امتحان

عمه خاتون

فصل امتحانات من و غزاله بود و آنقدردرگیر درس و مدرسه بودیم که فرصت سرخاراندن هم نداشتیم . مادر همیشه این مواقع فضای خانه را آنقدر آرام می کرد تا ما با خیال راحت درسمان را بخوانیم . آن روز اولین روزی بود  که امتحان داده بودم و البته هم راضی هم بودم .  فردا هم امتحان جبر و هندسه داشتم . مشکل ترین درسی که تا حالا با ان روبرو بودم . هر وقت روز امتحان این درس می رسید اضطراب داشتم و نمی دانستم که از کچا شروع کنم و چی را بخوانم .

اما باید از یک جایی شروع می کردم . اولش تصمیم گرفتم برای رهایی از این اضطراب از هوای تازه استفاده کنم .بطرف ایوان رفتم . طبق معمول همیشه عمه خاتون هم آنجا روی صندلیش نشسته بود و کتاب می خواند . سلامش کردم . از بالای عینک ته استکانیش نگاهم کرد و جواب سلامم را داد . با لبخندو در حالی که نفسم را تازه می کردم گفتم : بااینکه فصل زمستان است اما هوا بهاری است . ادم چقدر لذت می برد . عمه خاتون کتابش را بست و در حالیکه به آسمان نگاه می کرد گفت : خیلی هم لذت ندارد . هر فصلی باید خاصیت خودش را نشان بدهد . این خیلی خوب نیست که در زمستان شاهد هوای بهاری باشیم .

گفتم : ای بابا باز من یک چیزی گفتم که شما باآن موافق نباشید . و بعد در حالیکه می خندیدم گفتم : آخر پس کی این اختلاف بین نسل ها باید از بین برود ؟!عمه خاتون لبخندی زد و گفت : هر وقت شما جوان هاحرف های ما را بنفع و صلاح خودتان دانستید و نه مخالفت آن وقت اختلاف بین نسل ها هم حل می شود !.و بعد از لحظه ایی سکوت رو به من پرسید : تو مگر امتحان نداری ؟ گفتم : چرا . اما آمدم یک هوایی تازه کنم تا با خیال راحت درسم را بخوانم . عمه خاتون پرسید : راستی نیلوفر امسال با محبوبه هم همکلاسی بودی ؟ در حالیکه از این سوال عمه خاتون تعجب کرده بودم گفتم : بله ...چطور مگر /؟ گفت :همینطوری . اختلافتتان حل شد ؟ گفتم : تایک حدودی ! من سعی می کنم خیلی با او هم کلامی نکنم .

عمه خاتون سرش را تکان داد و گفت : اوهوم . گفتم : آخر عمه خاتون وقتی ما در بحث هایمان به نتیجه ایی نمی رسیم و او تمام حق را به خودش می دهد . بحث کردن و حل کردن اختلاف چه سودی می تواند داشته باشد . محبوبه  از نفوذی که توی مدرسه دارد استفاده می کند و تا من یک حرفی بر خلاف میل و اراده اش بزنم توی مدرسه جنجال به پا می کند و من ضایع می شوم برای همین تصمیم گرفتم با او کاری نداشته باشم و بحث هم نکنم . و بعد که از طرف عمه خاتون جوابی نشنیدم گفتم : کار اشتباهی می کنم ؟

بطرفم نگاهی کرد و گفت : من نگفتم کارت اشتباه است یا درست . فقط اینکه تعجب می کنم که چرا باید عدم حل اختلاف برای دو تا دوست قدیمی مهم نباشد . گفتم : برای اینکه محبوبه  خیلی تغییر کرده است . خودخواه شده است . منفعت طلب شده است و ...عمه خاتون حرفم را قطع کرد و گفت : آها یعنی اینکه همه خصوصیات بد را او  پیدا کرده و همه خصوصیات خوب را تو . گفتم : نه . منظورم این نبود . عمه خاتون گفت : اگر منظورت این نیست پس چی است ؟ نیلوفر جان این که نمی شود اگر تو با یک نفر سر هر مساله ممکن اختلاف پیدا می کنی همه حق ها را به خودت بدهی چون فکر می کنی که خوبی . عزیزم امکان خطا در همه وجود دارد . امکان اینکه ما هم اشتباه بگوییم و اشتباه فکر کنیم وجود دارد . همیشه طرف مقابل که اشتباه نمی کند . گفتم : خب محبوبه  هم فکر می کند که خودش درست فکر می کند و من اشتباه . عمه خاتون گفت : خب کار او هم غلط است .

مشکل ما توی رابطه هامان همین است . به خاطر همین است که توی بحث ها و اختلافاتمان به نتیجه ایی نمی رسیم و همه هم را متهم به انواع صفات و خصوصیات می کنیم . هر زمان ما انسان ها یاد گرفتیم که توی اختلافاتمان با طرف مقابل چگونه حرف بزنیم و از چه عبارات و اصطلاحاتی استفاده کنیم که بتوانیم هم را مجاب کنیم و البته نه توجیه . آن موقع است که می توانیم ادعا کنیم که انسانهایی بسیار توانمند در ارتباط برقرار کردن هستیم . ما توی هر رابطه اجتماعی سیاسی رقابتی با همین مشکل مواجه هستیم . و اغلب مشکل مان از این  ناشی می شود که هم را قبول نداریم . و به خودمان و اندیشه امان و دانشمان و مهارت هامان غره ایم .

و بعد در حالیکه لبخند می زد رو به من گفت : ببین درددلم را باز کردی و از کجا حرف را به کجا کشاندی ! . فقط در جوابش لبخندی زدم . برای اینکه عمه خاتون خودش بحث را شروع کرده بود و بقول خودش انگارمی خواست برای یک نفر حرف های دلش را بزند . خوشحال بودم که کمی سبک شده بود . نگاهش کردم و گفتم : بهتر است من بروم و درسهایم را بخوانم . در مورد محبوبه  هم و نحوه برخورد با او هم فکر می کنم . امیدوارم بتوانم به نتیجه خوبی برسم . عمه خاتون سرش را تکان داد و گفت : انشاالله .

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢
تگ ها : عمه خاتون