شب یلدا

شب یلدای هر سال ما توی خانه عموعارف جمع میشدیم تا هم یادی از عمو عارف کرده باشیم و هم اینکه همه فامیل توی آن خانه دراندردشت بهتر جا میشدیم . نقل مجلس ما هم طبق معمول همیشه عمه خاتون بود . شب یلدای آن سال هم ما دخترهای فامیل عمه خاتون  را دوره کرده بودیم تا از خاطرات شب یلداهایش با عمو عارف برایمان تعریف کند . دخترهای فامیل  هم آنقدر زیاد بودیم که بقول عمه خاتون هیچکس حریفمان نمیشد . بنابراین عمه خاتون هم حریف ما نشد و شروع به تعریف کردن ماجراهای مربوط به آن دوران شد . ما هم آنقدر مجذوب تعریف کردنهایش بودیم که اصلا یادمان رفته بود تا از خوراکیهایی که مادر و خاله نگار آماده کرده بودند بخوریم . مادر و خاله نگار مدام ظرفها را پر از میوه و شیرینی و اجیل میکردند و جلوی ما میگذاشتند . آقایان هم گرم حرف زدن با خودشان بودند که اصلا حواسشان به خوراکیها نبود . مادر اینبار که با ظرف شیرینی وارد شد و وقتی متوجه شد که همه ظرفها دست نخورده است روبه همه ما کرد و گفت : ببینم اینهمه رفتن و آمدن های ما بی فایده است همه ظرفهای خوارکیها که دست نخورده است . آقاجون که همزمان از توی حیاط وارد اتاق شده بود این حرف مادر را شنید و در حالیکه به پشتی کنار اتاق تکیه  میداد گفت : شما غصه نخور بانو خودم همه شان را میخورم . دایی جلال هم که انگار بدنبال همدست میگشت تا دخل میوه ها و شیرینی ها را بیاورد جلوتر آمد و گفت : باجی خانم غصه نخور من هم کمک میکنم و بعد عمو مصطفی و محسن هم به گروه آنها پیوستند . 

ما هم که حواسمان پرت شده بود یکهو به خودمان امدیم که ای داد بیداد اگر نجنبیم همه میوه ها تمام شده است و دیگر چیزی برا ی خوردن باقی نمیماند . به عمه خاتون نگاه کردیم او که انگار ذهنمان را خوانده بود گفت : بقیه ماجرا باشد برای بعد ...و ما دخترها بدون اینکه اجازه بدهیم تا حرف عمه خاتون تمام بشود بطرف ظرف میوه ها حمله کردیم . مشغول خوردن بودیم که صدای کوبیده شدن در توجه مان را جلب کرد. مرتضی پسر عمو مصطفی بود که با عصبانیت وارد شد . و با یک سلام خشک و خالی داشت از کنار جمع میگذشت که عمه خاتون گفت : مرتضی چیزی شده است ؟

مرتضی با همان چهره درهم بطرف عمه خاتون برگشت و گفت : نه . عمه خاتون که این جواب مرتضی راضیش نکرده بود بطرفش رفت و گفت : با این چهره درهمت کاملا معلوم است که هیچ اتفاقی نیفتاده است . بیا اینجا بنشین و برایم تعریف کن و بعد به جمع ما که حواسمان به آنها بود رو کرد و با اشاره مارا دعوت بخوردن کرد یعنی اینکه حواسمان بخودمان باشد . مرتضی کنار عمه خاتون نشست . من هم که از همه فضولتر بودم به بهانه ایی کنارشان نشستم . عمه خاتون روبه مرتضی کرد و گفت : از چه ناراحتی ؟! مرتضی گفت : از دست دلم عصبانیم . عمه خاتون که خنده اش گرفته بود گفت : از دست دلت ؟ مرتضی گفت : بله !. اینکه چرا اصلا خورده شیشه تویش نیست ناراحتم . از اینکه اینقدر صاف و ساده است ناراحتم . اینکه پاک و زلال است ناراحتم . ناراحتم ناراحتم . عمه خاتون گفت : حالا کی میرود اینهمه راه را ؟ تو که مدام از خودت و دلت تعریف کردی . دیگر اینهمه تعریف و تمجید ناراحتی ندارد که ! مرتضی با تعجب و کمی دلخوری رو به عمه خاتون کرد و گفت: شوخی نمیکنم جدی دارم میگویم . عمه خاتون لبخندی زد و گفت : عزیزم . دل صاف و زلال  داشتن که نعمت بزرگی است آن وقت تو ناراحتی ! مرتضی اهی کشید و گفت : بله اما به درد شغل و کار من نمیخورد . توی حرفه بانکداری باید راه دغل بازی و پدرسوخته گری را بلد باشی وگرنه کلاهت پس معرکه است . باید راه کلاه سر مردم گذاشتن را بلد باشی . باید ....عمه خاتون حرف مرتضی را قطع کرد و گفت : اینطوریها هم که تو میگویی نیست . یعنی اینهمه انسانهایی که توی محیط  بانک کار میکنند انسانهای دغل باز و مکاریند ؟مگر میشود ؟

مرتضی گفت : نمیدانم عمه خاتون اصلا گیجم . عمه خاتون گفت : معلوم است که گیجی که داری  حرفهای پرت و پلا میزنی . بلند شو برو یک ابی به سرو صورتت بزن تا حالت سرجا بیاید . و یادت باشد که راههای زیادی برای موفق شدن توی همه حرفه ها وجود دارد . فقط دغل بازی و بقول خودت پدر سوخته گری راه موفقیت نیست . باید پیدایش کنی . مرتضی بلند شد تا برود و دست و صورتش را بشورد . عمه خاتون که انگار تازه متوجه من که کنارش نشسته بودم شده بود در حالیکه ابروهایش را باتعجب بالا برده بود گفت : تو از آن موقع تا حالا داری حرفهای مار ا گوش میکنی ؟ در حالیکه از خجالت عرق کرده بودم سرم را پایین اندختم و حرفی نزدم . گفت :گوش کردن به حرف دیگران اصلا خوب نیست . سرم را اهسته بالا آوردم و گفتم : آخر میخواهم از لحظه های ناب بهره برداری کنم تا وقتی توی دفتر خاطراتم ثبتش میکنم جذا ب بشود. عمه خاتون بدون اینکه جوابی به من بدهد از سرجایش بلند شد و به سمت جمع حرکت کرد . فکر کنم که از آن حرکت آن لحظه من اصلا خوشش نیامده بود . من هم ترجیح دادم تا به جمع بپیوندم . . شب یلدای آن سال هم جزو خاطره های شیرین شب یلداها بود 

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٤
تگ ها : عمه خاتون