....

صدای آقاجون از توی پشت بام رشته افکار آدم راپاره می کرد. مدام فریاد می زد: کلید روشنش را بزن . مادر هم گوش به زنگ کنار کلید کولر ایستاده بود تا هر وقت آقاجون چیزی گفت . اونو اجرا کند . هوا به نسبت سال های گذشته خیلی گرم تر شده بود . با اینکه اواخر اردیبهشت بود اما بوی ماه های فصل تابستان را می داد . دم دمای ظهر دیگر نمی شد توی بیرون از فضای اتاق  قدم زد . اما فضای حیاط و ایوان خانه ما طوری بود که احساس خنکی می کردیم . بیشتر همسایه ها بعدازظهر که می شد به هوای دیدن عمه خاتون توی خانه ما جمع می شدند . البته مادر هم از این موضوع استقبال می کرد چون به قول خودش حوصله اش سر می رفت .

من هر چند خیلی از این جمع ها خوشم نمی آمد اما گاهی مجبور بودم جمع آن ها را همراهی کنم . آن روز هم چند تا از همسایه ها به خانه امان آمده بودند و مشغول گپ بودند . با این که آقاجون کولر را راه انداخته بود و فضای اتاق هم مطبوع بود اما باز همه ترجیح داده بودند توی حیاط بنشینند . عمه خاتون هم طبق معمول همیشه گل مجلس شده بود و صحبتش گل انداخته بود. در مورد موضوع های مختلف صحبت می کردند .حواسم به بحث هایشان نبود اما جسته و گریخته چیزهایی را می شنیدم تا اینکه در مورد یک موضوع بحث بالا گرفت و هر کسی یک چیزی می گفت . توجه اما جلب شد . زن عمو مصطفی از همه پر هیجان تر صحبت می کرد . انگار یکی از آن ها موضوع بی پولی را مطرح کرده بود . چون پاسخی که زن عمو مصطفی داد این بود : 115بار سوره والعادیات را که بخوانی پول زیادی به سراغت می آید . من امتحان کردم . داشتم شاخ در می آوردم . منتظر واکنش عمه خاتون بودم اما او فقط سکوت کرده بود .

رو به زن عمو مصطفی گفتم : از کی شنیدید ؟ گفت : حدیث داریم دخترم . دلم می خواست جمع شان را ترک می کردم چون موضوع بحث داشت به جاهای کشیده می شد که خیلی برای من خوشایند نبود . زهرا خانم یادداشتی از توی کیفش در آورد و روبه زن عمو گفت : خب چند بار باید بخوانیم ؟ و زن عمو تکرار کرد : 115بار . مریم خانم پرسید : اگر تعداد دفعاتش از دستمان در برود و بیشتر بخوانیم اشکالی دارد ؟. زن عمو که از قیافه اش مشخص بود کاملا جدی است گفت : نه باید حتما 115بار بخوانی . اچون همین تعدادش است که توی پولدار شدنت مهم است . خیلی از مطرح شدن این موضوع عصبانی  بودم . و عصبانی تر ازن بابت که بیشتر جمع هم از آن استقبال کردند و کسی هم اعتراضی نکرد . خودم را به نشنیدن زدم چون به دلیل سن و سالم نه حق اعتراض داشتم و نه  حق ترک جمع را داشتم .

برای لحظه ایی فقط همهمه ایی از جمع می شنیدم . حواسم را که دوباره جمع کردم . از خود همین زن عمو مصطفی شنیدم که داشت همسایه شان را که فریب فال گیر را خورده مسخره می کرد . این که برای جلب کردن توجه همسرش و زیاد کردن محبت او پول کلانی را خرج فال گیر کرده و در نهایت هم چیزی نصیبش نشده است و بقیه هم حماقت و خرافاتی بودن همسایه زن عمو  را تایید می کردند . هم از حرفشان خنده ام گرفته بود و هم لجم در آمده بوده بود . آخر مگر خودشان تا چند دقیقه پیش حرفی را نمی زدند که شبیه خرافات بود ؟!!.این که ما به هم یاد بدهیم که فلان سوره قران را برای رفع دردشکم و یا برای پول دار شدن و یا ...بخوانیم این ها اسمش چی می تواند باشد ؟ !  مگر  فقط سراغ زن و مرد فال گیر رفتن بد است ؟!چرا این قدر قران را کوچیک می کنیم ؟1چرا برایش حرمت قایل نیستیم ؟!چرا جز برای حل مشکلات جزیمان ان هم چنین دردهایی دیگر حتی اسمش را هم نمی اوریم ...می خواستم به همه آن ها اعتراض کنم . می خواستم حرمت سن و سال را بشکنم و از همه شان شکایت کنم . اما وقتی سکوت عمه خاتون را دیدم من هم ترجیح دادم سکوت کنم و دیگر کلامی را نشنوم . 

نوشته شده در تاریخ ٢۴/٠٢/٨٩

طاهره سادات هاشمی تهیه کننده و سردبیر و نویسنده خوب برنامه های رادیویی (خواهر سیدجواد هاشمی )بعد از تحمل یک بیماری سخت سه ماهه درگذشت ..... با برنامه خوب تاانتهاحضور که شنونده اش بودم با او آشنا شدم . و از همان طریق دوستی ام با او شکل گرفت .معلم و استاد و دوست خوبی برایم بود . و حالا ....روحش شاد ....

حالم خوب نیست ...به احترامش سکوت می کنم .....

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٢
تگ ها :