذابیت خاصی داشت .

عمه خاتون عادت داشت قبل از افطاری اول نماز مغرب و عشایش را می خواند و بعد سرسفره می نشست . انگار تا عمه خاتون سر سفره نمی نشست افطاری خوردن هیچ صفایی نداشت .چون به محض این که وارد شد صدای صلوات همه بلند شد که برای سلامتیش دعا می کردند . نمی دانم چرا آن لحظه اشک توی چشمانم حلقه زد انگاز یک دفعه دلم لرزید . وقتی همه برای سلامتی و بودن عمه خاتون توی این جمع فامیلی دعا میکردند من آهسته اشک می ریختم .  از بچگی علاقه عجیبی به عمه خاتون داشتم . چون که مونس و همدم خوبی برایم بود . در لحظه های نا آرامی آرامم می کرد . هر زمان که آشفته می شدم حضورش و حرفهایش به من آرامش می داد . در لحظه هایی که احساس نا امیدی می کردم همین که فقط نگاه به چهره اش می کردم قوت قلب می گرفتم و تمام اضطراب هایم از بین می رفت .  

البته این فقط من نبودم که نسبت به عمه خاتون چنین احساسی داشتم بیشتر اعضای فامیل و خانه ما تقریبا احساسی شبیه احساس من را داشتند . آقا جون که به قول خودش هر وقت عمه خاتون را نمی دید دلش بیقرار بود و دلتنگ و آشفته . بیشتر خانم های همسایه هر وقت مشکلی داشتند به سراغ عمه خاتون می آمدند و برایش دردل می کردند و بیشتر اوقات هم راضی و شاداب و سبک و راحت از در خانه بیرون می رفتند . وجود و حضور  عمه خاتون برای همه ما برکت بود .خودش ،  جای دنجی که گوشه اتاق کوچیکه داشت و سجاده و قران کوچیکش برای همه ما عین آرامش بود . و حالا ....

آقا جون هنوز آن خانه قدیمی را نگه داشته است . جای عمه خاتون و وسایلش را هیچ کس دست نزده است . من هر وقت دلم تنگ می شود . هر وقت دلم از آدم ها می گیرد ، هر وقت احساس تنهایی می کنم ، هر وقت احساس می کنم که کسی حرفم را نمی فهمد  به سراغ آن خانه و آن محل قدیمی می روم و با دیدن جای عمه خاتون احساس آرامش می کنم . سجاده اش هنوز بوی نفس های گرمش را می دهد . لای قرآنش هنوز پر از یاس های خشکیده اش است که بوی خوشش دل را نوازش می دهد . انگار خودش هنوز توی آن خاه حضور دارد .

این روزها عجیب احساس می کنم که به عمه خاتون و حرفهایش و دل گرمی هایش احتیاج دارم . واقعا که یاد عمه خاتون و روزهای با او بودن به خیر .

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٤
تگ ها : عمه خاتون