....

این روزها کمی خسته ام .

دلم یک گوشه دنج می خواهد دور از هیاهو . دور از قیل و قال . آرام .

مشکلی خدا رو شکر وجود ندارد . من خوبم . بچه ها خوبند  . و همسرم از همه ما خوبتر .

اما  من به یک جای پر از سکوت احتیاج دارم

شاید  برای مدتی نباشم . نمیدانم تا کی . شاید هم باشم

به یک تجدید  روحیه احتیاج دارم خیلی خیلی زیااااد.

 

×× افسرده نیستم اینهایی که گاهی در دلم می گویم را  اینبار بلند بلند گفتم و نوشتم

بعدا نوشت :

دوستی یک پیام خصوصی برایم نوشته بود که : " تو در این فشارهای اقتصادی در این وانفسای جامعه در این گرفتاری ها به جای اینکه از دردهای جامعه بنویسی از خودت و خستگی هایت می گویی ؟ چقدر خودخواهی ؟ حیف قلم که تو برای نوشتن استفاده می کنی و ..." پاسخ چندانی  برایش ندارم اما محض اطلاع می گویم که مگر همه خستگی ها باید فقط ناشی از مشکلات شخصی باشد ؟ من توی این اجتماع پر از ادم و پر از مشکلات آدمها دارم کار می کنم و زندگی .چرا نباید خستگی هایم ناشی از همین چیزهایی باشد که تو دوست نشناخته ام اشاره کردی ؟ ! من که اشاره به نوع خستگی ام نکردم ؟  کاش زود قضاوت نکنیم هیچ وقت !.همین .

  
نویسنده : نیلوفر ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٩
تگ ها :

امیر و معصومه

از صدای مشت و لگدی که به در خورده می شد حدس زدم که پشت در کسی جز محسن نمی تواند باشد . هر وقت از یک موضوعی هراسان بود اینطوری در می زد . سراسیمه بطرف حیاط رفتم در را بازکردم حدسم درست بود .خودش بود گفتم : " چه خبرته ؟" بدون اینکه جوابم را بدهد وارد شد و در حالیکه  بطرف اتاق می رفت گفت : " معصومه  خانه است ؟ " گفتم : " نه ! " بطرفم برگشت و در حالیکه صورتش برافروخته شده بود گفت : " کجا رفته است ؟" گفتم : " محسن چی شده است ؟ چرا اینقدر نگرانی ؟ " با همان حالت قبل گفت : " جواب من را بده معصومه  کجا رفته است ؟" گفتم : " با  عمه خاتون  رفته است بیرون . " نفس راحتی کشید و در حالیکه روی پله های حیاط می نشست گفت : " امیر را نزدیک خانه دیدم   فکر کردم شاید بخواهد  بیاد اینجا دنبال  معصومه  . " کنارش نشستم و گفتم : " خب حالا می آمد مگر چه اتفاقی می افتاد امیر شوهر معصومه  است . " با خشم نگاهم کرد و گفت : " طوری حرف می زنی انگار از هیچی خبر نداری . آبروریزی های امیر را یادت رفته است ؟ تا من زنده ام اجازه نمی دهم امیر با معصومه  هیچ ارتباطی داشته باشد . می فهمی ؟" از لحن کلامش عصبانیت می بارید گفتم : " تو از دستش عصبانی هستی برای همین این حرفها را می زنی . "  گفت : " عصبانیم . خیلی هم عصبانیم . مرت..." و بعد حرفش را قطع کرد و به یه لااله الاالله بسنده کرد .

گفتم : "محسن ،  معصومه الان شوهر دارد . قدیم هر چی بین تو و  او بوده است تمام شده است . می فهمی . ؟ در ضمن شماها حق  تصمیم گیری برای معصومه  را ندارید . معصومه  امیر را دوست دارد . درست است بچه ایی ندارن اما دو سال با هم زیر یک سقف زندگی کردند . باید از خود معصومه   بخواهید تا برای زندگیش تصمیم بگیرد نه شما . " محسن گفت : " آخز کدام دختر عاقلی دوست دارد با یک آدم لاابالی و علاف و هرزه ایی  مثل امیر زندگی کند . معصومه  باید دیوانه باشد اگر همچنین مردی را دوست داشته باشد . " گفتم : " دیوانه یا عاقل . به هر حال معصومه هم پدر دارد هم مادر و هم برادر . تو چه کاره اونی که بخو اهی  برایش تصمیم بگیری ؟ " می دانستم از این حرفم عصبانی می شود . اما باید این حرفها را بهش می گفتم تا خیال برش ندارد .  با صدایی که بلندتر از قبل بود گفت : " به هر حال به خانه ما پناه آورده است . " این را گفت و بطرف اتاق رفت .
با محسن موافق بودم . امیر مناسب  معصومه  نبود .

چند هفته ای می شد که  آن ها با هم  بحثشان شده بود و  معصومه با موافقت عمو مصطفی و زن عمو  به خانه ما آمده بود . امیر پسر سر به راهی نبود . من خیلی از او خوشم نمی آمد . حتی زمانی که معصومه  می خواست با او ازدواج کند خیلی  راضی به این کار نبودم اما  از آنجائیکه  خیلی حق دخالت توی این موضوع را نداشتم حرفی نزدم . الان هم نمی توانستم حرفی بزنم چون پای زندگی معصومه  در میان بود .در این دوسالی که امیر با معصومه زندگی می کرد یک زندگی پنهانی هم با یک دختر دیگر داشته است و از این موضوع حتی خانواده امیر هم خبر نداشتند . معصومه بقول خودش هر نابسامانی زندگی با امیر ار تحمل کرده بود الا همین زن پنهانی داشتن را .

می دانستم که معصومه امیر را دوست دارد برای همین تردید داشت تا زا او جدا بشود . امیر را حتی  خانواده اش هم قبول نداشتند واز دستش عاصی بودند . از بس که با کارهایش انها را کلافه کرده بود . آن ها تصمیم گرفته بودند برایش زن بگیرند تا بلکه بقول خودشان سربراه بشود اما سربراه که نشده بود یک خانواده دیگر را هم اسیر کرده بود .

به اینکه چزا خانواده امیر نتوانسته بودند از پس تربیت امیر بر بیایند کاری ندارم اما بیشتر ناراحتی من و خانواده این بود که چرا در حالیکه پدر و مادر امیر می دانستند او پسر اهلی نیست از آن ابتدا موضوع را با خانواده عمو مصطفی مطرح نکردند و چرا راضی شدند خانواده دیگری را هم درگیر مشکلات خودشان بکنند .

الان  سالها از ان ماجرا می گذرد و معصومه و امیر  دارند با هم زندگی می کنند . امیر هنوز که هنوز است همان پسر لاابالی قدیم است .و البته آن دختر را بقول خودش رها کرده است . هر چند واقعیات  چیز دیگری را می گویند .  معصومه کم و بیش از این موضوع خبر دارد اما بخاطر بچه هایش سکوت کرده است و مشغول زندگی است .

امثال معصومه خیلی دور و بر ما زندگی می کنند که  برای حفظ زندگی و آبرویشان ترجیح می دهند به زندگی نکبت بارشان ادامه بدهند . اما واقعا مقصر این چور زندگی ها چه کسانی هستند ؟ مثلا مقصر زندگی معصومه کی است ؟ خودش ؟ شوهرش ؟ خانوده خودش ؟ خانواده شوهرش ؟ یا جامعه ؟ یا آن دختری که وارد همچنین زندگی می شود ؟. نمی دانم . واقعا نمی دانم

  
نویسنده : نیلوفر ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۳
تگ ها :

بچه ها

این روزها آنقدر گرفتار روزمرگی و دلمشغولی های زندگی شدم که از کارهای عجیب بچه ها غافلم . از نحوه بازی کردن آن ها . از حرف زدنشان . از خلاقیت های بچه گانه شان و ....

باید کمی بیش از گذشته به آن ها بپردازم .

سارا چند وقت پیش توی یکی از نقاشی هایش خونه خودمون را کشید . جالب اینجا بود که توی خانه با مهارت خاصی پدر و برادرش را جا داد . بیرون خانه هم من را خیلی خیلی بزرگ کشید و کنارم خودش را کمی کوچکتر نقاشی کرد . ازش پرسیدم : "پس چرا من و تو بیرون خونه ایم و انقدر بزرگیم ؟" با زبان بچه گانه اش گفت : " ما مواظب بابا و سپهریم " ! توی اکثر نقاشی های سارا من جایگاه خاصی دارم و از همه بزرگترم . .

همان روز از سپهر هم خواستم تا خانه ما را بکشد . خانه را کشید اما توی خانه هیچ کس نبود .  ادم ها را بیرون خانه کشید . سارا اولین و بزرگترین شخصیتی بود که سپهر او را کشید  . بعد خودش ،بعد پدرش و بعد هم من  را کشید . وقتی از او پرسیدم که : " چرا سارا را از همه بزرگتر کشیدی ؟" گفت : " چون سارا از من بهتر است . من بچه بدی هستم . تو و بابا را اذیت می کنم و وسایلم را سرجایش نمی گذارم . برای همین تو  و بابا سارا را بیشتر دوست دارید " از حرفش جا خوردم .   گفتم : " عزیزم من و بابا تو وسارا  را یک اندازه دوست داریم ." با همان لحن بچه گانه اش گفت :" نه . سارا 5 دقیقه از من بزرگتر است . از من هم بهتر است . "  طرز فکرش برایم  عجیب بود . اینکه چرا باید فکر کند سارا توی نظر ما بهتر از خودش است و یا اینکه ما بیشتر سارا را دوست داریم . ؟

اینجاست که می گویم باید بیش از گذشته به آن ها بپردازم

 

  
نویسنده : نیلوفر ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۳
تگ ها :

پسرک کفاش

ساعت از 11صبح گذشته بود و هنوز پسرک کفاش نیامده بود . هر روز  حدود ساعت 10 صبح بساطش را روبروی شعبه  پهن می کرد . به او عادت کرده بودم . هربار که می خواستم از پله ها به طبقه دوم بروم از پشت شیشه اورا می دیدم و برایش دست تکان می دادم . صورت معصوم و دوست داشتنی داشت . 12ساله اش بود . این را قبلا از خودش پرسیده بودم . و اسمش رضا بود . صبح ها آن جا کفاشی می کرد و بعدازظهر ها می رفت مدرسه . 4تا خواهر و برادر بودن و او بچه سوم بود . پدرش معتاد بود و او و خواهرو برادهای دیگرش مجبور بودند تا کار کنند . با همه سختی که کشیده بود همیشه روی  چهره اش لبخندی نمایان بود . و آنقدر لبخندش از ته دلش بود که هیچ وقت غمش را حس نمی کردی .  

به او قول داده بودم تا برایش چند تا کتاب مناسب ادبی  بیاورم . عاشق ادبیات بود . چند تا از انشاهایش را برایم خوانده بود . قلمش خوب بود . برایش چند تا کتاب آورده بودم . اما نمی دانم چرا آن روز آنقدر دیر کرده بود . 

ساعت را نگاه کردم نیم ساعت از ساعت11 گذشته بود و او هنوز نیامده  بود . کم کم داشتم نگرانش می شدم . نگرانی ام بحدی بود که  مدام پله ها را  بالا و پایین می رفتم .و از پشت شیشه بیرون را نگاه می کردم .  بقیه متوجه این رفت و آمدهای عجیب و غریب من شده بودند. یکی از همکارها بالاخره گفت : "چه خبر شده امروز چقدر از پله ها پایین و بالا می روی ؟ " من هم شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : ". دلشوره  عجیبی دارم شاید با این  طی کردن پله ها دلشوره ام رفع بشود " و او هم دیگر ادامه نداد . دوباره به طبقه  دوم رفتم و مشغول کار شدم  اما دست و دلم به کار نمی رفت . ثانیه ها و دقیقه ها همینطور از پی هم می آمدند و می رفتند . ساعت 1 ظهر شده بود اما آن پسرک هنوز نیامده بود .

طاقت نیاوردم از یکی از همکارانم پرسیدم : این پسرک کفاش امروز نمی آید ؟ پرسید : چطور ؟ با من و من گفتم : کفشم را می خواهم واکس بزنم . او هم با بی تقاوتی گفت : خبر ندارم . دلشوره ام بیشتر از قبل شده بود . نمی دانم  چرا بیقرارش بودم . بارها اتفاق افتاده بود که به جای آن پسر ، برادرش مشغول کفاشی بود اما آن روز جای خالی هر دویشان عجیب محسوس بود .

توی دلم برایش سوره یس را می خواندم از حفظ بودم . برایش از خدا طلب سلامتی کردم . سوره یس را تمام نکرده بودم که  همان همکارم که از او سراغ رضا  را گرفته بودم به سمت من  آمد و گفت : خبر داری چی شده است ؟ با نگرانی گفتم : نه . چی شده است ؟ گفت : پسرک کفاش فوت کرده است . اشکم سرازیر شد . گفتم : چطوری ؟ گفت : تصادف کرده است . صبح که داشته می آمده است سرکار ماشین به او زده است و ....

برایش بلند بلند گریه می کردم . حال خودم را نمی فهمیدم . هنوز خیلی زود بود که رضا بخواهد از این دنیا برود . او فقط 12 ساله اش بود . 12 سالش . 

هیچ وقت نتوانستم  بفهمم دلیل بعضی از این تولدها و مر گ ها چی می تواند باشد ! . یقینا حکمتی در آن ها نهفته است .یقینا .

-برای رضا فاتحه یادتان نرود

  
نویسنده : نیلوفر ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦
تگ ها :

عمه خاتون

گاهی وقتها دور هم که جمع می شدیم مشاعره می کردیم . مشاعره را آقاجون و عمو مصطفی باب کرده بودند و از خیلی سال پیش بین ما رسم مانده بود . همیشه هم این آقاجون بود که برنده می شد از بس که به شعر علاقه داشت و توی ذهنش انباشته ایی از شعرهای مختلف داشت . من البته از همان دور اول حذف می شدم . با اینکه به شعر علاقه زیادی داشتم اما نمی توانستم هیچ وقت ان ها را حفظ کنم .

آن شب هم که دور هم جمع بودیم قرار مشاعره گذاشته بودیم . مشاعره هنوز جدی نشده بود که مینا دختر خاله نگار  رو به جمع گفت: " اگر قرار است نیلوفر ببازد بهتر است بازی نکند " مریم دختر عمو مصطفی  با حالت کنایه که از لحنش کاملا معلوم بود گفت : " اگر نیلوفر نباشد خب کی ببازد ؟ چاشنی بازی ماست . بهتر باشد . " اینبار علیرضا برادر مریم  در حالی که از حرف مریم خنده اش گرفته بود  رو به مینا گفت : " حق با مریم است بدون نیلوفر مشاعره لطفی ندارد " و بعد همگی خندیدند . 

از حرفهایشان دلم گرفت . آن ها داشتند مرا مسخره می کردند . تصمیم گرفتم جمعشان را ترک کنم . همین کار را هم کردم بلند شدم و به آشپزخانه رفتم . علیرضا با صدای بلند بنحوی که من بشنوم گفت : " نازک نارنجی دوباره ناراحت شدی ؟ " جوابی ندادم . مادر که توی آشپزخانه مشغول شستن میوه ها بود  من را که دید با تعجب  گفت : " اتفاقی افتاده است ؟ " گفتم : " نه . حوصله آن ها را ندارم . همین " و مادر بدون اینکه حرف دیگری بزند  به شستن میوه ها ادامه داد . حرفهایی که آن ها زده بودند خیلی برایم گران تمام شد . آن ها حق نداشتد توی جمع  من را مسخره کنند . توی همین افکار بودم که عمه خاتون وارد آشپزخانه شد و  رو به من که روی زمین نشسته بودم کرد و  گفت : " تو  اینقدر ضعبیف  بودی و من خبر نداشتم ؟ " با تعجب گفتم : " ضعیف ؟ منظورتان چیه ؟ " عمه خاتون گفت : چرا آن لحظه از خودت دفاع نکردی ؟ چرا آنجا ر ا ترک کردی ؟ " گفتم : " حوصله اشان را نداشتم " گفت : " حوصله نداشتی یا اینکه جرات دفاع از خودن را نداشتی ؟ " به عمه خاتون نگاهی کردم و گفتم : " دفاع در جایی که همه علیه تو باشند چه فایده ایی دارد ؟ آن ها داشتند همگی مرا مسخره می کردند و از این کارشان لذت هم می بردند . " عمه خاتون لبخندی زد و گفت : " کسی توی آن جمع علیه تو نبود . آن ها فقط به اشتباه داشتند مسخره ات می کردند . البته بنظرم تو خودت این فرصت را به  آن ها دادی . " گفتم : " باید چه کار می کردم ؟ " گفت : " می ماندی و توی مشاعره شرکت می کردی حتی اگر می دانستی که می بازی . " گفتم :" خب آن ها باور می کردن که حق با آن هاست . " عمه خاتون گفت : " گاهی وقت ها واکنش نشان ندادن به رفتار نادرست دیگران نتیجه بهتری دارد . من به مریم و مینا و علیرضا کاری ندارم اما برخی از آدم ها مسخره می کنند تا طرف مقابل را اذیت کنند و اگر آن طرف برنجد و رنجش خودش را نشان بدهد او را خوشحال کرده است . " حرفی نداشتم بزنم . با عمه خاتون  موافق بودم . شاید بخاطر سن کمم آن موقع آن قدر احساساتی شده بودم که نتواستم واکنش خوبی نشان بدهم . عمه خاتون که من را توی فکر دید گقت : " حالا هم بهتر است برگردی و توی جمعشان شرکت کنی " . این را که گفت بدون اینکه فرصت هر حرفی ر به من بدهد آشپزخانه را ترک کرد .

آن روز من به توصیه عمه خاتون عمل کردم و احساس رضایت هم کردم . حالا هم هر وقت از دست رفتار و برخورد کسی می رنجم و فوق العاده ناراحت می شوم یاد حرفهای آن روز عمه خاتون می افتم  . به این فکر می کنم  که شاید مقصر اصلی خودم هستم که  اجازه می دهم دیگران من را برنجانند . یا هر رفتار ناشایست دیگری انجا م بدهند . شاید !

  
نویسنده : نیلوفر ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱
تگ ها :

حکایت شرمندگی

شب گذشته سارا حدود ساعت 9 شب بود که بهانه گیری می کرد تا برایش طبل بخریم و هر چقدر هم می گفتیم که شب است و مغازه ایی باز نیست قانع نمی شد . و آنچنان با سوز دل گریه می کرد که دل آدم را کباب می کرد . در جایی بودیم که خاله اش هم حضور داشت . گریه سارا انگار دل خاله را ریش کرده بود چرا که دستش را گرفت و گفت : بیا با هم بریم و طبل بخریم . ساعتها طول کشید تا برگشتند و البته طبل هم خریده بودن . پرسیدم : کجا بودین تا حالا ؟ سارا با خوشحالی  گفت : خاله مرا دور دور برد تا طبل بخریم . رو به خواهرم گفتم :مگر مجبور بودی ؟ گفت : به سارا قول داده بودم نخواستم شرمنده اش بشوم .

نمیدانم چرا در آن لحظه یاد حضرت عباس افتادم - البته بلاتشبیه - اینکه ایشان به بچه ها قول داده بودند تا برایشان آب بیاورند و نخواستند شرمنده بچه ها شوند و اخر هم شهید شدند .

 

این روزها  مدام صحنه آب آوردن حضرت عباس و نرسیدنش به بچه ها جلوی چشمم می آید و دلم را ریش ریش می کند .

  
نویسنده : نیلوفر ; ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٤
تگ ها :

پراکنده از گوشه و کنار ( 8)

"چشم ها راباید شست ، جور دیگر باید دید ."  این جمله را به خودم می گویم که سعی می کنم آدم ها را نه سیاه سیاه و نه سفید سفید ببینم . آدم ها خاکستری اند . هم بدی دارند و هم خوبی .  گاهی به هر دو طرف میل می کنند .  اگر خاکستری را حد وسط بگیریم گاهی به سمت سیاهی می روند . گاهی به سمت سفیدی . اعمال فردی هر کسی تا وقتی جنبه عمومی پیدا نکند به خودش مربوط است . به این معنی که  اگر کسی در منزلش خطا  کند خودش می داند و خدایش . اما اگر در اجتماع خطایی از او سر بزند به همه  مربوط است .  چنانچه  در جمعی باشد به آن جمع مربوط است و بس .اما برخی خطاها وقتی به کمک ابزار اطلاع رسانی عمومی بشوند به همه ما مربوط است . موضوعی  را می خواندم در سایتی که دختری - حال به هر طریقی عشق یا ...- وارد زندگی مرد متاهلی شده بود .و بحران هایی برای هر دو طرف پیش آمده بود که خیلی وارد آن نمی شوم . این موضوع از آن دسته موضوع هایی است که  به همه ما مربوط است چه خوشمان بیاید و چه نیاید .چرا که بحرانی است که  کانون خانواده ها را تهدید می کند . آستانه گناه را پایین می آورد و قبح آن را می شکند. و چقدر هم متاسفانه شیوع پیدا کرده است به همین سادگی !

. ******

هفته  گذشته یکی از هفته های  تلخ زندگی من بود . یک مشکل تقریبا لاینحلی از مدت ها پیش برایم پیش آمده بود که هر کاری می کردم و هر راهی را می رفتم پیچیده تر می شد البته بر اثر کمی بی فکری و بی برنامگی من و آقای همسر اتفاق افتاد . حل کردنش دشوار بود و البته آقای همسر برخلاف همیشه به جای همفکری بیشتر آن را پیچیده می کرد از بس که اینطوری عصبانیمی شد . به من ثابت شد که اگر عصبانی بشود چقدر می تواند ترسناک باشد .زبان اما به او حق می دادم چرا که پیشامد ان اتفاق خیلی بد بود خیلی . خلاصه اینکه اگرنبود لطف خداوند  و کمی  صبوری و آرامش من ، امکان برطرف شدنش وجود نداشت . این هفته انگار حضور خداوند رابیشتر از قبل توی زندگیم حس کردم .

********

این روزها حال و هوای شهر محرمی شده است . پرچم های عزای امام حسین  تقریبا همه جای شهر را  پر کرده است و از هفته دیگر هیئت های عزاداری هم شهر را سرشار از حضورشان می کنند .گاهی وقتها از دیدن بعضی صحنه ها توی این ایام خیلی دلم می گیرد . اینکه برگزاری  تکایا فقط و فقط چشم و هم چشمی باشد و صاحبانش فقط و فقط در فکر رقابت با هم باشند  . ناراحت می شوم وقتی می بینم یک   تکیه  عزاداری ابهت و جبروت خودش را به رخ تکیه عزاداری دیگر می کشد . و اصلا یادشان می رود که هدف اصلیشان چه  بوده است .انگار صاحب عزای این روزها به کلی فراموش می شود و چیزهایی جایش را می گیرد که دل آدم از گفتنش می لرزد .  به اعتقادات صاحبان برگزاری مراسم شکی ندارم . اما به چشم و هم چشمی آن ها هم شک ندارم و این پسندیده نیست . از پای نشستن بعضی منبرها هم احساس خوبی به من دست نمی دهد . ترجیح می دهم بشینیم و کتاب هایی با موضوع محرم  بخوانم و خودم تنهایی برای این ایام عزاداری کنم . یقین دارم اینطوری بیشتر به شناخت می رسم . می ترسم از اینکه توی جمع  باشم و جز گناه چیز دیگری عایدم نشود

.******

 



 

  
نویسنده : نیلوفر ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩
تگ ها :

مکبر ،خواب دم صبح و عمه خاتون

صدای اذان صبح مکبر مسجد محل ، هر روز صبح من را از خو اب بیدار می کرد .همیشه با شور و شوق زیادی  بلند می شدم و نماز صبح را می خواندم . اما ان روز اصلا دلم نمی خواست از رختخواب بلند بشوم . پتو رو روی صورتم کشیدم و هر دو دستانم را  روی گوشم گذاشتم تا صدای موذن باعث خراب شدن خوابم نشود . هر کاری کردم نشد که خوابم ببرد . با دلخوری و عصبانیت از دست مکبر از رختخواب بلند شدم . وضو گرفتم اما سعی کردم طوری وضو بگیرم که خواب از چشمانم بیرون نرود و دوباره بتوانم بخوابم . نمازم را تندتند خواندم و سریع برگشتم توی رختخوابم . اما نمی دانم چرا خوابم نمی برد . با اینکه همه تلاشم را برای حفظ خوابم کرده بودم اما فایده ایی نداشت . آهی کشیدم و توی دلم یک بد وبیراه کوچولو به مکبر گفتم . سر جایم غلت زدم . اما خوابم نمی برد . بلند شدم . دیگر فایده ایی نداشت خوابم خراب شده بود . و انگار روز را باید از همان لحظه شروع می کردم .خوشبختانه آن روز  یک روز تعطیل بود که توی خانه بودم   به اتاق عمه خاتون رفتم طبق معمول هر روز همان ساعت مشغول خواندن دعا بود . در را بازنکرده بستم اما عمه خاتون که متوجه من شده بود صدایم کرد.

دوباره در زا باز کردم . گفتم : مزاحم نباشم ؟ با لبخند همیشگی که بر لب داشت من را دعوت به نشستن کرد . کنارش نشستم . کتاب دعایش را بست و گفت : " سحر خیز شدی !" شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : " بعد از نماز صبح دیگر خوابم نبرد " . گفت : من مدتهاست که دیگر بعد از نماز صبح نمی خوابم " . نمی دانم چرا توی چهره و کلام عمه خاتون آرامشی را احساس می کردم که جایی ندیده بودم و برای همین بعد از همه بی قراری ها به سراغش می رفتم . و آن لحظه هم همین احساس را داشتم  . گفتم : " عمه خاتون تا حالا شده است یک گناه تقریبا بزرگی کرده باشید که خودتون  فقط از آن خبر داشته باشین  ؟ " عمه خاتون نگاه عاقل اندر سفیه ای به من کرد و گفت : " برای چی می پرسی ؟" گفتم : "همینطوری . " مدتی فکر کرد و بعد گفت : " بله . " گفتم : " خب بعد چکار کردید؟ فقط با خدا حلش کردید ؟ " عمه خاتون گفت : " تکلیف گناه معلوم است خب ، باید با خدا حلش کرد البته اگر قابل حل باشد و به مرحله پیشرفته نرسیده باشد و دیگر تکرار نشود . من با خدا حلش کردم " گفتم : " گاهی وقت ها نیروی عظیم شیطان را در خودم قو ی می بینم اینکه با تمام قوای خودش سعی می کند منحرفم کند با اینکه می دانم که در وجودم رخنه کرده است و حضورش را حس می کنم . با اینکه می دانم اگر به حرفش گوش بدهم به راه انحراف من را راهنمایی می کند اما خیلی دنبالش می روم . خیلی وقتها هم  ار این دنباله روی پشیمان می شوم اما روی برگشت ندارم . رویم نمی شود سرم را بالا ببرم و از خدا عذرخواهی کنم چون با آگاهی انتخابش کردم . "

عمه خاتون آهی کشید و گفت : " خب همین شرمندگی تو کافی است تا خدا تو را ببخشد و مطمینا می بخشد  "  با ناراحتی گفتم : " اما خیلی وقتها نبخشیده است . انگار خواسته است تنبیه ام کند . اینکه نگذار د به خودش نزدیک بشوم اینکه با علم به انحرافی بودن راه شیطان دوباره به سمت شیطان بروم . اینکه دوباره گناه های قبلم را تکرار کنم .اینکه اینقدر آن راه انحرافی شیطان برایم شیرین و جذاب بنظر برسد که حاضر باشم در ان قدم بگذارم و تا انتهایش را بروم خب این ها همه به معنی نبخشیدن خداست . " عمه خاتون گفت : " اینکه تو دوست داشته باشی به سمت راهی که شیطان هدایتت می کند بروی تقصیر خدا نیست . بر فرض هم خدا ترا نبخشیده باشد این چه ربطی دارد به اینکه تو راه خطا را بروی  . خدا طور دیگری این عدم پذیرش عذرخواهیت را نشان میدهد . تو دوست داری راه بد را بروی فقط به این دلیل که قدرت مقابله با نفست را نداری . و می خواهی لذت ببری . بعضی اعمال که گناه محسوب می شوند انجام دادنشان بسیار شیرین و لذت بخش است و مقصر خودتی که به طرفش میروی نه خدا .  "و بعد بدون اینکه فرصت هر حرف دیگری را به من بدهد . گفت : " خدا خیلی مهربان تر و بخشنده تر و بزگوارتر از آن چیزی است که من و تو فکر می کنیم . حتی فرصت بازگشت گناهکارهای خیلی خیلی بزرگ را هم به خانه اش می دهد . از رحمت  و لطف و کرمش هیچ وقت ناامید نشو . و البته همیشه شکرگزارش باش که به تو این قدرت را داده است که تشخیص بدهی چه راهی راه خطاست و چه راهی نه . " و بعد در حالیکه سجاده اش را جمع می کرد رو به من گفت : "بلند شو بریم صبحانه را بخوریم . " این را گفت و خودش زودتر اتاق را ترک کرد .

  
نویسنده : نیلوفر ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٧
تگ ها :

بدون عنوان

 

هیچ شبی مثل امشب دلم هوای خانه خدا را نکرده بود . ناراحت

امشب نه دعای عرفه رفتم و نه دعای عرفه خواندم  اما عجیب دلم  روز عرفه  کنار خانه خدا  را خواست  .

اینکه فقط خودم باشم و خود خود خدا . من باشم و کعبه . با هم دوتایی تنها باشیم . کنارش بنشینم و برایش حرف بزنم . بلند بلند حرف بزنم . خدا هم فقط گوش کند . می دانم خدا اینجا هم حضور دارد اما کنار خانه خودش بیشتر حسش می کنم . بیشتر به دلم می نشیند .

خدایا !  این روزها عجیب حضورت را می خواهم . حضور نزدیکت را می خواهم . این روزها من ، من نیستم چرا اینطوری شدم نمی دانم . نمی خواهم از آدمهایت گله کنم که من هم جزئی از آن ها هستم . گاهی من هم مثل خیلی از آدم هایت تلخ می شوم . گاهی من هم مثل خیلی از آن ها دلی را می شکنم و کسی را می رنجانم . پس اگر جای گله ایی هم باشد گله از خودم است .

از تلخی روزگار هم گله نمی کنم که شاید مسبب بعضی تلخی ها خودم باشم .

از خودم گله می کنم که دل و قلب و روحم این روزها انگار خالی از حضور تو شده است .

خدایا ! دلم عجیب این روزها تو را می خواهد . دلتنگ توام . خودت را به من نشان بده !

تلخی این جمله ها را بر من ببخشید ، همین !

 

 

  
نویسنده : نیلوفر ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٥
تگ ها :

با یاد عمه خاتون

حبیبه وقتی آمد خانه امان یک راست بردمش اتاق کوچیکه کنار حیاط که مخصوص عمه خاتون بود . ازآن اتاق خاطره های زیادی دارم .آقاجون هنوز دارقالی عمه خاتون را بعنوان یادگار نگه داشته است . انگار صدای عمه خاتون هنوز توی گوشم است " یکی وانه یکی روش ، دوتا وانه یکی پس ، یکی وانه یکی جاش ، از دم گلیه تا روش کور کن " این جمله ها چیزی بود که عمه خاتون موقع بافتن نقشه قالی بلند بلند می خواند . هر کاری کرده بودم نتوانستم نقشه قالی را یاد بگیرم و فقط ریشه زدن را بلد بودم . به دار قالی خیره بودم و خاطره های با عمه خاتون همینطور از جلوی چشمم رژه می رفت که حبیبه برای اینکه من را به خودش بیاورد پرسید : کسی خانه نیست ؟ سرم را به طرفش برگرداندم و در حالیکه سعی میکردم لبخندی بزنم گفتم : نه . مادر رفته است بیرون . و بعد دستش را گرفتم و در حالیکه دعوت به نشستن میکردمش گفتم : بیا کمی از خودت برایم بگو . چه کار می کنی دختر ! حبیبه که انگار  با این حرف من دردلش باز شده بود  گفت : نیلوفر خیلی خسته ام . خیلی . گفتم : آخر چرا ؟! تو مگر مساله ات را با خودت حل نکردی مگر با خودت کنار نیامدی ؟

اشکهایش را که بی اختیار جاری شده بود با پشت دست پاک کرد و گفت : ظاهرا چرا . اما نتوانستم حل کنم . نتوانستم با خودم  و دلم کنار بیایم .سخت است . گفتم : خیلی خب حالا هرچه توی دلت است  را بیرون بیریز حداقلش این است که خالی  می شوی . گفت :  " نیلوفر تا حالا شده است احساس کنی فریب  خوردی ؟ تا حالا شده است احساس کنی فرصت های عمرت را تلف کردی ؟ تا حالا شده است احساس های بد ، فکرهای ناجور در مورد خودت بسراغت بیاید و دلیلش را ندانی ؟ تا حالا شده است فکر کنی با همه احساست ، دلت ، فکرت بازی شده است ؟ من الان اینطوری شدم . تو خوب میدونی من توی همه ارتباطاتم از همه صداقتم مایه میگذارم . از همه احساس پاکم بدون هیچ شیله و پیله ایی ."  این ها را که گفت دیگر نتوانست ادامه بدهد یعنی بغض مانعش شد . بغضی که سعی میکرد فرو بدهد . گفتم : " الهی من قربون همه صداقت و پاکیت بروم . این را که من می دانم و می فهمم ."  سرش را تکان داد و گفت : " می دانم اما  آن کسی که باید بفهمد نفهمید ."  با تردید گفتم : " محسن را می گویی ؟! " فقط سرش را به علامت تایید تکان داد . گفتم : " خب وقتی محسن همه صداقت و همه احساست را نفهمید چه ارزشی دارد که برای  نفهمیدنش غصه بخوری و ناراحت باشی . میدانی محسن بی لیاقت بود . لیاقت  احساس پاک تو را  نداشت . " و بدون اینکه مهلت هر حرف زدنی را به او بدهم پرسیدم : " محسن از زندگیت کنار رفت ؟"  به جای جواب بغضش ترکید و شروع به گریه کرد . بطرفش رفتم اشکهایش را پاک کردم و گفتم : "خودت اینطور خواستی ؟ " گفت : "  ظاهرا با هم تصمیم گرفتیم اما او بیشتر راغب بود . چون فکر می کرد من و او به درد زندگی مشترک نمی خوریم . " گفتم : " خب اینکه ناراحتی ندارد . شاید راست گفته است . " گفت : آخر چرا بعد از دوسال باید به این نتیجه برسد ! توی این دو سال این باور را داده بود که ما برای هم هستیم . برای هم ."

از نحوه حرف زدن حبیبه گیج شده بودم گفتم : "  من که نمی فهمم پس چرا به این نتیجه رسید ؟ " آهی کشید و گفت : "  به خاطر اینکه در این مدت دو سال متانت و وقارم را کم نکردم . چون در این دوسال او رفتارهایی را از من می خواست که به دلیل تربیت خاص خانوادگیم نمی توانستم از خودم بروز بدهم . محسن دو سال با من بود اما بعدها فهمیدم فقط دلش یک رابطه نامتعارف را می خواست . و درست زمانی این را فهمیدم که دلم به دلش گره خورده بود و نسبت به او احساس داشتم ."  ابروهایم را در هم کردم و گفتم :"  اولا اینکه محسن بیخود کرده است که از تو چنین انتظاراتی را داشته است . ثانیا تو چطور توی این مدت دو سال نتوانستی این را بفهمی ؟ ضمن اینکه من بارها به تو گفته بودم اصل رابطه تو با محسن اشتباه محض بود حبیبه اشتباه ."

حبیبه مکثی کرد و بعد گفت : " تو که میدانی رابطه ما رابطه دوستی نبود رابطه کاری بود . بعدشم اینکه او توی هیچ کدام از رفتارهایش این تمایلش را نشان نداد . چطور باید می فهمیدم تا تکلیفم را از همان ابتدا با او روشن کنم . ؟ "گفتم : " اما بنظر من الان هم اتفاق مهمی نیفتاده است . تو اگر بخواهی می توانی اورا فراموش کنی . یقین دارم که می توانی . " با صدایی لرزان گفت : "نمی توانم  باور کن نمی توانم . من که می دانستم فراموش کردن محسن برایش مثل آب خوردن است اصرار کردم و گفتم : " چرا می توانی "  اما حبیبه که انگار از این حرف من عصبانی شده بود با صدایی بلند گفت : " بابا می گویم  نمی توانم چرا نمی فهمی ؟ " و بعد ببا همان لحن عصبانی ادامه داد : " البته کاملا طبیعی است که نتوانی  من را درک کنی و حرفهایم را بفهمی چون هیچ وقت احساس من را نداشتی . تو یک آدم بی احساسی " . دستش را در دستم گرفتم و در حالیکه روی صورتم میگذاشتم گفتم : من احساست را می فهمم . با همه گوشت و پوست و خونم درک می کنم فقط از تو می خواهم کمی واقع بین باشی همین . " دستش را به سرعت از روی صورتم کشید و با چهره ایی برافروخته گفت : " همیشه از این می ترسیدم که دلم نمی خواست با تو حرف بزنم . تاز این که نصیحتم کنی تو همیشه آدم را نصیحت می کنی . اما من به نصیحت های تو نیازی ندارم . تو چی فکر کردی نیلوفر ؟ فکر کردی از همه عاقل تری ؟ عقلت را برای خودت نگه دار . من به حرفهایت احتیاجی ندارم " و وقتی خواست از سرجایش بلند بشود و اتاق را ترک کند جلویش را گرفتم و در حالیکه از حرفهایش فوق العاده رنجیده بودم با صدایی که برآشفتگی ام را نشان می داد و تقریبا بلند بود گفتم : " حبیبه تو فکر کردی فقط خودت سرشار از احساسی ؟ فکر کردی تو فقط می توانی عاشق باشی ؟ اینکه این تجربه را تو فقط داشتی و منی که در کنارت نشستم  و بقول تو خالی از احساسم تا حالا تجربه تو را نداشتم ؟ میدانی  من برای دوستانم خیلی مایه می گذارم و حرف می زنم اما نصیحت نمی کنم . من آنقدر دوستانم را دوست دارم که از تجربه هایم برایشان حرف می زنم . از چیزهایی که توی زندگی واقعی ام اتفاق افتاده است برایشان می گویم و این ها اسمش  نصیحت نیست . حبیبه  بر خلاف آن چیزی که  تو فکر می کنی  من هم احساس دارم ، عاطفه دارم ، دل دارم . گاهی وقتها احساسم با همه توانش بر عقلم چیره شده است . خیلی وقتها . لحظه های بدتر از تو را داشتم اما فرقم با تو و امثال تو این است که توانستم با خودم کار بیایم نه اینکه فقط غصه بخورم . من همیشه به  همه وقایع گذشته بعنوان تجربه ایی که می توانم از آن درس بگیرم نگاه کردم . همین "  و بعد سکوت کردم . به حبیبه  و چادرش که بین هوا و زمین توی دستش مانده بود نگاه کردم حبیبه زل زده بود توی چشمانم . و بهت زده من را نگاه می کرد انگار از من انتظار شنیدن این حرف ها را نداشت .  از سر راهش کنار رفتم و گفتم : " حالا می توانی بروی ."  حبیبه بدون اینکه حرفی بزند چادرش را سر کرد  و بطرف در رفت اما  قبل از اینکه از اتاق  خارج بشود بطرفم برگشت و گفت : حالا یعنی من باید چکار کنم ؟ حرفی نزدم . دلم نمی خواست دیگر به هیچ صفتی متهم بشوم . گفت : "بخدا سوالم  جدی بود . من از همه حرف هایی که به تو زدم معذرت می خواهم من آمده بودم تا راه به من نشان بدهی . آمده بودم تا آرامم کنی ."  حرف هایش را باور کردم برای همین آهی کشیدم  و گفتم : "حبیبه همه چیز بستگی به خودت دارد . اینکه سعی کنی جایگزین خوبی برایش پیدا کنی . اینکه خودت و فقط خودت بخواهی او را از فکر و ذهنت حذف کنی . اگر فقط به فرصت های گذشته یی که از دستت رفته فکر کنی فرصت های خوب آینده را از هم از دست می دهی . بعقیده من آدم اگر بخواهد و اراده کند می تواند هر چیزی را که بخواهد فراموش کند یا بیاد داشته باشد . "حبیبه گفت : نمی دانم شاید حق با تو باشد . به حرفهایت فکر می کنم جدی فکر می کنم "و بعد گویی انگار تازه متوجه اطرافش شده باشد گفت : "راستی جریان این دار قالی چیه ؟ "گفتم : "هیچی  یادگار عمه خاتون است ." گفت : "حالا چرا از بین این همه اتاق  اینجا را برای حرف زدن انتخاب کردی ؟ "  گفتم : "برای اینکه می دانستم دقیقا حرف هایی  را می خواهی بزنی که یک زمانی من با عمه خاتون همین جا روی دارقالی زده بودم ." لبخندی زد و گفت : "خب حالا بعضی  هایش را به من هم بگو . " دستم را روی شانه هاش زدم و گفتم : "تو مگر نمی خواستی بروی دارد دیرت می شود ." در اتاق را باز کرد به آسمان نیمه تاریک نگاهی کرد و گفت :" راست می گوی الان حتما مادرم کلی نگرانم شده است . "این ر  ا  گفت و از اتاق  بیرو ن رفت .

  
نویسنده : نیلوفر ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۳
تگ ها :

← صفحه بعد