شب یلدا

عمه خاتون

شب یلدا بود و به رسم شب یلداهای هر سال دور هم جمع شده بودیم . قرار اصلی همه فامیل هم بدلیل حضور عمه خاتون ، خانه ما بود .آن شب هر کسی با خودش چیزی می آورد .

تهیه میوه های شب یلدا با مادر بود . آقاجون هم دو تا هندوانه  خریده  بود و انداخته بود توی حوض حیاط تا بقول خودش خنک بشود . آجیل را هم هر سال عمو مصطفی می آورد . عمه معصومه هم شیرینی و شکلات می آورد.خلاصه هرکسی به یک نحوی حضورش را نشان میداد .  با اینکه مادر اتاق پشتی را از دوروز قبل برای مهمانها آماده کرده بود . اما همگی توافق کردیم تا توی ایوان بشینیم .انگار ایوان صفای دیگری داشت . با کمک همدیگر تمام وسایل اتاق پشتی را آوردیم توی ایوان . باد سردی می آمد و هوا خیلی سرد بود . شب قبل هم باران باریده بود . و همین هوا را سردتر کرده بود .

آقا جون در حالیکه به پشتی های کوچیکی که کنار دیوار بود  تکیه داده بود  و پتو را دور خودش می پیچید رو به جمع کرد و  گفت : هوا سرده .! بهتر نیست بریم توی همان اتاق ؟ عمو مصطفی در حالیکه یکی از هندوانه ها را از توی حوض بر می داشت رو به آقاجون گفت : داداش جون صفای ایوان بیشتر  از اتاق است . لباس گرمتر می پوشیم .

اینبار عمه معصومه گفت : اما بچه ها ممکن است سرما بخورند . و بعد رو به ما کرد و گفت : درسته ؟ ما که اینقدر از دورهم بودن خوشحال شده بودیم و اصلا سرما را احساس نمی کردیم به اتفاق گفتیم : نه ! اینجا خیلی خوب است بیشتر خوش میگذرد !.

عمو مصطفی با هندوانه ایی که توی دستش بود ، کنار آقاجون نشست و گفت : دیدی داداش ! بچه ها هم اینجا را بیشتر دوست دارند و بعد هندوانه را گذاشت توی سینی ودر حالیکه بادستش روی هندوانه میزد  رو به مادر گفت : زن داداش بی زحمت یک  کارد  می آورید میخواهم ببینم این هندوانه داخلش چه خبره ؟ مادر داشت بلند میشد تا به آشپزخانه برود که خاله نگار رو به مادر کرد و  گفت : ابجی شما زحمت نکش من میروم کارد را می آورم . این را گفت و بطرف اشپزخانه رفت .

شادی  و خوشحالی را توی چهره تک تک اعضای فامیل میشد دید هر کسی مشغول کاری بود . مادر میوه ها را پوست میگرفت . عمو مصطفی هندوانه  را قاچ میکرد . دایی جلال آجیل ها را توی پیاله میریخت . خلاصه هر کسی سعی میکرد تا حال و هوای خاصی به آن شب بدهد .

آن روزها انگار شب یلداها هم حال و هوای دیگری داشت .مثل حال و هوای دل آدمها جور دیگری دوست داشتنی بود .من و غزاله و سحر و محسن وسعید پسر عمو مصطفی  یک گوشه ایی جدا از بقیه نشسته بودیم و می گفتیم و می خندیدیم . همینطوری بیخودی به حرفهای همدیگر با صدای بلند می خندیدیم . و اصلا هم متوجه نبودیم که صدای خنده مان چقدر بلند شده است .

عمه خاتون که ابتدا توی جمع بزرگترها بود .انگار صدای خنده مان توجه اش را جلب کرده بود  به جمع ما آمد . ما هم که آنقدر حواسمان به خودمان و خندیدن هامون بود که متوجه اش  نشدیم . فقط من برای لحظه ایی صدای غزاله را شنیدم که  گفت : عمه خاتون بفرمایید . . آن موقع بود که  صدای خنده ها قطع شد و همه بطرف عمه خاتون برگشتیم . هر کسی سعی میکرد جایی برایش باز کند  .

عمه خاتون که متوجه دستپاچگی ما شده بود گفت : راحت باشید . و بعد در حالیکه  کنارمان می نشست گفت : مزاحمتان نباشم ؟. همگی یکصدا گفتیم : اختیار دارید . عمه خاتون با لبخند همیشگی خودش گفت : صدای خنده تان  تا هفت تا خانه آنورترهم میرود الهی همیشه بخندید.  حالا تعریف کنید ببینم تا من هم بخندم . و ما بدون اینکه حرفی بزنیم . فقط  همدیگر را نگاه میکردیم . آخر رویمان نمیشد تعریف کنیم. حرفهای ما اصلا خنده دار نبود و شاید اگر  یکی از آن ها را برای عمه خاتون تعریف میکردیم نه تنها نمی خندید که مسخره مان هم میکرد . عمه خاتون که از ما جوابی نشنید گفت : حالا نمی خواهد اینقدر فکر کنید مهم نیست به چی و به چه حرفی می خندیدید. مهم این است دلتان آنقدر شاد است که از ته دلتان می خندید . و بعد مثل همیشه شروع کرد به تعریف یک قصه از شب یلداهای دوره خودش .و ما همگی ساکت و آرام مجذوب  حرفهایش شده بودیم .   

و حالا سالها از آن شب بیاد ماندنی میگذرد و من هر  وقت یاد آن لحظه ها و آن شب ها می افتم با خودم فکر می کنم واقعا چقدر آن روزها ما بی سبب شاد بودیم و چقدر ساده برای خندیدن دلیل داشتیم .

واقعا یاد آن روزها و آن لحظه ها بخیر .

 

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۳٠
تگ ها :

ما موجودات دو پا

چرا ما آدمها تازگیها یه جورایی شدیم و قبح بعضی کارها برایمان شکسته شده است ؟....و اصلا هم انگا نه انگار !

1-      در جمع ها ی دونفره یا چندنفره مان یکی را که اصلا حضور ندارد به بادتمسخر می گیریم و به کارها و نوع حرف زدنش می خندیم .و بعد تازه خرسندیم از اینکه روزمان را به شادی گذروندیم ...

2-      با زحمت یک نفر دیگر و با خرج کردن مبلغ گزافی پول مدرک فوق لیسانس و دکترا می گیریم . بدون اینکه برای  آن ذره ایی زحمت کشیده باشیم . تزمان را یکی دیگر می نویسد و بعد به ما می گویند خانم یا آقای دکتر ....

3-      با تلاش یکی دیگر و به نام ما مقالات علمی و فرهنگی در نشریات و سایتهای مختلف منتشر می شود و ما از آن برای خودمان اعتبار و در آمد کسب می کنیم و تازه به دیگران فخر هم می فروشیم .

4-      در یک محیط اداری کار کردن یک عده ایی را بنام خودمان تمام می کنیم و همه جا با آن پز  می دهیم .درحالیکه قلبا آگاهیم کار را یک عده دیگری انجام دادند و از ان اعتبار کاری کسب میکنیم

     * براستی ما انسان ها عجب موجوداتی هستیم !!

در مورد اول برای کسب شادی خودمان حاضریم آبروی دیگری را ببریم و در موارد دیگر برای کسب اعتبار خودمان حاضریم از دسترنج دیگران بخوریم .

چه موجوداتی هستیم ما موجودات دو پا ........ 

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٢
تگ ها :

عمه خاتون

چند روز یود که عمه خاتون مثل گذشته ها نبود و خیلی ساکت شده بود . با کسی هم خیلی حرف نمیزد . همه نگرانش شده بودیم . تا حالا سابقه نداشت عمه خاتون اینقدر پکر و بی حوصله باشد . هرجوری بود خودش را به کاری مشغول می کرد تا با کسی حرف نزند . مادر و آقاجون هم خیلی دوروبرش نمی رفتند . نمیدانم که دلخوری آن سه تا مربوط به هم بود یا نه . هرچند آقاجون و مادر با هم حرف می زدند و رفتارشان با هم مثل روزهای قبل بود اما رفتار عمه خاتون عادی نبود . برای همین آن روز بعدازظهر وقتی روی پله های حیاط نشسته بود . دستش هم زیر چانه اش بود به سراغش رفتم . کنارش نشستم و بی مقدمه گفتم : " عمه خاتون ! دلتون گرفته ؟"عمه خاتون دستش را اززیر چانه اش برداشت و به آرامی بطرف من برگشت و گفت : " کی آمدی ؟ " گفتم : " همین الان " . لبخندی زد و گفت : " نمی دانم . دیگه از سن من گذشته است که دلم بگیرد . " گفتم : " با آقاجون و مادربحثتون شده است .؟ " در حالیکه  از این حرف من خنده اش گرفته بود گفت : " نه ! " گفتم " پس چی ؟ من نگرانم " دستش را بطرفم آورد و در حالیکه دستم را در دستش می گرفت  گفت : "الهی من قربون اون نگرانی تو بشوم . عزیزم من چیزیم نیست . یه کم خسته ام . همین " .

احساس کردم دلش نمی خواهد حرفی بزند برای همین گفتم : " اگر من مزاحمم می تونم برم . " عمه خاتون که انگار احساس کرده بود که من ناراحت شدم گفت : " نه تو مزاحم نیستی . " و بعد آهی کشید و ادامه داد : " چند شب است خواب عمو عارفت رو می بینم . خیلی نگران است . صورتش عین گذشته ها مات و مبهوته . با دیدنش یا د گذشته ها افتادم . یاد روزهایی که با هم داشتیم . یاد آشنایی هایمان .یاد دلبری هایی افتادم که برایش می کردم . یاد اذیت هایی که میکردمش . یاد بعضی لحظه هایی که برای خودخواهی های خودم دلش را می شکستم . " با تعجب نگاهش کردم و گفتم : مگه شما هم دل می شکستید ؟ " لبخندی زد و گفت : " تا دلت بخواد ."گفتم :"اما بهتون نمیاد . " نگاهم کرد و گفت : " چون دوستش داشتم اذیتش می کردم . من و عمو عارف عاشق هم بودیم و من بیشتر دوستش داشتم . در واقع با این اذیت کردن هایم دلم می خواست برایش دلبری کنم . دلم می خواست نازم را بکشد . دلم میخواست نازم را بخرد و به دلبری هایم جواب بدهد . "

اصلا به عمه خاتون نمی آمد که بخواهد اینطوری که تعریف میکند دلبری کند . عمه خاتون برای من همیشه نقش یک آدمی را داشت که از رفتارهایش الگو می گرفتم . و حالا می شنیدم که او هم مثل آدم های عادی دیگر چه لحظه هایی توی زندگیش داشته است . گفتم : " خب عمو عارف چه کار میکرد ؟ " آهی کشید و بعد در حالیکه با گوشه روسری اش اشکش را پاک میکرد  گفت :" گاهی جواب می داد . گاهی نازم را می خرید و گاهی هم حوصله اش سر می رفت و از کوره در می رفت و تا مدت ها با هم قهر بودیم . "

گفتم : " خب چرا بهش نمی گفتین که دلیل اذیت هایت چی بوده است ؟ " گفت : " دلم نمی خواست بدوند . دلم میخواست واقعا فکر کند که دارم اذیتش می کنم . انگار از اینکه آزار می بیند لذت می بردم . هرچند قلبا ناراحت می شدم اما از اینکه از دستم می رنجید خوشحال میشدم . عالم جونی بود دیگر . آدم گاهی راه عاشقی کردن را بلد نیست . آدم گاهی راه ناز کردن را بلد نیست . و بخاطر همین نابلدی ها کارهایی میکند که به ضررش میشود . من و عموعارف با اینکه خیلی هم رو دوست داشتیم اما بیشتر اوقات بخاطر لجبازی های بچه گانه مان  از هم دور بودیم . و من الان بخاطر همین ناراحتم . دلم میخواد دوباره آن روزها برگرد و من حالا که راه عاشقی کردن را بلدم برایش به شیوه درست ناز کنم و آن به شیوه درست نازم را بخرد . دلم میخواد بهش بگویم چقدر دوستش دارم .چیزی که هیچ وقت درست و حسابی  بهش نگفتم . "

این ها را که می گفت متوجه این شدم که چقدر دلتنگ است و حرف ها یش را از سر دلتنگی است  دلم برایش سوخت . اصلا به عمه خاتون نمی آمد که روزی هم توانسته باشد دلی را بشکند و یا اینکه عزیزترین فرد زندگیش را از خودش ناراحت کند . 

چقدر آدم ها عجیب اند و در عین حال دوست داشتنی . آدمی مثل عمه خاتون که من در تمام عمرم آرامش را در کنارش حس کردم و از او درس های بزرگی گرفتم یک زمانی فردی را آزار می داده است . یک زمانی آرامش را از دیگری دریغ کرده است . واقعا دنیا و آدم هایش خیلی عجیبند خیلی .

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱
تگ ها :

جملات کوتاه

باور نمی کنم خالق دانه های انار زندگی مرا بی نظم چیده باشد .

×××××

خدایا کمکم کن پیمانی را که در طوفان با تو بستم در آرامش فراموش نکنم .

 

×××××

شادی را هدیه کن حتی به آن ها که از تو گرفتند .عشق بورز به ان ها که دلت را شکستند .دعا کن برای آن ها که نفرینت کردند و بخند که خدا هنوز آن بالا با توست .

×××××

خدایا ببخش مرا که آنقدر حسرت نداشته هایم را خوردم که شاکر داشته هایم نبودم .

×××××

 

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱۱
تگ ها :

آدم ها خاکستری اند

امروز صبح برای اینکه خیلی دیرم شده بود تصمیم گرفتم تا با آقای همسر به محل کارم بروم . توی راه از هر جایی حرف زدیم تا اینکه صحبت به سرکارم رسید . و من که انگار دردلم باز شده بود شروع کردم از مسول مربوطه بدی گفتن . اینکه چقدر در حق دیگران بدی کرده است . حق خوری کرده است . گفتم و گفتم . آقای همسر که از نوع حرف زدن من تعجب کرده بود گفت : " مگه میشه یکی اینقدر بدی هایی را که تو میگی درخودش جمع داشته باشه ؟ " پوزخندی زدم و گفتم : " بله . تو اونو نمیشناسی . وقیح ترین آدمی است که تا به حال در عمر کاریم باهاش برخورد کردم . کسی که همه را مسخره می کند . تا حق حساب از کسی نگیرد برایش کاری انجام نمی دهد . جز برای منافع شخصی خودش برای چیز دیگری کار انجام نمی دهد . تمام خوبی های مجموعه را به پای خودش می نویسد و بدی هایش را به پای دیگران . در نظرش همه دیو هستند و خودش فرشته ایی که از آسمان نازل شده است . "آقای همسر ابروهایش را درهم برد و گفت : "  اما من برخلاف تو فکر نمیکنم این آدم اینقدر بد باشد . تو داری او را قضاوت میکنی بی اصول منطقی . فقط همین ! . " من که انتظار شنیدن این حرف ها را از آقای همسر نداشتم و گویی  فقط منتظر تایید حرف هایم بودم با عصبانیت گفتم : " نخیر ! تو خیلی به آدم ها خوش بینی . اصلا ساده ایی همین ! " آقای همسر بدون اینکه از حرفم عصبانی بشود گفت : " یادت باشد . آدم ها برخلاف تصور تو نه خیلی سیاهند و نه خیلی سفید . آدم ها خاکستریند . همین !" برای اینکه از دستش دلخور بودم حرفی نزدم به محل کارم رسیده بود م . بدون خداحافظی پیاده شدم . دلم نمی خواست برای مدتی با آقای همسر حرف بزنم از دستش دلخور بودم . همش آدم را نصحیت می کرد .

توی محل کارم هم آنقدر مشغول کار بودم که اصلا فرصت فکر کردن به حرفهای آقای همسر را نداشتم . ظهر یکی از مشتریان که بعنوان پیک شرکت بود از من خواست تا از همان مسولی که با آقای همسر صحبتش بود درخواست  وام بکنم . وقتی به او مراجعه کردم و درخواست را مطرح کردم با مهربانی گفت : " بهش بگو درخواستش را بیاورد . فقط اینکه بگو زودتر بیاورد چون آخر سال است ممکنه وام ها قطع بشود . " ازش تشکر کردم . گفت : " بلکه همین آدم های معمولی از ماراضی باشند و برایمان دعا کنند. "  

یاد صحبت هایی صبح خودم با آقای همسر افتادم . از خودم خجالت کشیدم . چقدر توی ذهنم این آدم را سیاه تصور کرده بودم . آدمی که در یک لحظه می تواند مهربان باشه و درخواست بقول خودش یک آدم معمولی را رد نکند چطور می تواند آنقدر بد باشد که من تصور می کردم . حرف های آقای همسر را مرور کردم : "آدم ها بر خلاف تصور تو نه خیلی سیاهند و نه خیلی سفید . آدم ها خاکستریند همین !"

 

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۳٠
تگ ها :

یک روز خاطره انگیز

آن روزتوی راه برگشت به خانه  تصمیم گرفتم تا با مترو بروم . مترو برعکس همیشه خلوت  بود . سوار شدم و جایی برای نشستن پیدا کردم . انقدر خسته بودم که حد نداشت . کنار دستم یک خانمی نشسته بود که در نگاه اول خوش برخورد بنظر می رسید . مدام من را نگاه می کرد . از نگاهش حدس زدم که میخواهد حرفی بزند اما نمی گفت و بالاخره به حرف آمد و گفت : " اخمهایت را باز کن و یک کم بخند عزیزم . " ناخودآگاه لبخندی زدم و گفتم : " خسته ام . اخم نکردم . " گفت : " اما با این حال اگر لبخند بزنی خستگی از تنت بیرون میره . امتحان کن . " جوابش را ندادم توی دلم گفتم : " برو بابا دلت خوشه " . سرم را به عقب تکیه دادم و چشمانم را بستم تا به اصطلاح راه مکالمه آن  خانم را با خودم ببندم . وقتی میخواست پیاده بشود گفت : " برایت آرزوی موفقیت و شادابی دارم عزیزم ." چشمانم را بازکردم اما او رفته بود .برایم جالب بود که یک آدم ناشناس برایم آرزوی موفقیت و شادابی می کرد . ناخودآگاه احساس خوبی از حرفش به من دست داد .

همان لحظه  جای او یک خانم دیگری نشست . نگاهش کردم چهره عبوسی داشت . چشمانم را دوباره بستم . از دور صدای چند تا دستفروش بگوش میرسید : " خانم دستبند دارم . حراجش کردم ." ..." فقط همین یک روسری مونده ها. حراجش کردم . فقط 5000تومن ...کسی می خواد براش بیارم . " با صدای خانم کنار دستی ام چشمانم را بازکردم : "  اه یکی نیست اینها را از توی مترو جمع کنه  . روزبروز هم تعدادشان بیشتر میشه . "حرفش بنظرم غیرمنطقی آمد .  گفتم : " خب دارند کاسبی می کنند . " با همان حالت عبوس نگاهم کرد و گفت  : " کنار خیابان کاسبی کنند مترو که جای این کارها نیست . " گفتم : " شاید اینجا فروششان بیشتر است " با عصبانیت بیشتری نگاهم کردو گفت : " اصلا خانم مگه من با شما بودم .آدم نمیتواند توی مترو با خودش هم حرف بزند . " این رو گفت و توی ایستگاهی که قطار نگه داشت  پیاده شد .

از لحن کلامش ناراحت شدم. من که چیزی نگفته بودم  .  

توی ذهنم برخورد دو تا آدم را مرور کردم . دوتا آدمی که نمی شناختم اما اولی خیلی ساده به من احساس خوبی را داد و دومی هم خیلی ساده تر احساس بدی را به من منتقل کرد .  براستی وقتی اینقدر ساده میشود روحیه دیگران را شاد کرد چرا آن را از هم دریغ می کنیم ؟ واقعا چرا ؟  

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٧
تگ ها :

محرم نوشت

روز عاشورا به اصرار سارا رفتیم بیرون تا سارا هیئت ها را تماشا کند . سارا همراه آن ها سینه میزد و زیر لب چیزهایی را زمزمه میکرد .حرف هایش را متوجه نمی شدم اما همین همراهیش با آن ها برای من خیلی  جالب بود .  نزدیک  اذان  شد خیلی دلم می خواست میتوانستم نمازم را بخوانم . چشم گرداندم تا جایی را پیدا کنم . همان نزدیکی ها بیرون یکی از حسینیه ها  فرش  پهن کرده بودند و نماز می خواندند . به سارا گفتم : میشه برم نماز بخوانم ؟ سرش را بعلامت تایید تکان داد . هنوز نمازم را شروع نکرده بودم که گفت : دستشویی دارم  . از آن جا تا خانه هم راه زیادی بود وسیله هم نداشتیم . به داخل حسینه هم دسترسی نداشتیم شلوغ بود و امکان این وجود نداشت که به داخل برویم . گفتم : " اگه من نمازم را بخوانم که دیر نمیشود .؟ " با تردید نگاهم کرد اما گفت : " بخوان . " سعی کردم کمی نمازم را با عجله بخوانم تا سارا اذیت نشود . کنار دستم خانم هایی نشسته بودند که بلند بلند مشغول غیبت بودند . و طوری حرف میزدند که من با اینکه در حال نماز خواندن بودم آن ها را میشنیدم .حواسم گاهی پرت میشد و نمی توانستم سر نماز تمرکز کنم . به هر سختی بود  نمازم  را تمام کردم و داشتم بلند میشدم تا با سارا آن جا را ترک کنیم که یکی ازهمان خانم ها رو به من گفت : " خانم جان ! وقتی داری میروی سجده دستهایت را درست روی زمین بگذار و..." حرفش را قطع کردم و گفتم : " از تذکرتان ممنونم . اما قبل از اینکه تمام حواستان به این باشد که عیبهای دیگران را ببینید و تذکر بدهید اول سعی کنید اعمال خودتان را درست کنید . " گفت : " شما که نمازخواندن من را ندیدی " گفتم : " منظورم نماز خواندنتان نبود . شما بلند بلند در حال غیبت کردن بودید طوری که حواس من را هم موقع نماز خواندن پرت کردید . "با دلخوری گفت : " چه ربطی دارد . من دارم میگویم درست نمازت را بخوان . " بلند شدم و گفتم : " باشد گفتم که از تذکرتان ممنون . التماس دعا حاج خانم " غرغرکنان گفت : " واه واه چقدر جوانهای این دوره و زمانه زبان دراز شدند . "

×××××

مدت زیادی است که شب های محرم واقعا دیگر دلم نمیخواهد بیرون بروم اگر هم مجبور بشوم فقط بخاطر بچه ها بیرون می روم . حتی دلم نمیخواهد توی هیچ مراسم عزاداری شرکت کنم از اینکه قرار است از توی خیابانهایی بگذرم که گوشه گوشه اش پر شده از دخترها و پسرهایی که با وضع های عجیب و غریب برای خودنمایی بیرون آمدند حالم بد می شود . نمیدانم یادنگرفتند که حداقل حرمت این روزها را نگه دارند ؟ !  . دیدن این جوان ها توی روزهای عادی سال هم ذهنم را پریشان میکند اما دیدنشان توی ایام محرم بیشتر ذهنم را به هم می ریزد . انگار کوچه و خیابان را با مراسم عروسی اشتباه میگیرند . آدمی نیستم که خط کش بردارم و توی ذهنم خط بشکم و آدم ها را براسا س ظاهرشان در دوطرف خط قرار بدهم . و اگر آدمی حجاب ظاهریش را حفظ بکند در طرف خوب ها قرار داشته باشد و آن یکی که نکند در طرف بدها . اما بخدا قسم اینگونه بیرون آمدنی که دخترها و پسرهای الان می آیند خیلی شایسته نیست . دلیلش را من نمیدانم قطعا شیک پوشی نیست . شیک پوشی چیزی غیر از این هاست . من از دیدن یک آدم شیک پوش و مرتب لذت میبرم . اما از دیدن این جوان ها نه تنها  لذت نمیبرم که بهم هم می ریزم . عصبانی میشوم . کاش لااقل این ها حرمت این روزها و شب ها و صاحبش را نگه می داشتند .

 

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٤
تگ ها :

نیازهای یک مادر

یادم میاد وقتی بچه هایم 3ساله بودند و من  هروقت توی خیابان دختربچه ها و پسربچه هایی را  دست توی  دست مادرشان میدیدم که به طرف مدرسه میروند دلم غش میرفت برای بزرگ شدن بچه هایم . برای اینکه من هم روزی دست آن ها را بگیرم و بطرف مدرسه برویم . و احساس میکردم چقد رزمان برای آن روز دیر میگذرد .و منتظر بودم که بچه هایم بروند مدرسه و من  با  مدرسه ایی شدن آن ها به همه پز بدهم . 

 اما انگار زمان زود گذشت و بچه ها به سن مدرسه رسیدند و حالا من به آرزویم رسیدم . هرروز با افتخار و عشق دست آن ها را میگیرم و با هم بطرف مدرسه میرویم و چه لذتی دارد این صبح  بیدار شدن ها و با بچه ها بیرون رفتن ها. با اینکه هر روز برای رفتن به محل کارم عجله دارم اما لذت با آن ها بودن را از خودم هیچ گاه دریغ نمیکنم و در برابر اصرار همسر که میگوید خودم آن ها را میبرم کوتاه نمی آیم . دلم میخواهد خودم رفتن با آن ها را تجربه کنم چرا که من به بودن با ان ها نیاز دارم . من با همراهی کردن آن ها ارضا می شوم . من به اینکه صبح دست سارا را بگیرم و با هم به مدرسه برویم  نیاز دارم . به اینکه سپهر صورتش را روی صورتم بگذارد و با بوس خداحافظی کند نیاز دارم . من از آن ها انرژی می گیرم و دلم نمی خواهد این انرژی گرفتن را از خودم دریغ کنم . من به دیدن لحظه ایی که سارا موقع خداحافظی صورت کوچیکش را که توی مقنعه کوچیکتر شده  بطرفم برمیگرداند و دستش را برایم تکان میدهد و سپهر  چندبار با من خداحافظی میکند و بوس برایم میفرستد نیاز دارم  و دلم نمیخواهد برای رسیدن یک ساعت زودتر به محل کارم آن ها را از خودم دریغ کنم . شاید مادر خودخواهی باشم اما من با افتخار از نیاز درونی خودم به بچه هایم میگویم . من به بچه هایم و به نیروی حیات گرفتن از آن ها نیاز دارم .

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٢
تگ ها : ساراوسپهر

گفتگوی من و آینه

امروز بعد از مدت ها دلم میخواست بدون اینکه هول هولکی آینه را نگاه کنم و خودم را مرتب کنم . روبرویش بنشینم و کمی با خودم توی آینه حرف بزنم .

برای همین صندلی کوچکی را برداشتم . مقابلش نشستم و دقیق به آینه خیره شدم .تصویر خودم را توی آینه دیدم . مدتها بود اینقدر دقیق خودم را ندیده بودم .  چقدر شکسته شده بودم ! چین و چروک هایی را روی پیشانی ام دیدم که تا به حال متوجه اش نبودم . کمی با دست صافشان کردم اما صاف نشدند . از کجا آمده بودند ؟ من که سنی نداشتم . اما چقدر زود چین و چروک روی صورتم نمایان شده بود . کمی نگران شدم . از تصویر توی آینه پرسیدم تو میدانی دلیل این چین و چروک ها جیه ؟ جوابم را نداد . گفتم : خودم میدانم دلیلش این است که از  خودم مدت هاست که غافل شده ام .دلیلش این است که خیلی خودم را وقف محیط پیرامونم کرده ام .دلیلش این است که دغدغه های زندگی ام بسیار زیادند . ودلیلش این است که خودم را بیش از حد مشغول مشکلات زندگی و مردم و جامعه ام کرده ام . در همان حال که به خودم خیره نگاه میکردم دستم را به طرف آینه بردم و گفتم : این همه برای دیگران حرص خوردی و به دیگران اهمیت دادی چه چیزی عاید خودت شد ؟ به چه چیزی رسیدی ؟ چین و چروک هایت را ببین . چقدر در روبرو شدن با آدم ها به آزرده نشدنشان فکر کردی ؟ چقدر دلت خواست عاملی باشی برای پیشرفت هایشان . چقدر سعی کردی با حرفهایت دغدغه های زندگی شان را کم کنی ؟ در حالی که همین خصوصیاتت تعبیر های منفی شد برای خودت ! تصویر روبرو حرفم را قطع کرد و بلافاصله جواب داد : مگر برای دیگران کارکردن و انرژی  خرج کردن همیشه باید فایده برای خود شخص داشته باشد .؟ شاید تاثیر مستقیمش را از طرف همان آدم ها نبینم اما انر‍ژی مثبتی که روی زندگی شخصی ام میگذارد را می بینم و درک میکنم . همین برایم مهم است . پوزخندی زدم و و گفتم : خیلی ساده ایی دختر !حتی از من هم ساده تری ! وقتی این همه چهره ات فرتوت شده است وقتی خسته ایی . این ها یعنی انرژی مثبت ؟ اینکه تعبیرش کاملا برعکس است . تصویر روبرو اخمهایش را درهم کرد و گفت : چهره من همیشه که خسته نیست . در ضمن انر‍ژی مثبتش را روی خانواده ام میبینم . آرامشی که بر زندگی ام وجود دارد . سلامتی و نشاط آن ها نشان از همه همان کارهایی مفیدی است که برای بقیه انجام میدهم . حال چه بقیه درک کنند و چه نکنند .

گفتم : اما من اینطور فکر نمی کنم گاهی باید از دیگران غافل  بشی و فقط به خودت فکر کنی . به سلامتی روح و روان و جسم خودت . دیگرانی که ارزشی برای وقت و سلامتی تو قایل نیستند . دیگرانی که از پیشرفت تو خوشحال نمی شوند . دیگرانی که برای ذره ذره کارهایی که تو برایشان انجام میدهی ارزشی قایل نیستند چه ارزشی دارند که تو بخواهی چین و چروک صورتت را بیشتر کنی ؟. تصویر روبرو نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت : چین و چروک صورتت زیاد شده است اما خودت هنوز بزرگ نشده ایی و هنوز بچه ایی  . عزیز من ! همیشه هم اینطوری  نیست که بقیه کارهای خوبی که تو برایشان انجام میدهی را نبینند و برایش اهمیت قایل نباشند . اینکه هربار دلشان بخواهد نزد تو بیایند و از حرف های تو آرام بشوند این یعنی اینکه تو برایشان مهمی . اینکه وقتی ترا میبینند لبخند میزنند یعنی اینکه ترا دوست دارند . و آیا معنی اش این نیست که دارند پاسخ محبت ترا می دهند ؟ چرا اهست . ببین آدم هایی که اطراف ما زندگی میکنند آدم های معمولی هستند انتظارات ما از آن ها بیجاست . آن ها آدم هایی هستند با خصوصیات خوب وبد . گاهی ما روی منفی شان را میبینم و گاهی روی مثبتشان را . دیدت را تغییر بدهی دنیا و مردمش برایت زیبا میشوند .

با تمام حرف هایی که تصویر توی آینه به من زد مخالف بودم اما او با اعتقاد کامل آن ها را به من گفت . نگاهش کردم به رویم لبخند زد . لبخند که زد چین و چروک پیشانی اش محو شد . و بنظرم برای لحظه ایی خستگی چهره اش از بین رفت . جوانی و شادابی را در چهره اش دیدم . متقابلا به رویش لبخند زدم و همین حس شادابی به من هم منتقل شد . دستم را بطرفش بردم و در حالی که با خوشحالی لمسش میکردم از اینکه برای مدتی کنارش نشسته بودم احساس رضایت کردم

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٠
تگ ها :

نامه ایی از یک مادر برای دخترش

ساراجان سلام

این نامه را در حس و حالی می نویسم که غمی غریب و ناشناخته دلم را فراگرفته است . غم و اندوهم  برای توست دخترم . برای تو که همجنس خودمی و بنابراین بیشتر نگرانتم . نگران همه احساس های رشد یافته و نیافته ات .

سارای عزیزم .تو بعنوان یک دختر در این جامعه با مشکلات و سختی های زیادی روبرو هستی و من این را با گوشت و پوست و خونم درک میکنم چون دختر بوده ام . من  وقتی به مرحله نوجوانی رسیده بودم بعلت دختر بودنم تمام حرکات و رفتارم زیر ذره بین خانواده و اطرافیان  بود . اگر بلند میخندیدم سرزنشم میکردند که دختر زشت است بلند و جلوی بقیه بخندد . همیشه باید مراقب رفتارم میبودم . تورا نمیدانم چرا که نسل تو با نسل من فرق دارد اما احساس هایت  قطعا فرقی نخواهد داشت . احساس های درک نشده ات . چون جنس مونثی .

سارا جان ! نمیدانی  که چه شب هایی بیدار کنار تختت مینشستم و به تو خیره نگاه میکردم  و لذت میبردم که خداوند دختری را بمن هدیه کرده است اما از همان اوایل هم نگران بودم که آیا از پس تربیت تو در این جامعه هزار رنگ بر خواهم آمد ؟ در جامعه ایی که هنوز هم تفاوت عجیبی بین دختران و پسران وجود دارد . هنوز هم ارزش واقعی زن را کسی نمیفهمد حتی آن ها که ادعا میکنند .و  در این جامعه دختر بودن  چقدر سخت است !  

عزیزم ! تازه وقتی بزرگ شوی میفهمی من چه میگویم . اینکه به سن ازدواج برسی . عاشق شوی .  بخواهی خانواده تشکیل بدهی . همسر باشی . مادر باشی . مادر .... کار هرکسی نیست . باور کن . چیزی که خیلی ها ساده ش می انگارند اینکه فقط بچه ایی را بدنیا بیاوری و بگذاری غرق در امکانات امروزی  بزرگ شود . درس بخواند تحصیلکرده بشود . و....نه ! وظیفه مادری اینها نیست . فداکاری صرف هم نیست کاری که مادرهای ما انجام میدادند . مادربودن خیلی سخت است سارا جان خیلی سخت . اینکه تو بتوانی دختران  و پسرانی را تربیت کنی  و به جامعه تحویل بدهی که اندیشه و فکر و عمل سالمی داشته باشند و بتوانند در پیشرفت جامعه خود مفید باشند نه یک عنصر بدردنخور . چیزی که متاسفانه زیاد در جامعه وجود دارد واینگونه مادری کردن هنر است . میخواهم تو بتوانی از این عهده این امر مهم بر بیایی .

پس قبل از اینکه بخواهی مادر باشی یاد بگیر چگونه مادر خوبی باشی عزیزم .

سارا جان . این را بدان که گاهی اگر با بعضی خواسته هایت مخالفت کرده ام از روی علاقه ام به تو بوده است و نه چیز دیگر این لحظه ها خیلی برایم سخت بوده است اینکه با همه احساس های مادرانه ام و با همه عشق و علاقه ایی که بتو داشته ام بخواهم در برابر بعضی خواسته هایت نه بگویم . این را وقتی بزرگ شوی و شاید وقتی مادر شوی تازه درک کنی و بفهمی . و میدانم آن لحظه اگر دلگیری از من داشته ایی را رفع خواهی کرد .

دخترم .هروقت غم بزرگی دلت را فرا گرفت بدان مادر محرم ترین کسی است که میتواند از اندوه دلت بکاهد حتی بهتر از هر دوستی .پس  آرزو میکنم که من و تو بتوانیم  دوستان خوبی برای هم باشیم .همانطور که ارزو میکنم تو بتوانی دختر خوبی برای من باشی و من مادر خوبتری برای تو .

سارا جان بدان که همیشه تورا به اندازه یک دنیا دوست داشته و دارم . برایت بهترینها را میخواهم

 

  
نویسنده : نیلوفر روحانی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٧
تگ ها : ساراوسپهر

← صفحه بعد