اعتیاد

عمه خاتون

 بهار در حیاط خانه قدیمی ما صفای خاصی داشت . درختهایی سر به فلک کشیده و گلهای رنگارنگی که با دقت و حساسیت خاص اقاجون توی باغچه کاشته شده بود رونق خاصی به حیاط می داد . عصرها جای ما توی حیاط کنار باغچه بود . بساطمان هم سماور و چایی و مسقطی های عمه خاتون بود . و چه لذتی داشت خوردن چایی های که عمه خاتون دم می کرد . 

عصر آن ورز هم همگی توی حیاط روی فرش نشسته بودیم و چایی می خوردیم که صدای زنگ در حیاط آمد در باز کردم بتول خانم همسایه روبرویی بود تعارف که کردم داخل آمد و با  دعوت عمه خاتون کنار ما نشست . نمی دانم چرا در کنار بتول خانم معذب بودم و انگار خیلی دلم نمی خواست او هم حضور داشته باشد . سکوت برای لحظه ایی بین ما حاکم بود تا اینکه بتول خانم در حالی که به باغچه نگاه می کرد گفت : چه گل های زیبایی . چه رنگ هایی ! عمه خاتون هم در حالی که نگاهش طرف باغچه جلب شده بود گفت : امسال از هر سالی زیباترند . این خان داداش ما هم خوش سلیقه است . اینبار مادر که با سینی هندوانه و میوه رسیده بود رو به عمه خاتون گفت : اگر خوش سلیقه نبود که من را انتخاب نمی کرد . و همه شروع به خندیدن کردند .

مادر در کنار بتول خانم نشست و بعد از احوالپرسی های معمول گفت : چه خبر ؟ عروست برگشت ؟ بتول خانم آهی کشید و گفت : نه ! هرچه رفتم و التماس کردم گفت که برنمی گردد که نمی گردد . بیچاره نوه هایم . عمه خاتون گفت : اما بتول خانم . خب عروست هم حق دارد خیلی صبر و تحمل داشت که این همه سال با اعتیاد جعفر کنار آمد و دم نزد . روست خیلی خوب و نجیب بود که  دردهایش را توی خودش می ریخت . هر وقت آدم او را می دید  خیال می کرد از اعتیاد جعفر خبر ندارد درحالی که می دانست و حرفی نمی زد .

بتول خانم گفت : می دانم خیلی خوب بود اما من چه کار کنم ؟! اون یچه های طفل معصوم چه کار کنند ؟! آه ...و بعد در حالیکه گریه می کرد گفت :  خدا بگویم جعفر را چه کار کند ! نفرینش کنم ؟ آغش کنم ؟ شیرم را حلالش نکنم ؟1! چه کاری از دست من بر می اید ؟!  آخر اصلا نمی دانم چه شد که این پسر اینطوری از آب در آمد ؟و بعد با گوشه چادر ش اشکهایش را پاک کرد. عمه خاتون آهی کشید و گفت : با نفرین کردن تو که چیزی درست نمی شود باید دنبال راه چاره بود . باید به جعفر و زندگیش کمک کرد . بتول خانم گفت : اخر چطوری ؟ پدر ش که به رحمت خدارفت  با بدبختی و بیچارگی بزرگش کردم .دیگر چه کارش کنم ؟سرکار هم که نمی رود . مادر گفت : خب شاید همین بیکاری و سرکارنرفتن این بلا را سرش آورده باشد . بتول خانم گفت : نه بابا کارخوبی داشت . کله شقیش باعث شد که از دستش بدهد . دنبال خوشگذرانی است . دنبال رفیق بازی و دوست بازی است . خسته ام کرده است . آبرو برایم نگذاشته است . والا نمی دانم خدا چرا این پسر را به من داد . ؟ این همه سال بچه نداشتم این هم خدا به من نمیداد والا راحت بودم .

عمه خاتون گفت : حالا اینقدر کفر نگو . ما از نعمت های خدا درست استفاده نمی کنیم به خودش چه مربوطه است ؟! . حالا تو با بزرگترهای فامیل تون با اونایی که جعفر از آنها حرف شنوی دارد صحبت کن شاید تاثیری داشته باشد . بتول خانم به عمه خاتون نگاهی کرد و حرفی نزد .

جعفر را از قدیم می شناختم پسر بدی نبود . یادم می آید که از بچگی چه علاقه خاصی به نقاشی داشت . بعد از مدرسه همیشه توی کوچه می دیدمش که با تابلو و قلم  مو داشت نقاشی می کشید و اکثر اوقات هم با کتک و بدرفتاری پدرش تابلو و بساط نقاشیش توی جوی آب پخش می شد . شاید یکی از دلایلی که جعفر به این راه کشیده شده بود این بود که به خواسته هایش توجهی نداشتند .خواستم حرفی بزنم که یک دفعه یاد پسر ملوک خانم افتادم او هم سالها معتاد بود . البته او از دسته ادم های پولدار بوذ که پدر و مادرش تمام خواسته هایش را فراهم کرده بودند اما باز به این راه کشیده شده بود . برای همین حرفی نزدم . 

بتول خانم چادرش را جمع کرد و خواست که برود . مادر گفت : کجا ؟1!میوه نخوردی . بتول خانم گفت : نه باید بروم الان جعفر می اید و ناهارش آماده نیست و غوغا بپا میکند این را گفت و رفت . بعد از رفتن او سکوت عجیبی بین ما حکمفرما شده بود انگار هر کسی داشت به سرنوشت جعفر و خانواده اش فکر می کرد . با خودم فکر کردم واقعا چه دلیل اساسی ممکن است وجود داشته باشد که فرد به این راه کشیده بشود ؟ خانواده مقصرند ؟ جامعه مقصر است ؟ خود فرد مقصر است ؟ به عمه خاتون نگاه کردم خواستم سوال هایم را از او بپرسم اما انقدر درفکر بود که دلم نیاود افکارش را بهم هم بزنم .

******

٠٣/٠٢/٨٩: چقدر من گرفتار زندگی روزمره و اتفاقات زندگیم شده ام . بدا بر احوال من که همه چیز و همه کس را فراموش کرده ام .  

خبر فوت یکی از دوستان را شنیدم که توی دوران دبیرستان خاطرات خوبی از او داشتم این خبر شوکه ام کرد .  روحش شاد ! و بعد خبر بیماری یکی دیگر از دوستان بسیار عزیزم را شنیدم که حالش چندان خوب نیست و من مدتهای مدیدی است که از او بی خبر بودم . برایش دعا کنید . برایش دعا کنید

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٧
تگ ها : عمه خاتون