عمه خاتون
همیشه حیاط خونه قدیمی امون رو دوست داشتم . چهار فصل را میشد توی آن جا دید . فصل بهارش حرف نداشت . آقا جون چون به گل و گیاه علاقه داشت برای همین موقع بهار ، حیاطمان دیدنی میشد از بس که درخت های سرسبز و گل های باصفا داشت .توی بهار مخصوصا اردیبهشت وقتی داخل حیاط می شدی انگار وارد پارک شدی . هم منظره اش قشنگ بود و هم بو و طراوت آن شعف انگیز بود .
آن روز از بس حالم گرفته بود . ترجیح دادم تا توی حیاط بشینم شاید حال و هوایم عوض بشود . البته همینطور هم شد . دیدن آن همه شکوفه های رنگارنگ روی درختها ، دیدن گل هایی که در حال رویش بودند . نگاه کردن به چرخش پروانه ها روی گل . همه و همه روحیه زنده بودن و زندگی کردن با امید را به آدم میداد . توجهم به پراونه کوچکی جلب شده بود که مدام از روی یک گل روی یک گل دیگر پرواز میکرد و روی یک گل ننشسته سریع مسیرش را بطرف یک گل دیگر عوض میکرد انگار تازه متولد شده بود و تازه با اینهمه زیبایی مواجه شده بود اما یکهو بالش به یک گلبرگ گل گیر کرد و دیگر نتوانست پرواز کند انگار هرچه تلاش میکرد بالش جدا نمیشد . من که تو حال خودم نبودم با صدای بلند گفتم : " خب می خواستی اینقدر هول نشی . یک کم آرومتر " در همین حین صدای عمه خاتون از توی ایوان آمد که گفت : " با کی هستی ؟ " سرم را بطرفش چرخاندم و با تعجب گفتم : " شما کی آمدید؟ " خندید و گفت : " خیلی وقت است حواسم به توهه . اما تو حواست نیست . حالا با کی بودی ؟ "
گفتم : " با پروانه ایی که روی آن گل است " و با دست به سمت گل اشاره کردم اما خبری از پروانه نبود انگار راه فرارش را پیدا کرده بود . دور و اطراف را نگاه کردم اما اثری از او نبود . گفتم :" همین جا بود . " عمه خاتون بطرفم آمد و گفت : " خودم دیدمش . گفتم که حواسم خیلی وقت است که به تو است . " و بعد در حالیکه سعی می کرد کنارم بنشیند گفت : " حالا دیگر با پروانه ها حرف میزنی گل نیلوفر ؟ " . خودم را جابه جا کردم تا برای عمه خاتون جا باز کنم . گفتم : " حرکاتش برایم جالب بود و انقدر غرقش بودم که اصلا متوجه نشدم که با هاش حرف زدم . " عمه خاتون خندید و گفت : " خب کار گل حرف زدن با پروانه هاست . " گفتم : " عمه خاتون ، سر به سرم می گذارین ؟ " نگاهم کرد و در حالیکه انگار با چشمانش می خندید گفت : " نه ، جدی گفتم . " و باز خندید . با دلخوری گفتم : " پس چرا خندیدید ؟ " جدی شد و گفت : "بگذریم . تو حالا چرا اینجا نشستی ؟ " گفتم : " از بس که دلم گرفته بود . " نگاه عاقل اندر سفیه ای به من کرد و گفت : " قرار نشد توی این حیاط خانه با اینهمه گل و چمن و منظره های قشنگ کسی از دل گرفتگی حرف بزند . آن هم از دل گرفتگی ها تکراری . ! " گفتم : " حق با شما ست اما گاهی بعضی جریان ها و بعضی اتفاق ها باعث میشوند ادم موقع دیدن زیبای ها هم یاد دل گرفتگی هایش بیفتد . یا د دلتنگی هایش ." عمه خاتون از پشت عینکش نگاهم کرد و گفت : " باز ازدست آدم ها دلخوری ؟." گفتم : " هر چند من دیگر به آدم ها و رفتارهایشان عادت کردم . اینکه هر لحظه یک رنگی میشوند و تو نمی دانی توی آن لحظه باید چه عکس العملی از خودت نشان بدهی . اینکه این موقعیت هاست که خصوصیت آدم ها را شکل می دهد و نه آدم ها که موقعیت ها را شکل بدهند . و همین دور تکراری که تکرار می شوند انرژی را از تو می گیرند . من به این ها عادت کردم عمه خاتون . اما اگر بگویم خسته نمی شوم دروغ گفتم . "
عمه خاتون نگاهش را به روبرو انداخت و بعد از چند ثانیه ایی مکث گفت : " حرفهایت را قبول دارم نیلوفر . آدم ها خیلی انرژی مثبت ما را منفی می کنند . اینکه در طول یک روز بخواهی مثلا فکر کنی چرا یک آدم یک رفتار منفی از خودش نشان داد و روزهای بعد هم آن را تکرار کرد آدم را کلافه می کند . اما ما راه گریزی نداریم اینکه باید با همین هایی که بخشی از زندگی ما را تشکیل می دهند زندگی کنیم . مدام هم که نمی توانیم راه ها و اخلاق های مثبت را به آن ها یادآوری کنیم . این خسته شدن ها را قبول دارم و با تو موافقم . اما بنظر من گاهی راه فرار از دست این افکار همین نشستن در کنار طبیعت زیبای خداوند و لذت بردن از آن است . همین غرق شدن در چرخش پروانه ها روی گل . همین تماشای شکوفه های رنگارنگ روی درخت و بوییدن گل ها. این ها چیزهایی است که ما باید به آن پناه ببریم و یادمان باشد خداوند انقدر زیبایی خلق کرده است که بعضی زشتی ها را میشود ندید گرفت و فراموش کرد حتی اگر بقول تو تکرار بشوند و بخشی از زندگی ما را بگیرند .
حرفهای عمه خاتون برای لحظه ایی من را به فکر فرو برد . اینکه گاهی دلیل این همه خستگی چی می تواند باشد ؟ فرو رفتن زیادی ما در آدم ها ؟ درگیر شدن در روزمرگی ؟ فراموش کردن زیبایی های خداوند ؟ نمی دانم شاید همه اینها می تواند دلیلی برای همین خستگی های تکراری ما آدم ها باشد .
دنیای امروزی بچه ها
اینکه یک مدتی است بچه ها را خیلی از دیدن بعضی کارتون ها منع می کنم هم خودم خسته شدم و هم بچه ها و هم پدر بچه ها . به تفاهم هم نمی رسیم . تا اینکه یک روز تصمیم گرفتم به اتفاق آن ها بعضی کارتون ها را تا انتها ببینم و بعد تصمیم بگیرم . اول از کارتون مرد عنکبوتی شروع کردم . از ابتدا تا انتها خشونت بود و خشونت . هیچ پند و اندرز و حرفی برای گفتن نداشت . به سپهر نگاه کردم چنان شیفته برنامه شده بود و با هیجان نگاه می کرد که حد نداشت . گذاشتم هیجانش تمام بشود بعد حرف بزنم . آرام که شد گفتم : سپهر تو از این کارتون چی فهمیدی ؟ گفت : هیچی ، فقط آقاهه که لباس مردعنکبوتی پوشیده بود جالب بود .
البته من خیلی اجازه نمی دهم بچه ها این کارتون را ببینند .
کاتون بعدی بن تن بود . از آن هم چیزی عاید هیچ کدام از ما نشد . فقط پر از هیجان بود نه حرفی برای گفتن داشت و نه تجربه ایی به تجربه بچه ها اضافه می کرد .
کارتن انتخابی بعدی خرس پوه بود . کارتونی که هم من از دیدنش لذت بردم و هم بچه ها . البته من که می گویم خیلی مهم نیست که لذت ببرم یا نه . اما قصدم این است که بگویم حرفی برای گفتن داشت و درسی برای بچه ها . چون بعد از تمام شدن کارتون هم سارا و هم سپهر کلی سوال در موردش از من کردند . چیزی که در مورد دو کارتون قبلی اتفاق نیفتاد . اینکه : " مامان اگر آدم بتواند به دیگران کمک کند یا دوستانش را دوست داشته باشد آدم خوبی است ؟ " " مامان اگر آدم مهربان باشد . خوراکی هایش را به بقیه بدهد دوستهای زیادی دارد ؟" – توی این قسمت پوه ، خرسه حواسش به دوستش الاغه بود تا برایش خوراکی ببرد و به او کمک کند – و من مدام جواب های قانع کننده به آن ها می دادم .
کارتو نهای بعدی هم دوتا سی دی بود که من بعد از مدت ها تلاش از مغازه پیدایش کرده بودم . – حنا دختری در مزرعه و – خانواده دکتر ارنست - . با دیدن یک قسمتش بچه ها از آن لذت بردند چون با همان هیجانی آن ها را نگاه می کردند که کارتون مرد عنکبوتی و بن تن را دیده بودند منتها با این تفاوت که در این کارتون ها آرامش نصیب بچه می شد و در آن کارتو نها استرس . از دیدن کارتو نها انتهایی درس اخلاقی می گرفتند اما از دیدن کارتون های ابتدایی که گفتم جز خشونت چیزی نصیبشان نمی شد .
حالا با همه این اوصاف من باید آن ها را از دیدن کارتون های امروزی منع کنم یا نه ؟ اگر تلویزیون ما به فکر چاره نیست من بعنوان مادر بچه ها نباید باشم ؟ اینکه برنامه های عروسکی زیادی با حضور کلی خاله و دایی و عمو ساخته میشود تا درس های اخلاقی به بچه ها بدهد شاید تا حدی مفید باشد اما بچه ها به کارتون علاقه دارند . چرا نباید کارتون هایی به آن ها نشان داده بشود که نتیجه روحی و روانی خوبی دارد ؟ چرا نباید کارتون های امروزی هم مثل قدیم سرشار از آرامش باشند ؟ درست است دنیای امروزی بچه ها دنیای کامپیوترو از این جور حرف هاست اما بچه ها که بچه اند . بچه ها که نباید روحیه هاشان دستخوش تغییر و هیجان بشود . کاش یادمان نرود بچه ها به دنیایی پر از ارامش احتیاج دارند . نه دنیایی که به آن ها خشونت ، رقابت های ناسالم ، لجبازی های احمقانه ، و دروغ را آموزش می دهد . کاش یادمان نرود .
یکی از خصلت های نه چندان پسندیده ما ایرانی ها رودربایستی است . اینکه در ارتباط هایمان آنقدر ملاحظه طرف مقابل را می کنیم که جرات گفتن هیچ حرفی را به او نداریم که نکند از دست ما ناراحت بشود . نکند به او بربخورد . و همین موضوع باعث می شود تا ما در ارتباط برقرار کردنمان احساس رضایت نداشته باشیم . از بس که فکرو ذهنمان ادم مقابلمان است .
عکس این موضوع هم وجود دارد . اینکه بعضی از ما ها توی ارتباطهایمان اصلا ملاحظه طرف مقابل را نمی کنیم . اصلا احساساتش را در نظر نمی گیریم . برایش احترام و ارزش قایل نیستیم . گاهی حرفی را می زنیم و عملی را انجام می دهیم که باعث رنجش طرف می شویم و این موضوع باعث می شود تا او در رابطه برقرار کردن با ما احساس رضایت نکند . فکرش مشغول ما می شود . و احساس رضایت قلبی در رابطه برقرار کردن با ما ندارد
این روزها خیلی سعی می کنم تا بین این دو تعادل برقرار کنم . می شود یا نمی شود ، را نمی دانم
خیلی سعی کردم عکس گنبد امام رضا رو اینجا بگذارم اما نشد .
برای برقراری اینترنت این روزها مشکل دارم خطم سریع قطع می شود .
بعد از 7سال دارم میروم امام رضا انگار برای اولین بار طلبیده شدم .
ذوق دارم . فقط همین !
مادران اسمی دخترکان زن نما و تجربه های سال 90
مثل همیشه وقتی وارد مهد کودک شدم تا بچه ها را بردارم و بروم هول بودم . به هول بودن عادت کردم اینکه همیشه در حال دویدنم . چه صبح که می خواهم بروم سرکار و چه بعد از ظهر که می خواهم از سرکار برگردم . بچه ها هم به دویدن های من عادت کردند البته بیشتر سارا از من تبعیت می کند .
توی مهد منتظر بچه ها بودم که دیدم یکی از مربی های مهد با یک نوزاد تقریبا دو ماهه از پله ها پایین آمد . با تعجب رو به مدیر مهد گفتم : " مگر اینجا مادرها بچه های دوماهه رو هم می آورند ؟ " لبخندی زد و گفت : " بله " گفتم : " مادر که شش ماه مرخصی دارد ." گفت :" مادرش توی ایران خودرو کار می کند . " این کار مادر اصلا برایم قابل توجیه نبود . توی ذهنم خیلی با خودم کلنجار رفتم تا شاید بتوانم کار این مادر را توجیه کنم ( اجبار مادر ، نیاز شدید مالی مادر ، فقر و ... )چیزهایی بود که توی ذهنم رژه رفتند اما اصلا نتوانستم بپذیرم که بچه دو ماهه مجبور باشد به مهد بیاید . مدیر مهد که من را در فکر دید گفت : " این که خوب است خیلی از مادرهای خانه دار بچه های نوزادشان را اینجا می آورندو دلیلشان این است که دلشان می خواهد بچه شان اجتماعی بشوند . " باور این موضوع واقعا برایم سخت بود . آخر یک نوزاد چه نیازی به اجتماعی شدن دارد ؟ حالا اگر بخواهیم خیلی روشنفکرانه تصور کنیم که مهارت های اجتماعی را از نوزادی به فرزندمان یاد بدهیم اخر توی مهد کودک ؟ پس نقش ما مادرها چی می شود ؟!!!واقعا چی می شود ؟!!!
*******
دیروز توی یک مراسمی دعوت شده بودیم که جشن پایان سال مهد کودک بچه ها بود . دیدن خیلی از صحنه ها دل من را به درد آورد . صورت اکثر بچه های کوچک 5و 6 ساله مثل صورت یک زن آرایش شده بود . و از لطافت بچگی فاصله گرفته بود . موهایشان را طوری آراسته بودند که معلوم بود ساعت ها وقت بچه را توی آرایشگاه تلف کرده بودند . دلیلش را نمی دانم . اینکه چه نیازی است یک دختر بچه اینطوری توی جشن ظاهر بشود ؟ واقعا چه نیازی است ؟ همه بچه ها آنقدر قشنگ و زیبا هستند که با یک لباس مرتب از همیشه هم جذاب تر بنظر می رسند . آرایش روی صورت بچه ها فقط چهره اشان را از لطافت بچگی در می آورد . این حرف هایی بود که به آقای همسر در همان مراسم گفتم . و او جواب داد : " مادر این بچه ها را ندیدی که با چه ظاهری آمدند ؟ خب چه انتظاری داری ؟ . اراستن های اینچنینی را نوعی تجدد و روشنفکری می دانند . " به سارا نگاه کردم . قیافه اش از همیشه برایم جذاب تر بنظر آمد . یک قیافه معصوم و بچه گانه . بین آن همه دختر بچه آرایش کرده سارا که ساده بود واقعا بچه بود و من لذت بردم . کیف کردم قیافه اش را دیدم آخر فقط سارا و چند تا دختر بچه دیگر بنظرم بچه آمدند بقیه مثل یک زن شده بودند .
******
این روزها خیلی سال 90 را مرور می کنم . از فروردین تا همین اسفند . روزهای سختی را پشت سر گذاشتم . روزهای پر از تلاطم و فشار و استرس . روزهایی که شاید اگر لطف و عنایت خداوند نبود نمی توانست به این لحظه های آرامش تبدیل بشود . چقدر خوب است که آدم یادش باشد خداوند هیچ وقت بنده هایش را تنها نمی گذارد و همیشه به یادشان است . کاش گاهی فقط گاهی ما هم یاد خدا یمان باشیم .
پراکنده از گوشه و کنار (9)
دلم گاهی برای روزهای کودکیم تنگ می شود . روزهایی که پر بودند از شادی و شادمانی . روزهایی که در لحظه لحظه اش صداقت موج می زد . روزهایی که با دوستمان خیلی جدی دعوا می کردیم و با لحنی که عصبانیت در آن موج می زد می گفتیم : " قهر قهر تا روز قیامت " و بلافاصله قیامت می شد و آشتی می کردیم . دلم برای ان روزها خیلی تنگ می شود . این روزها خیلی دلم هوای دوران کودکیم را می کند . حیف که نمی شود برگشت و آن روزها را دوباره تکرار کرد .
×××××××
این روزها خیابان های شهر پر شده است از تبلیغ برای کاندیداهای مجلس . عده ایی که شاید بر سر قدرت با هم رقابت می کنند . می گویم قدرت چون اعتقاد دارم رقابتشان بر سر قدرت است نه خدمت . صدا و سیما هم که گوی سبقت را برای فریب اذهان عمومی ربوده است . چند شب پیش برنامه ایی را پخش می کرد و با مردم مصاحبه در همین مورد می کرد . جالب اینجا بود که حرف همه مردم یکی بود. همه جملاتشان شبیه به هم بود . از قیافه شان معلوم بود که متنی را از حفظ کرده بودند . چرایش را نمی دانم . اینکه چه لزومی دارد بخواهی حرفهای خودت را از زبان مردم به دیگران بفهمانی . ناراحت می شوم از اینکه احمق فرض شوم .
×××××××
آقای همسر چند بار به من گفته که : " دلم نمی خواهد به مرگ طبیعی از دنیا بروم . می خواهم برای آرمان و هدفم و وطنم و دینم از دنیا بروم " قبل از این حرفش همیشه خودم را جای زنانی گذاشته ام که مردشان را با افتخار راهی مبارزه با دشمنان دین و اسلام کرده اند. حال به هر طریقی . و بعد دیده ام که ظرفیتش را ندارم . صبرش را ندارم . نمی توانم با شهامت این کار را انجام دهم . و بعد از نبودنش راهش را ادامه دهم . همسران زیادی را اینگونه دیده ام و ستوده ام اما نمی دانم چرا نمی توانم جایشان باشم . سخت است خیلی سخت .
×××××××
از یک چیز گریزانم و آن سو’ استفاده از رفتار مثبت دیگران . خیلی وقت ها احساس می کنم از حسن نیتم در مورد دیگران سو’استفاده می شود . از اینکه در موردشان خوب فکر می کنم .خیلی ها سو’استفاده می کنند . اینجاست که تصمیم می گیرم مثل خودشان رفتار کنم . مثل خودشان در موردشان بد فکر کنم . بد اندیشه کنم . خودخواه باشم . به خود خودم فکر کنم . اما ثانیه ایی نمی گذرد که به این نتیجه می رسم که آخر مگر بد بودن کاری دارد ؟ مگر سخت است که خودخواه باشی و فقط خودت را ببینی ؟ خیلی آسان است که همه را بد ببینی . خیلی آسان . خوب بودن سخت است . خوب اندیشیدن سخت است . ادعایی ندارم اما این روزها خیلی سعی میکنم که خوب باشم . خوب فکر کنم . سخت است اما سعی می کنم به آن برسم .
یک روز برفی
آن روز یکی از روزهای بسیار سرد زمستان بود . آنقدر از صبح برف آمده بود که حیاط و درخت هایش سفید سفید شده بودند. روی باغچه آنقدر برف نشسته بود که هیچ چیز دیگری پیدا نبود . عمه خاتون قرار یک مسابقه بین من و غزاله گذاشته بود . قرار بود آدم برفی درست کنیم و آدم برفی هر کسی که قشنگتر شد از عمه خاتون جایزه می گرفت . . توی درست کردن آدم برفی خبره بودم و شک نداشتم برنده آن روز خودم هستم
مسابقه شروع شد
توی مدت درست کردن آدم برفی همه فکر و ذهنم توی برنده شدن بود برای همین سعی کردم تندتر از غزاله کارم را تمام کنم . تنه آدم برفیم را آنقدر بزرگ و پهن درست کرده بودم که دستام یخ زده بود . جای دماغش یک هویج گنده گذاشتم . چشماشم دو تا دگمه بزرگ گذاشتم و بجای لبش هم از نخ کاموا استفاده کردم . آدم برفی ام که تمام شد دوتا دستانم را بهم کوبیدم و با شوق گفتم : " برای من تمام شد . " غزاله که با طمانینه و آرامش مشغول درست کردن آدم برفیش بود . کلاه آدم برفیش را که گذاشت گفت : " برای من هم تمام شد . "
عمه خاتون که با دقت به هر دو ی آدم برفی ها نگاه می کرد تا در واقع نمره بدهد و برنده را مشخص کند . با خودم فکر می کردم که حق من است تا من را برنده اعلم کند د آخر من زودتر تمام کرده بودم اما در کمال تعجب و حیرت من غزاله را برنده اعلام کرد . خیلی ناراحت شدم . رو به عمه خاتون گفتم : " مگر من زودتر تمام نکردم ؟ چرا او را برنده اعلام کردید ؟" عمه خاتون روی پله ها نشست و گفت : " درست ست که زودتر تمام کردی اما غزاله با دقت بیشتری آدم برفیش را درست کرده است . دقت که کنی برای او تمیزتر و قشنگتر است . " من که هیچ وقت توی هیچ مرحله ایی تحمل باختن را نداشتم با عصبانیت و دلخوری حیاط را ترک کردم و به سمت اتاق رفتم . از ناراحتی اصلا متوجه نبودم که رفتم توی اتاق عمه خاتون .
از دست عمه خاتون خیلی ناراحت بودم . عمه خاتون می دانست که من با چه وسواسی مشغول درست کردن آدم برفی بودم . و می دانست همیشه همه کارهایم را با دقت انجام می دهم او حق نداشت غزاله را برنده کند . زمانی که من در کاری با دیگران رقابت می کنم معلوم است که من برنده ام .
از پنجره حیاط را نگاه کردم . از آن جا هم مشخص بود که آدم برفی کدام از ما دونفر بهتر است . نمی دانم چرا عمه خاتون غزاله را برنده کرد . شاید اشتباه کرده بود . من باید او را متوجه اشتباهش می کردم . خواستم اتاق را ترک کنم که با ورود عمه خاتون مواجه شدم . عقب رفتم تا عمه خاتون وارد بشود . به رویم لبخندی زد و گفت : " نبینم نیلوفرم عصبانی باشد ! " گفتم : " حق ندارم عصبانی باشم . ؟! شما باید من را برنده اعلام می کردید نه غزاله را . " عمه خاتون با این حرف من ابروهایش را درهم کرد و گفت : " نیلوفر تو آنقدر به خودت مطمئنی و غره ایی که فکر نمیکنی ممکن است یک نفر هم وجود داشته باشد تا از تو بهتر باشد ؟ کی گفته است تو همیشه باید در همه مراحل برنده باشی ؟ کی گفته است تو اشتباه نمی کنی ؟ کی این باور را به تو داده است تا تصور کنی توی رقابت با دیگران این تو هستی که برنده ایی ؟" من که از حرف های عمه خاتون تعجب کرده بودم . گفتم : " برای اینکه من توی انجام هر کاری تلاشم را می کنم و همه جدیتم را توی آن کار می گذارم اما دیگران تلاش نمی کنند درست است کاری را انجام می دهند اما نه با جدیت من . "
عمه خاتون که کمی از نحوه حرف زدن من دلخور شده بود گفت : " من بحث زیادی با تو ندارم . اما حتی اگر تو توی یک کاری تمام تلاشت را بکنی و همه هم و غمت به پایان رساندن آن کار باشد بازهم با اطمینان نمی توانی بگویی که فقط تو هستی که آن کار را بلدی درست انجام بدی و طرف مقابلت بلد نیست .این فکر و تصور تو چیزی جز خودخواهی و غرور بیجا نیست . غروری که باعث می شود تو فکر کنی تافته جدا بافته از بقیه هستی و یک سرو گردن از بقیه بالاتری . اینکه تو توی کاری جدیت داشته باشه و همه تلاشت را بکنی تا بنحو احسنت آن را انجام بدهی قابل تحسین است اما اینکه فکر کنی شخص دیگری توانایی رقابت با تو را ندارد اشتباه است . شاید توی این مسابقه ایی که من امروز گذاشتم آدم برفی تو از آدم برفی غزاله بهتر بود و بزرگتر اما من شاهد تلاش و جدیت غزاله هم بودم . من غزاله را برنده اعلام کردم تا بتو این باور را بدهم که برای دیگران و کارهایشان ارزش قایل بشی . "و بعد در حالیکه اتاق را ترک می کرد گفت : " اینکه توی این مرحله و اینجا توی یک بازی کوچک بازنده بشوی و متوجه اشتباهت خیلی بهتر از زمانی است که دیگر فایده نداشته باشد . زمانی که آنقدر به خودت غره شده باشی که همه خوبی های دنیا را برای خودت و حق خودت بدونی و برای دیگران توی جامعه بزرگتر هیچ حقی قائل نباشی . "
به حرف های عمه خاتون فکر کردم . حرف هایش واقعیت داشت . من توی این مدت خیلی به خودم و کارهایی که کرده بودم غره شده بودم . با خودم فکر کردم بعضی مواقع خدا چقدر قشنگ بعضی آدم هارا جلویت میگذارد تا بخودت بیایی و متوجه اشتباهت بشوی .
....
این روزها کمی خسته ام .
دلم یک گوشه دنج می خواهد دور از هیاهو . دور از قیل و قال . آرام .
مشکلی خدا رو شکر وجود ندارد . من خوبم . بچه ها خوبند . و همسرم از همه ما خوبتر .
اما من به یک جای پر از سکوت احتیاج دارم
شاید برای مدتی نباشم . نمیدانم تا کی . شاید هم باشم
به یک تجدید روحیه احتیاج دارم خیلی خیلی زیااااد.
×× افسرده نیستم اینهایی که گاهی در دلم می گویم را اینبار بلند بلند گفتم و نوشتم
بعدا نوشت :
دوستی یک پیام خصوصی برایم نوشته بود که : " تو در این فشارهای اقتصادی در این وانفسای جامعه در این گرفتاری ها به جای اینکه از دردهای جامعه بنویسی از خودت و خستگی هایت می گویی ؟ چقدر خودخواهی ؟ حیف قلم که تو برای نوشتن استفاده می کنی و ..." پاسخ چندانی برایش ندارم اما محض اطلاع می گویم که مگر همه خستگی ها باید فقط ناشی از مشکلات شخصی باشد ؟ من توی این اجتماع پر از ادم و پر از مشکلات آدمها دارم کار می کنم و زندگی .چرا نباید خستگی هایم ناشی از همین چیزهایی باشد که تو دوست نشناخته ام اشاره کردی ؟ ! من که اشاره به نوع خستگی ام نکردم ؟ کاش زود قضاوت نکنیم هیچ وقت !.همین .
امیر و معصومه
از صدای مشت و لگدی که به در خورده می شد حدس زدم که پشت در کسی جز محسن نمی تواند باشد . هر وقت از یک موضوعی هراسان بود اینطوری در می زد . سراسیمه بطرف حیاط رفتم در را بازکردم حدسم درست بود .خودش بود گفتم : " چه خبرته ؟" بدون اینکه جوابم را بدهد وارد شد و در حالیکه بطرف اتاق می رفت گفت : " معصومه خانه است ؟ " گفتم : " نه ! " بطرفم برگشت و در حالیکه صورتش برافروخته شده بود گفت : " کجا رفته است ؟" گفتم : " محسن چی شده است ؟ چرا اینقدر نگرانی ؟ " با همان حالت قبل گفت : " جواب من را بده معصومه کجا رفته است ؟" گفتم : " با عمه خاتون رفته است بیرون . " نفس راحتی کشید و در حالیکه روی پله های حیاط می نشست گفت : " امیر را نزدیک خانه دیدم فکر کردم شاید بخواهد بیاد اینجا دنبال معصومه . " کنارش نشستم و گفتم : " خب حالا می آمد مگر چه اتفاقی می افتاد امیر شوهر معصومه است . " با خشم نگاهم کرد و گفت : " طوری حرف می زنی انگار از هیچی خبر نداری . آبروریزی های امیر را یادت رفته است ؟ تا من زنده ام اجازه نمی دهم امیر با معصومه هیچ ارتباطی داشته باشد . می فهمی ؟" از لحن کلامش عصبانیت می بارید گفتم : " تو از دستش عصبانی هستی برای همین این حرفها را می زنی . " گفت : " عصبانیم . خیلی هم عصبانیم . مرت..." و بعد حرفش را قطع کرد و به یه لااله الاالله بسنده کرد .
گفتم : "محسن ، معصومه الان شوهر دارد . قدیم هر چی بین تو و او بوده است تمام شده است . می فهمی . ؟ در ضمن شماها حق تصمیم گیری برای معصومه را ندارید . معصومه امیر را دوست دارد . درست است بچه ایی ندارن اما دو سال با هم زیر یک سقف زندگی کردند . باید از خود معصومه بخواهید تا برای زندگیش تصمیم بگیرد نه شما . " محسن گفت : " آخز کدام دختر عاقلی دوست دارد با یک آدم لاابالی و علاف و هرزه ایی مثل امیر زندگی کند . معصومه باید دیوانه باشد اگر همچنین مردی را دوست داشته باشد . " گفتم : " دیوانه یا عاقل . به هر حال معصومه هم پدر دارد هم مادر و هم برادر . تو چه کاره اونی که بخو اهی برایش تصمیم بگیری ؟ " می دانستم از این حرفم عصبانی می شود . اما باید این حرفها را بهش می گفتم تا خیال برش ندارد . با صدایی که بلندتر از قبل بود گفت : " به هر حال به خانه ما پناه آورده است . " این را گفت و بطرف اتاق رفت .
با محسن موافق بودم . امیر مناسب معصومه نبود .
چند هفته ای می شد که آن ها با هم بحثشان شده بود و معصومه با موافقت عمو مصطفی و زن عمو به خانه ما آمده بود . امیر پسر سر به راهی نبود . من خیلی از او خوشم نمی آمد . حتی زمانی که معصومه می خواست با او ازدواج کند خیلی راضی به این کار نبودم اما از آنجائیکه خیلی حق دخالت توی این موضوع را نداشتم حرفی نزدم . الان هم نمی توانستم حرفی بزنم چون پای زندگی معصومه در میان بود .در این دوسالی که امیر با معصومه زندگی می کرد یک زندگی پنهانی هم با یک دختر دیگر داشته است و از این موضوع حتی خانواده امیر هم خبر نداشتند . معصومه بقول خودش هر نابسامانی زندگی با امیر ار تحمل کرده بود الا همین زن پنهانی داشتن را .
می دانستم که معصومه امیر را دوست دارد برای همین تردید داشت تا زا او جدا بشود . امیر را حتی خانواده اش هم قبول نداشتند واز دستش عاصی بودند . از بس که با کارهایش انها را کلافه کرده بود . آن ها تصمیم گرفته بودند برایش زن بگیرند تا بلکه بقول خودشان سربراه بشود اما سربراه که نشده بود یک خانواده دیگر را هم اسیر کرده بود .
به اینکه چزا خانواده امیر نتوانسته بودند از پس تربیت امیر بر بیایند کاری ندارم اما بیشتر ناراحتی من و خانواده این بود که چرا در حالیکه پدر و مادر امیر می دانستند او پسر اهلی نیست از آن ابتدا موضوع را با خانواده عمو مصطفی مطرح نکردند و چرا راضی شدند خانواده دیگری را هم درگیر مشکلات خودشان بکنند .
الان سالها از ان ماجرا می گذرد و معصومه و امیر دارند با هم زندگی می کنند . امیر هنوز که هنوز است همان پسر لاابالی قدیم است .و البته آن دختر را بقول خودش رها کرده است . هر چند واقعیات چیز دیگری را می گویند . معصومه کم و بیش از این موضوع خبر دارد اما بخاطر بچه هایش سکوت کرده است و مشغول زندگی است .
امثال معصومه خیلی دور و بر ما زندگی می کنند که برای حفظ زندگی و آبرویشان ترجیح می دهند به زندگی نکبت بارشان ادامه بدهند . اما واقعا مقصر این چور زندگی ها چه کسانی هستند ؟ مثلا مقصر زندگی معصومه کی است ؟ خودش ؟ شوهرش ؟ خانوده خودش ؟ خانواده شوهرش ؟ یا جامعه ؟ یا آن دختری که وارد همچنین زندگی می شود ؟. نمی دانم . واقعا نمی دانم
بچه ها
این روزها آنقدر گرفتار روزمرگی و دلمشغولی های زندگی شدم که از کارهای عجیب بچه ها غافلم . از نحوه بازی کردن آن ها . از حرف زدنشان . از خلاقیت های بچه گانه شان و ....
باید کمی بیش از گذشته به آن ها بپردازم .
سارا چند وقت پیش توی یکی از نقاشی هایش خونه خودمون را کشید . جالب اینجا بود که توی خانه با مهارت خاصی پدر و برادرش را جا داد . بیرون خانه هم من را خیلی خیلی بزرگ کشید و کنارم خودش را کمی کوچکتر نقاشی کرد . ازش پرسیدم : "پس چرا من و تو بیرون خونه ایم و انقدر بزرگیم ؟" با زبان بچه گانه اش گفت : " ما مواظب بابا و سپهریم " ! توی اکثر نقاشی های سارا من جایگاه خاصی دارم و از همه بزرگترم . .
همان روز از سپهر هم خواستم تا خانه ما را بکشد . خانه را کشید اما توی خانه هیچ کس نبود . ادم ها را بیرون خانه کشید . سارا اولین و بزرگترین شخصیتی بود که سپهر او را کشید . بعد خودش ،بعد پدرش و بعد هم من را کشید . وقتی از او پرسیدم که : " چرا سارا را از همه بزرگتر کشیدی ؟" گفت : " چون سارا از من بهتر است . من بچه بدی هستم . تو و بابا را اذیت می کنم و وسایلم را سرجایش نمی گذارم . برای همین تو و بابا سارا را بیشتر دوست دارید " از حرفش جا خوردم . گفتم : " عزیزم من و بابا تو وسارا را یک اندازه دوست داریم ." با همان لحن بچه گانه اش گفت :" نه . سارا 5 دقیقه از من بزرگتر است . از من هم بهتر است . " طرز فکرش برایم عجیب بود . اینکه چرا باید فکر کند سارا توی نظر ما بهتر از خودش است و یا اینکه ما بیشتر سارا را دوست داریم . ؟
اینجاست که می گویم باید بیش از گذشته به آن ها بپردازم
← صفحه بعد
نظرات ()
